Doug Rattmann
Відкрити в Telegram
318
Підписники
Немає даних24 години
-157 днів
-1130 днів
Архів дописів
- توی دشت لاله، بود. گفت حاضره هر محبتی که میخوام رو بهم بده. روی این کلمه تاکید داشت. گفت تمام درخواستهامو برآورده میکنه، در صورتی که کمکش کنم. کمکش کنم که از وقوع یک چیز وحشتناک جلوگیری کنه...
- MIROC | Coming soon
همکارم ازم میپرسه حواست کجاست؟
چطور بهش بگم میدونستی آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده شازده کوچولو تحت تاثیر نیچه بوده؟
یه عادتی دارم میشینم دفترچههای قدیمی و نوشتههای قدیمی رو چندوقت به چندوقت بازخوانی میکنم.
فکر کنم اینجا داشتم یادداشتهای «آشنایی با کانت» رو مینوشتم.
با دیدن این جمله یاد جنجالهای اخیر سر کارهای مهرنوش بادپر افتادم.
این دارک رومنسه یه جور معرفی کرکتر و خط داستانیش بده که یه سری داستانای سایت شهوانی میتونه نسبت به این اثر فاخرتری باشه.
تا حدودی ممکنه مرتبط باشه:
- شمشیری که رو طاقچهست، نگهداری میخواد. باید هر از گاهی بیاریش پایین روغن بزنی، تا زنگ نزنه. انگار تو نگهبان اونی، تا اون نگهبان تو. و این حس فقر بت میده. چون این فقیره که نیاز داره مواظب داراییش باشه. ولی توی جنگ، یه جوری ازش استفاده میکنی که انگار اصلا مهم نیست چه اتفاقی ممکنه برای لبه حساسش بیفته. درست اونجایی که میتونی هرجوری که مایلی مصرفش کنی، حس ثروتمندی بت میده، چون مجازی هرچقدر که خواستی از داراییت خرج کنی. ما در بدترین دورانها هستیم، و اگه کسی بخواد این رو بهانه کنه تا عدالت خدا رو زیر سوال ببره، باید بش حق داد. اما همزمان در بهترین دورانیم، چون دوره فرو ریختن بتهای کهنهست، و در صحنهای که این فروریختن بزرگ رخ میده، ایستادن در قسمت درست تاریخ، حس ثروتمندی به آدم خواهد داد. چون انگار میتونی هرچقدر که خواستی زمان رو خرج کنی، چون بهرحال ساعت به نفع تو میچرخه. - e
تقریبا چارچوب داستان در اومده. با خودم میگم نکنه از پسش بر نیام. اگه مغزم بکشه، این میتونه سوپرایز خوبی باشه، در حدی که ارزش داشته باشه آدم بره پیگیریش کنه.
