Doug Rattmann
Відкрити в Telegram
322
Підписники
+124 години
+47 днів
-830 днів
Архів дописів
- آقای مجری میدونید این فیلم تینیجری «تهران کنارت» چقدر میتونه برای نوجوونهای ما آسیبزا باشه؟
+ مجری:
(خلاصه برنامه های صداسیما)
آخ که چقدر چسبید. اثر واقعا قوی. داستان درباره یک کشیشه که به یک دختر نابینا پناه میده. ارجاعات عالی، گفتگوها دیالوگها بحثها و وقایع درون داستان قوی.با اینکه نسبتا کوتاهه جاشو باز میکنه. فضاسازی و روایتگری و قلم آندره ژید هم امضای خاص خودشو داره.
کتابدار به اشتباه اینو تو بخش علوم سیاسی گذاشته بود.
بحثهایی که درباره تفاوت سخن مسیح و پولس در انجیل میشه صرفا دیالوگ یک کرکتر رندوم نیست، همه درستند. تفاوتها و شباهتها. فضا اونقدرا انجیلی نیست، ولی اگه کسی تازه عهد جدید رو خونده باشه از خوندن این لذت میبره. داستان به بقیه هم پیشنهاد میشه. قطعا ارزش بیش از یکبار خوندن رو داره.
البته زیادی هم اگر تعریف کنم ممکنه توقعات بالا بره.
آقا مختصر مفید یه اثر خوب، دنبال چی میگردی.
بعدتر ممکنه سر برخی مضامین این کتاب بحثهای مفصلی داشته باشیم. بنظرم موضوع جالبیه.
• چهار قطره خون - علیرضا آذر
شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید پس از شوخی تلخ دنیا شما خنده دارید ما که لذت بردیم. چندتا از شعرها معمولی بود البته. میانگین ۷/۱۰ میگیره. حداقل برا یکبار خوندن پیشنهاد میشه. اسم مشخصا از سهقطره خون هدایت برداشته شده. آذر نسبت به بقیه شعرا بیشتر مستقیم و غیرمستقیم به آثار هدایت رفرنس میزنه.
هنر جنگ یک رساله چینی در حوزه نظامیه که در قرن ششم قبل از میلاد توسط سان تزو نوشته شده و یکی از قدیمیترین کتابهای مربوط به استراتژی جنگه. ۱۳ فصل مختلف داره درباره توضیح مبانی که یک ژنرال موفق بایذ بهشون توجه کنه. مثلا تسلط به قوانین پنجگانه که ترکیب اونها هزاران مدل مختلف رزم میسازه. مثل ترکیب حروف محدود الفبا یا نتهای محدود موسیقی که وقتی باهم آمیخته میشن بینهایت شعر و کلمه میشه ساخت. عواملی مثل تسلط بر آسمان (شرایط جوی و فصلی و آب و هوایی) و زمین (ویژگیهای زمین رزم و ابعاد و پستی بلندیها). خیلی از حرفها شاید امروز کاربرد نداشته باشه، مثلا توضیح نحوه بلند شدن گرد و غبار در آسمان و ارتباطش به دشمن که مثلا اگه زیاد بود یعنی ارابهها در پیشند و اگر کم و پخش بود یعنی پیادهنظام در پیشه و اگر درهم بود یعنی دارن اردو میزنن. خب تو جنگ امروزی دیگه از ارابه و پیاده نظام چندهزارنفری به این شکل استفاده نمیشه. هرچند توضیحاتی که درباره استفاده از آتش در شرایط هوایی میگفت ممکنه هنوزم کاربرد داشته باشه تو جنگهای چریکی. هسته اصلی مرکزی ایده سان تزو هنوزم کاربردیه. اینکه میزارن نرمی یا سفتی سربازها و فرماندگان و ژنرال چه نسبتی با هم داشته باشه منجر به چه چیزی میشه و اینکه لشکر و ژنرالی که عصبانی بشه و به راحتی بشه خشمگینش کرد محکوم به شکسته. صحبت درباره اینکه کدوم دستور از حاکم باید اجرا بشه و کدام نباید اجرا بشه بدون ترس از دست دادن آبرو یا بدون شهوت نام در کردن و اسم بدست