ꤔ𝖺𝗇ꤔ𝖺𝗇𝗀’𝗌 𝗁𝗈𝗆𝖾
Відкрити в Telegram
ㅤㅤㅤㅤ( Safe place for SanSang ) 🍫 t.me/HidenChat_Bot?start=7946147343
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
223
Підписники
+124 години
+27 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
ولی همهچی، با بهم خوردن تعادل سان توی دور آخر، بهم ریخت.
چوی سانی که تا اون لحظ پیشتاز مسابقه بود، تنها بخاطر یه تکه سنگ کوچیک، با سرعت سرسامآوری تصادف کرد و سکویی که قرار بود اون رو به معشوقهی عزیزش برسونه، رو از دست داد.
همهچی خراب شد. چشمهاش از اشک میدرخشید و درد ذرهای براش اهمیت نداشت. سان فقط بخاطر از دست دادن فرصتی که دیگه قرار نبود بدست بیاره، زیر کلاهکاسکتش اشک میریخت.
بدن خستهاش رو روی زمین رها کرد و نفسزنان به مارشالهایی که دورش جمع شده بودن خیره شد.
" سان!"
فریاد بلند و آشنایی، توی همهمهی جمعیت و نعرههای بلند موتورها توی گوشش پیچید. صدای پسرش بود. یوسانگی که بخاطرش قید خیلی از تیمها و پیشنهادات وسوسهبرانگیزشون رو زده بود.
اگرچه... یوسانگ از اینکه با سان به یه دیت عاشقانه، به دور از همکارهای احمقی که همیشه مزاحم لحظاتشون میشدن بره، بدش نمیاومد.
" باشه، قبوله!"
نمیتونست لبخندش رو جمع کنه. سان، با لبخند عمیقی که چالهای روی گونهاش رو به نمایش میگذاشت، دست راستش رو بالا آورد و ماهگرفتگی پررنگ کنار چشم یوسانگ رو با لطافتی به نرمی بوسههای شبنم به برگها، نوازش کرد و به آرومی عقب کشید.
قول میداد اکر بیشتر از این، جلوی الههی دوست داشتنیاش بایسته، جلوی وسوسهاش برای بوسیدن و مارک کردن گردنش رو بگیره. برای همین، بهترین راه فرار کردن بود!
مرد، خوب میدونست که چطور پسرکش رو بیقرار کنه. چشمهای یوسانگ رو همیشه روی بدن برهنهاش میدید. مثل شکارچیای که، گردن برهنهی شکارش رو یک سانتی دندونهای تیزش میدید. گوشهی لبش کش اومد و لبخند کجی روی لبهاش نشست.
یوسانگ، با پای خودش توی دامی که پهن کرده بود، افتاد. سان با تبسمی شیرین، که برعکس نیت شومش بود، زیر گوش پسر نجوا کرد.
" اگر من این مسابقه رو بردم، ازت میخوام که باهام بیای سرقرار!"
قرار... شنیدن اون کلمه از لبهای نازک سان، جوری که تلفظش میکرد، باعث شد قلبش رو برای لحظهای احساس نکنه.
مردمکهای گشاد شدهای روی چهرهی مغرور و پر از اطمینان سان چرخید و در نهایت، با قلب دیوانهای که قصد رسوا کردنش رو داشت، لب زد.
" و چی به من میرسه؟"
" اگر ببازم، هرچیزی که بخوایهمون میشه مهندس کوچولو!"
پوزخندی که روی لبهاش نشسته بود، اجازه نمیداد یوسانگ پا پس بکشه. انگار چهرهاش فریاد میکشید که " به موتور و قطعاتی که ساختی اعتماد نداری؟"
اگر سان میباخت، تشون میداد که کارش توی بروزرسانی قطعات خوب نبوده و اگر سان میبرد، کسی که این وسط ضرر میکرد، بازهم خودش بود!
شاید به همین خاطر بود که سان، توی آخرین مسابقهی اون فصل، پسرک رو گوشهای گیر انداخت و با گرفتار کردن عزیزترینش، بین بدن و دیوار، با صدای بم شدهای زمزمه کرد.
" مهندس کوچولو، بیا با هم معامله کنیم."
چشمهای پسر، با سردرگمی به مردمکهای پوشیده شده از شهوت سان خیره شد. نفسهای سنگین و عمیق مرد، روی صورتش پخش میشد و یوسانگ به سختی جلوی خودش رو گرفته بود که به سمت لبهاش حمله نکنه.
سینهی ستبر گندمیاش، بخاطر دویدنهای بیوقفهاش اطراف پیست، خیس بود و قطرات ریز و درشت عرق، بوسهزنان گردن تا سینهاش رو طی میکرد و بعد، پشت پارچهی مزاحم لباس مسابقهاش نامدید میشد.
" چه...چه معاملهای؟"
پسرکی که به خوبی از این موضوع آگاه بود، ولی برای اعتراف کردن و قبول کردن اعتراف سان پیشقدم نمیشد.
کانگ یوسانگ، با لبخندهای ریزی که بخاطر لاس زدنهای بیپایان سان روی لبهاش مینشوند، نمیدونست چه بلایی سر قلب بیچارهی موتورسوار میاره... شاید هم میدونست؟
سان دیگه بیشتر از این نمیتونست ادامه بده. دیگه تاب و تحمل دوری از پسرک دوست داشتنیاش رو نداشت.
میخواست جسم ظریف و سفیدش رو مابین بازوهای گندمیاش گیر بندازه و دو لعل لذیذی که مثل یه سیب سرخ بنظر میرسید رو بچشه.
ماه گرفتگیاش رو ببوسه و زیر گوشش، دربارهی اینکه چقدر زیباست و این یک لبخند از سمت اون برای از دست دادن عقلش کافیه، بگه.
چوی سان. بهترین رانندهی تیم یاماها. رانندهی جوانی که با تلاشهای خودش به اینجا رسیده بود.
رانندهای که پیشنهاد تیمهای قدری مثل هوندا رو رد کرده بود، پیشنهادی که میتونست باعث بشه تبدیل به یکی از اسطورهای رشتهی ورزشیاش بشه. اما سان ردش کرد.
خبرگزاریها اون رو دیوانه میخواندن و بخاطر کار احمقانهای که انجام داده بود سرزنشش میکردن، اما هیچکس نمیدونست که چوی سان، موتورسوار کرهای، اصلا دیوانه نبود. پسر، تنها قلبش رو به یکی از مهندسهای مکانیکی تیم یاماها داده بود.
پسر قلبش رو از سینه بیرون کشیده و دو دستی تقدیم به پسری با موهای شرابی، شیرین و زیبا کرده بود.
توی دنیای رقابت، ورزشکارها همیشه برای برنده شدن دست به هرکاری میزنن. فقط برای اینکه یکبار طعم لذیذ ایستادن روی اون سکو و به دست گرفتن جام طلایی رو بچشن، حاضر به زیرپا گذاشتن خط قرمزها و اخلاق ورزشیای هستن که همیشه ازش دم میزنن.
از ترک کردن تیمی که توی بدترین موقعیتها همراهشون بودن، تا فروختن اطلاعات.
اما، یه نفر... یکی از ستارهای نوظهورموتو جیپی، تا به حال بدون هیچ رسوایی، از پلههای موفقیت به آرومی بالا میرفت.
