Doug Rattmann
Відкрити в Telegram
318
Підписники
Немає даних24 години
-157 днів
-1130 днів
Архів дописів
Repost from چیزی به ذهنم نمیرسه
یادم هست، در مصاحبهها پدرش فقط به زمین نگاه میکرد. امروز تولدِ ملیناست. ملینا اسدی هجدهم دی ماه بر اثرِ شلیکِ تکتیراندازِ جمهوریِ اسلامی پرپر شد، و اسمش را گذاشتند طفلِ شهید شده توسطِ نیروهای اغتشاشگرِ صهیونی. من نمیدانستم با پیکرِ یک دختربچه هم میشود از این حرفها ساخت، آن روز فهمیدم. یادم هست. ملینا اگر امروز بود، تازه چهارساله میشد.
وقتی قراره به مسخرهترین اتهامها گیر بیوفتی، بهتره حداقل کاری کنی که به دردسرش بیارزد. حیفه آدم با پرونده سبک جلوی اینا وایسته.
البته اینو به عنوان یک نتیجهگیری ذهنی میگم، به کسی چیزی توصیه نمیکنم.
به نفعتونه موقع تصادف من بالاسرتون نیام. مرگ من و شما و هرکی تو ۲ متری اونجاست تضمینیه.
یکی از دوستان دور، پیگیر غرفه گرفتن تو بازار پروانهست. همین بازار پروانهای که میخوان تو تل جوری نشون بدن که مثلا منطقه آزاد ایرانه.
مسئولین مرتبط بهش فکر میکنید کیا هستند؟ یه سری آدم خوشتیپ مدرن امروزی؟
همه آدمای مرتبط به حکومت با ریش و یقه بسته اونجان. درهرحال گربه که محض رضای خدا موش نمیگیره، مخصوصا این اشقیا. حتی برا غرفهدارها قوانین سفت و سخت میزارن. ولی چرا چنین جایی رو باید محیا کنند؟
تئوری بین دوستان اونجا بحث سپر انسانیه، که انگار تو همون حوالی مناطق حساس مخفی یا چیزی مشابه وجود داره، که پسفردا اگه موشک خورد بگن وای ببینید اینا ضد حکومتیهارو هم میکشن عای مردم فلان. نمیدونم چه مقدار این تئوری صحت داره، منتها اینکه فکر کنید حکومت داره پیچ رو شل میکنه نشان از ساده دلیه.
چندسال پیش کرسیهای آزاد اندیشی برگزار میکردم. به همه هم میگفتم تنها راه سعادت جامعه، همین کاریه که دارم میکنم.
بعد یه مدت از خودم پرسیدم اگه دستم تو این کار نبود، بازم این حرف رو میزدم؟ پاسخ نه بود.
زدم بیرون.
یه چیزی هم بگم سوتفاهم نشه.
هرکسی از صنف خودش دفاع میکنه.
یعنی یارو چون خودش سربازه میاد میگه عای ما تامین امنیت فلان.
یارو خودش چون دستش تو کار نجومه و میبینه رویای دوری نیست که به خیال خودش ناسا تو ایران بسازه، میاد میگه خب حالا میشه یه کارایی کرد... یه نیمچه اصلاحطلبی. چون عبارت «باید از این خراب شده گریخت» رویاها و دستاوردها و موقعیتش رو به چالش میکشه.
طرف حتی اگه آنلاین شاپ اکسسوری فروشی داشته باشه میاد بحث رو فلسفی میکنه که زیبایی شناسی کمک میکنه به پیشرفت جامعه. اگه دکتر باشه از تغذیه سالم برای پیشرفت جامعه حرف میزنه، اگه تراپیست باشه از تراپی رفتن.
ما اینجا کسخل نیستیم.
البته هستیم، ولی خب صادقیم.
چون اینجا عموما کانال صحبت کردن سر کتابهاست، دلیل نمیشه عقیدمون هم این باشه که «کتابخوانی جامعه را نجات خواهد داد». نه، اینا زر مفته. هیچی جای کلاشینکف رو نمیگیره. خطاب به کتابفروشها و عاشقان کتاب که این اراجیف رو میبافند عرض میکنم. و البته، منصوب به قشر چپ هم هست این جمله.