آوردن. درباره نسبتهای عددی صحبت میشه که در چه صورتهایی محاصره منطقیه، چه موقعهایی حمله و چه موقعهایی عقب نشینی. نکات جالبی داره، مثلا اینکه دقت کنید به کسی که فرستاده میشه تا برای لشکر آب بیاره و اگر خودش اول شروع کرد به آب خوردن یعنی کمبود آذوقه دارند و یا مثلا اگر سربازهای دشمن به نیزهها تکیه زدند یعنی یا خسته یا گرسنهاند، یا اینکه اگر زیاد درگوشی حرف میزنند یعنی تو دشمن اختلافی افتاده و غیره. نکات جالبیه، توجه به دیگ دشمن تا نحوه چادر برپا کردنشون. حتی موضوعاتی مثل توجه به جاسوسها و اهمیت جاسوسها و اطلاعات موثق و همچنین انواع اقسام جاسوسی از دشمن. نکات زیادی رو میشه استخراج کرد که برخی هنوز هم امروز در صحنه نبرد کاربرد دارند و برخی خیر. اما کمی عمیقتر بشیم نکات بیشتری پیدا میشه که میشه خارج از میدان رزم تعمیمش داد. مثلا برای موفقیت رقابت دو شرکت یا کسب و کار، یا مسائل روزمره کاربردی دیگه. یکی از این نکات، جنگ بر پایه نیرنگ و فریبه. قواعد فریب در اینه که کجا وقتی نزدیک دشمنیم دور بنظر بیایم و کجا وقتی دوریم نزدیک بنظر برسیم و غیره. البته به همین مثال بسنده میکنیم. این رو میشه به صورت زنده همین الان در رقابت شرکتهای Ai باهمدیگه دید. یک نکته طلایی دیگر هم بود: وقتی حریف رو داری شکست میدی یا محاصره کردی، همه چیز رو از بین نبر. چون هنوز باید چیزی براش بزاری، تا اون ضعیف بمونه و به امید نگهداشتن همون امتیاز، شکست بخوره یا عقب نشینی کنه. وقتی همه چیز گرفته بشه و دشمن چیزی برای از دست دادن نداشته باشه، خطرناکه. حتی از این میشه تعمیم داد به چگونگی پایان جنگ. به نحوی که طرف برنده از قصد و عمد بیاد یک امتیاز به حریفش بده تا اون چیزی داشته باشه که برای مردمش به عنوان دستاورد بازگو کنه و دیگه جنگ رو ادامه نده. اگه چنین چیزی رو نداشته باشه، با اینکه میدونه در نبرد پایینتره بازم به مبارزه ادامه میده و میتونه خسارتهای جبران ناپذیری ایجاد کنه. (تعجب نباید کرد اگر پسفردا ایران فلان پایگاه رو گرفت و به عنوان دستاورد جنگ نشون داد و خودش رو برنده میدان اعلام کرد.)
در سال ۱۸۸۲ بدنیا آمد. با اینکه در خانواده شلوغی بود پر از برادر خواهر تنی و ناتنی، بچه حساسی شد. البته رگه هایی از اختلالات روانی در بین برادر خواهراش هم دیده میشد و همچنین در خودش. ایشون جزو نامدارهای آثار فاخر قرن بیستمه که مبتلا به اسکیزوفرنی حاد بود. سه بار تلاش به خودکشی کرد، و زمانی که نازیها انگلستان رو بمباران کردند و میخواستند که تصرف کنند، ویرجینیا خونش ترکید و همسر یهودیشو ترک کرد، تو جیب خودش سنگ انداخت و در رودخانه قدم نهاد. جنازهاش بین اتصال رودخانه به دریا پیدا شد. اما نبوغ و استعداد نوشتن چگونه در او شکوفه زد و نامدارش کرد؟ خودش میگه باباش. پدرش علاقهمند به خوندن داستانهای دخترش بود و ازش سوال میپرسید دربارشون. همین سوالهایی که میپرسید، کلی چیزی بود که در کودکی به عنوان هنر نویسندگی یادمیگرفت. پدر فقط یکبار نصیحت کرد، و اونم این بود که سعی کن با حداقلترین کلمات منظورت رو برسونی. و بعد آن فقط سوال بود. ژنهای معیوب، مرگهای نزدیکانش، تعرض جنسی برادران ناتنی، جو عاطفی و مضطرب کننده خانواده و آرامش ناشی از آشنایی با زنان مسن باعث شد که ویرجینیا سرد مزاج بشه. حتی میشه گفت تمایل پیدا کرد به همجنسخواهی غیرجنسی. حالا فان فکت، اون تایم همجنسگرایی تو بریتانیا ممنوع بوده ولی فقط برای مردان، چون ملکه قانع نشده بود اصلا چیزی تحت عنوان همجنسگرایی زنان هم وجود داشته باشه! در کودکی بچهها قرار داشتند هرشب یک نفر یه داستان تعریف کنه، و داستانهای ویرجینیا انقدر خوب بودند که پای ثابت این قرار شد و حتی داستاناش به روزنامه راه پیدا کردند. بعدها هم با همین مقاله و نقد ادبی نوشتن تو روزنامههای مطرح، زندگیش رو گذروند. از بدن خودش متنفر بود. از نگاه کردن به آینه همینطور، که افکت تعرض جنسی برادر ناتنیشه. این قضیه هیچوقت درش حل نشد و حتی وقتی ازدواج کرد، ازدواجی بدون نزدیکی جنسی بوده. با اینکه بیماری روانی داشت، در ارزیابی و یادآوری احساسات خودش و تحلیلشون قوی بود و صراحتا خودش رو نقد میکرد. جزو کارای جالبی که ویرجینیا و اکیپ دوستاش انجام دادند که همه بعدا فیلسوف و شاعر و... شدند، این بود که یه بار صورتاشون رو سیاه کردند به عنوان کادرسلطنتی کشور حبشه و به زبان مندرآوردی نزدیک به سواحیلی رفتند و ازشون استقبال گرمی شد. از نیرودریایی بازدید کردند و و با کلی تشریفات همراهی شدند. نشون میده اعتماد بنفسشون جای تقدیر داره. قضیه تا وقتی که روزها بعد یکی افشا نکرد، لو نرفت. اتفاقات جالب دیگرم میوفته که خوندن کتاب خالی از لطف نیست. مثل رابطه عاشقانش با همسر نماینده بریتانیا در ایران و نامهنگاریهاش به تهران، یا مواجهش با جیمز جویس و غیره. با اینکه لارنس بابت مردانگی طبیعی آثارش تشویق میشد، وولف بابت زنانگی طبیعی آثارش مورد سرزنش قرار میگرفت، اما درنهایت چون آرا بروزتری داشت جاودانه شد. مثل سارتر که زمان خودش خواهان زیادی داشت اما به مرور منسوخ شد و امروزه هنوز آرا همسرش یعنی سیمون دوبوار همچنان بازخوانی میشه. یک مقاله هم داره درباره نابینایی نسلی در خوانش ادبیات که اونم نکات جالبی داشت. درکل لذت بردیم، جالب.
تازه مقالش تو SID هم تایید شده. بعد شما فکر میکنید فقط این منم که دیوونم این چیزارو مینویسم.
• مسئله حافظه و هویت
اصلیترین ایرادم به پایان انیمه یورنیم [هشدار اسپویل] این بود که رابطه عاشقانه این دو کرکتر بر اساس خاطراتیه که با هم گذروندند و بهم لپ شدند. اگه جفتشون یادشون نمیاد چه گذشته، اصولا نمیتونن علاقهای هم به هم داشته باشند. یک ذات یا روح رو خالق اثر در نظر گرفته که انگار به طرز معجزهآسایی در آن عشق ریشه کرده. این اساسا درست نیست. هویت انسان و تصمیماتش و علایقش بر اساس سرگذشتشه. اگه این سرگذشت نباشه، تصمیمات قبلی رو نمیتونه بگیره. پس این پایان صحیح نیست. در آدمنما هم ما مسئله پاک شدن حافظه رو داریم ولی اینجا یک نکته تا حدودی رعایت شده. جالبه که ایده این متن همزمان شد با دیدن فیلم بلیدرانر که اونجاهم صراحتا اشاره شد به اینکه هویت و اعمال انسان مستقیما برمیگرده به حافظه و خاطراتش.