اینجا کانالی برای یادگیری شخص بنده، و اگر شد، تعامل با دیگرانه. کتاب، تفریح ماست. جدی نمیگیریمش. حرف اشتباه اگر به نفعمان باشد نمیزنیم. به همون دلیل که یکی ۲۰۰ تومن میده آبهویج بخره بخوره، ما اینجا همونو پول نت میدیم بنویسیم. بیشتر از این دنبال چیزی نگردید.
«بدعت چک» هم شاید باید به راه انداخت. طوری که هرکسی این کلمه از دهنش خارج شد با اسلحه بیهوشی محیط زیست، بزنی به زانوش.
از همونا که به فیل میزنی میوفته ۲ روز میخوابه.
فکر میکردم مشکل از مسلمونه که شیعه و سنی میپرن به جون هم. از رو بیکاریه.
نگو مشکل اساس مذهبه. فکر نمیکردم بین پروتستان و کاتولیک هم همون دیالوگی شکل بگیره که بین شیعه و سنی و پرتاب روایت در مجازی انجام میشه.
کتاب، غم و استیصال من رو به یادم آورد و تا اعماق اذیت شدم. پایان قابل قبولی داشت.
«به عقیده من، گوشهایم درست نمیمیرند».
کتابی نیست که بگم معرفی میکنم برید بخوانید. پیشنهاد نمیشه. باید عمیقا با موراکامی بر خورده باشید تا از این کار لذت ببرید. اگه بگم لذت نبردم دروغ گفتم، ولی خب ریتمش خیلی آروم بود. به خوبی داستان کوتاههاش نبودش. پختگی لازم رو نداشت.
فضای سورئال حفظ شده و اون ابهام خوب جا افتاده. البته چندتا باگ داستانی هم داره. فکر کنم ترجمش هم کمی مشکل داشته باشه این نسخهای که دارم. ریتمش کند بود و برای همین خوندن ۳۰۰ صفحه طول کشید. از دوران اوجم فاصله گرفتم که اینارو یه روزه تموم میکردم.
موراکامی نویسنده مسی محوریه تا مقصدمحور، برای همین بحث درباره ماهیت گوسفند کار بیهودهایه. اینکه بعضا میگن همون اراده معطوف به قدرت نیچهست و فلان، اضافهگوییه. فقط میشه تحسین کرد تضاد اون اراده با چاشنی خطر رو با موجودی که نماد بی آزار بودنه. البته رفتار گلهای و این نوع نمادگرایی هارو هم میسپریم به کاردانش.
موراکامی در تعقیب گوسفند وحشی ریتم خیلی کندی رو پیش گرفته، و منم خیلی این روزها شلوغ شدم. باید همین روزا تموم و معرفیش میکردم. یکم دیگه زمان میخوام، سپس سریع میریم سراغ عناوین بعدی.
انسان معمولا برای لحظه حال تصمیم میگیره، ولی همون موقع، داره هزینه تصمیم رو از آینده میپردازه.
وقتی در سن پایین داشتم ترک تحصیل میکردم، فکر میکردم خفنم که چنین نکاتی بلدم. پیشبینی کردم در آینده موقعیت شغلی و اجتماعیم ممکنه سخت بشه و بهم بگن بیسواد. مشکلی باهاش نداشتم، و هنوزم ندارم چون حدس میزدم چی قراره بشه.
چیزی که به مخلیهم هم نمیرسید، این بود که طولانی مدت فاصله گرفتن از همسنهام، تمام روابطم رو تحت تاثیر قرار میده و ارتباط اجتماعی رو برام سخت میکنه. هیچ راهی نبود یه بچه ۱۴ ساله چنین چیزی رو حدس بزنه.
تا فردا زنده بودنمون مشخص نیست، چه برسه به فکر به آینده. ولی خب چی خوشحال کنندهتر از اینکه نزارم بقیه اشتباهات منو تکرار کنن؟
انگار دِینی که گردنمه برداشته میشه و با دنیا بیحساب میشم.