به قول جان لاک، هویت شخصی آدمی به تداوم حافظه و خاطرات استوار است.
البته خیلی مته به خشخاش نمیزاریم. یورنیم یک اثر فلسفی نیست و متکی به موسوبی یا تقدیره. به نحوی که اگر یک چیزی در تقدیر باشه، هرجوری که بشه محقق میشود.
حالا جدا از این ما مسئله حافظه رویدادی یا حافظه بدنی رو منکر نمیشیم. مثل بیمار آلزایمری که همچنان پیش همسرش احساس خوبی داره و بدن بدون توجه به جزئیات، به یک دستور مشخص یک پاسخ مشخص میده که بارها براش تکرار شده. اینجا سوال پیش میاد این حافظه بدن محدودیت یا اختیاراتش تا کجاست؟ و چه جاهایی چه واکنشی منطقیه؟ خب، بستگی به موقعیت داره. متغیر زیاد است.
حالا جدا از این بحث، یک موضوع جالب. من تنها کسی نبودم که این ایده به ذهنش رسیده. یه مقاله دوزبانه وجود داره تحت عنوان «یادآوری و بازآفرینی انسان از دسترفته: بررسی رمان آدمنما از منظر مطالعات حافظه» که خانم زهرا جاننثاری نوشتتش.
فکر میکردم فقط من دیوونم.
مثل اشاره به آیندهای که حجاب و آخوند توش بیمعنیه، و همچنین کرکتر با کسی که دوسش داره اگه بخواد میتونه همآغوشی کنه مثل یک زندگی عادی. مثل یه داستان معمولی که در همین حد چیزای پیش پا افتاده هم محرومیم، و برا همین برامون طبیعی نیست در محتوایی که دنبال میکنیم. در داستانهای دیگر شخصیت ایرانی، درگیر مسائل ایرانیطورشه. مثلا ارثی که دایی بالا کشیده، دراماهای عشقی، مشکلات خانوادگی. اینجا یکی از کرکترها بعد از ۲۰۰ سال مرد بودن، میخواد تغییر جنسیت بده و پارتنرش این رو نمیپذره (شخصیت اصلی). به دور از محتواهای دستوری ووک که شعارزدگیش آدم رو خفه میکنه، این داستان یهو یه بعد عجیبی از این مسئله رو نشون میده، که چیزی به مخاطب اضافه میکنه و در داستان هم جا داره. اینگونه نیست که مثل آثار ووک محور ما با یک چک لیست مصنوعی طرف باشیم که هدف فقط پر کردن فضای خالی با اقلیتهاست. اینکه درباره چنین مسئله بحث برانگیزی یک نویسنده ایرانی حرف برای گفتن داشته باشد خودش هم نکتهایه به هر حال.
لذت بردم، داستان خوبی بود. متن گیرایی داشت، و با اینکه تقریبا میشه گفت تا وسطای کتاب هیچ دیتایی از داستان اصلی نمیداد، خوب مخاطب رو نگهمیداشت تا با کرکترها و دنیای داستان آشنا بشه. تنها ایرادی که میتونم بگیرم حضور کم لیلیوم تو داستان بودش که به عنوان یک شخصیت حیاتی و مهم خیلی به چشم میاد این حضور کم و کوتاهش. البته اگه نقشش پر رنگتر میشد ممکن بود سرنوشت داستان عوض بشه، من بودم ترجیحم این بود که همون حضور کوتاه رو هم نداشته باشه. شروع داستان و تعلیق، خوب. شخصیت پردازی متوسط رو به بالا. سندروم ژولیت توقعات من رو وحشتناک افزایش داده و نسبت به اون اگه مقایسه کنم تو شخصیت پردازی این اثر کاظمی خوب خالیه. و اما از دست این «ویدی». تقریبا تو تمام داستانهای مربوط به آینده حضور داره. انگار امضای شخصی نویسنده باشه این وسیله، یا شاید هم نویسنده تمام داستان هاشو داره در یک جهان خلق میکنه. اینترنت وصل بشه بعدا یادم باشد ازش بپرسم. روال کلی داستان کمی شبیه به اثر «رنسانس مرگ»ش بود. البته اونجا مرگ فقط دقیق تخمین زده میشد و کنار «تاریخ تولد»، در بدو بدنیا آمدن داخل شناسنامه «تاریخ مرگ» هم میخورد. این داستان درباره شکست مرگه، نه به صورت جادویی بلکه همون توانایی درمان و بهبود و افزایش سن انسانها بدون محدودیت. چیزی معادل داسمرگ از نیل شوسترمن. اتفاقا این دو داستان شباهتهای جالبی هم دارند. مثلا نقش یک جزیره حیاتی در هر دو داستان. البته تفاوتهایی هم دارند. وقتی مسئله نمردن باشه، بلافاصله مشکل افزایش جمعیت هم پدیدار میشه. نیل شوسترمن برای این، راهکار داسهارو معرفی کرد و ضحی کاظمی عقیمسازی و مراکز بهبود. که مشخصه یا مقدمه رنسانس مرگ بوده یا متاثر ازش. همچنین «فرار جوانان از خانه امن» مستقیما یادآور سهجلد آدمنباتیهاست. خواننده قبلی کتاب برخی جاهارو با هایلایت بنفش علامت گذاشته بود. یکی از دلایلی کتاب دست دوم رو دوست دارم این حس کشف ذهنیت خواننده قبلیه. برام مثل یک معمای شیرین است، آشنایی با کسی که نمیدونم کیه. هرآرمانشهری، مادامی که انسان از فردیت و هویتش دست نکشه، محکوم به سقوط یا استبداد یا نابودی میشه. چون طبیعت متنوع انسانی رو نمیشه یک جا زیر یک پرچم آورد و یک قوانین. بهترین آرمانشهری که تا الان خلق شده، حکومت ابرتندر در داس مرگه. با اینکه حتی یک اثر فلسفی هم نیست، به تنهایی هم از مفهوم اتوپیا توماس مور، و هم مدینهفاضله ابنرشد و افلاطون برتره. [بعد انتشار این متن باید سه روز پیوی تلگرامو جواب ندم بابت همین جمله]. شخصیت اصلی، یک نویسندهست. مثل شخصیت اصلی دروازه مهرزان. با اینحال، دو دنیای کاملا متفاوت دارند. ضحی کاظمی بلندپروازی نمیکنه که دست رو موضوعی بزاره که دربارش نتونه خوب بنویسه و چیزی که میتونه خوب بنویسه رو میاره رو کاغذ. به شخصه یه بار تحلیلم این بود کرکترهایی که بهشون احساس نزدیکی میکنه رو بر اساس خودش مینویسد. با اینکه شخصیت زن نویسنده تو داستانش چندبار بوده ولی هیچکدام تکراری یا شبیه به هم نیستند. نکته برجسته دیگر این نویسنده در داستان نویسی، استفاده خلاقانه از اصطلاحات غیرتکراریعه تا وقتی به مسائل مختلفی اشاره میکنه ما تصور نکنیم با یک داستان کلیشهای رو به رو هستیم. تجربهام از خوندن «زایو» که آشغال تمام تاریخ ادبیات ایرانه این بود که یارو نهایتا در آینده ایرانخودرو رو در ساخت ماشین پرنده جلوتر از آئودی میدید. بیشوخی، این از متن خود کتابه. واژههای «شرف، خاک، ایران، و...» مصادره شده توسط حکومت، و دائم داره توسط نویسندههای دستوری و رانتدار تکرار میشه. اگه جایی کاظمی میخواد به تاریخ ایران اشاره کنه، در حد علاقه یک شخصیت فرعی به باستانشناسی و دوره «پرشیای قدیم»عه. برخلاف بقیه نویسندگان فانتزی ایرانی که حامله میکنند تا یه چیز اصیل ایرانیزه رو محور اصلی داستان قرار ندهند و باهاش پز تمدن و عزت و افتخار و غرور ندهند. در ۹ داستان کوتاه کتاب زمانسوار، یکیش مربوطه به سفر در زمان و مخصوصا داستان محور یک گردنبند دوره ساسانیان میچرخه. این شاهکار رو بخونید، و مقایسه کنید با بقیه تولیدات زباله ادبیات معاصر فارسی. جدا از کلیشههای ایرانی، کلیشههای جهانی هم داریم. واژههایی که تقریبا در همه آثار فانتزی دائم و دائم تکرار میشه برای اشاره به یک چیز بدیهی. مثلا کلمه «زامبی» یا ادبیات سایبرپانکی. کاظمی چون از این کلیشهها دوری میکنه و جهان خودش رو خاص و یونیک میسازه، به ذهن میمونه و میتونه یک نویسنده جهانی باشه. یک مثال دیگر اشاره به «سالهای قبل اسب» و اینجا «سال اسب» کلا یه معنی جدید میده تو داستان به طوری که وقتی تمومش کنی انگار تبدیل به مهر و امضای این داستان میشه. در نویسندگی بیپرواست. انگار نه انگار اینجا ایرانه. حرفشو میزنه و داستانشو مینویسه، و جوری که هیچ پشمکالاسلامی نیاد براش دردسر درست کنه.
در سن ۶۲ بر اثر سرطان ریق رحمت را سر میکشد.
چند وقتی بود یک وعده غذایی کامل از استراترن نخونده بودم، ما که لذت بردیم، به شما هم پیشنهاد میشه.
«گزارههای منطقی، همانگویی هستند».
ویتگنشتاین خودش رو آخرین فیلسوف میدونست که دیگه پرونده فلسفه رو برای همیشه بسته و بقیه چیزی ندارند تا ادامش بدن. دوبار تلاش کرد برای این هدف و بار دوم تا حدودی موفق بود. این پس بچه مرفه مغرور سه برادر داتش که همشون همجنسگرا بودند و دست به خودکشی زدند. خودش هم همواره و در بیشتر لحظات ترس از این عاقبت داشت و به خودکشی فکر میکرد. پیش راسل ریاضیات رو یادگرفت و ادعا داشت میتونه پارادوکس راسل رو حل کنه. راسل دید این یکم دیوانه میزنه فرستادش کلاس منطق. اونجا استادش تو دانشگاه میگفت همون اول که دیدمش داشت به من درس میداد! و ویگنشتاین گفته بود همون اول که استاد رو دیدم فهمیدم چیزی نداره تا بهم اضافه کنه. ویتگنشتاین درصدد بود بگه تمامی فلسفه و منطق همانگویی هستش یعنی در یک استدلال دوری، خودش به خودش ارجاع میده پس فاقد اعتباره. حتی به بار با راسل بحثشون شده بود، راسل تجربهگرا بود و گفت تو این اتاق کرگدن وجود نداره و ویتگنشتاین میگفت از لحاظ منطقی امکان داره وجود داشته باشه بعد رفته پشت مبل و میز رو گشته دنبال کرگدن!
به راستی که نبوغ و جنون دو روی یک سکهاند. درنهایت ویتگنشتاین به تمایلات همجنسگرایانه خودش پی میبره. جالب اینه با اینکه تبار یهودی داره اما در کلیسا تمعید داده میشه و در بزرگسالی تحت تاثیر خلاصه انجیل تولستوی، مسیحی مومنی شد. البته وقتی چیزای وحشتناکی مثل جنگ رو گذرونده باشی دنبال یک چیز برای پناه گرفتن هستی و اون چیز میتونه حتی فن توالت باشه چه برسه به چیز مسحور کنندهای مثل متون ادیان ابراهیمی. تناقضات و پارادوکسهای شخصیتی خودش رو هم نباید دست کم گرفت. این اصرار بر چپوندن اعتقاداتش در رسالههای فلسفیش باعث شد برخی به آثارش بگن یک شعر فلسفی/عرفانی سطح بالا، نه فلسفه. اما خب درهرحال تاثیرگذاری وحشتناکش بر فلسفه رو نمیشه منکر شد.
اینکه «باید درباره آنچه نمیتوان از آن سخن گفت، خاموش ماند» با اینکه یک جهش درست حسابی بود ولی مشکلاتی هم در پی داشت که ویگنشتاین حلشون نمیکنه. مثلا صحبت درباره خدا، هنر، زیباییشناسی و حتی نتیجه مسابقه فوتبال هم باید در سکوت پیش بره؟ و حتی برخیم منتقدان این ایراد رو به کتاب خودش مطرح میکنند.
بعد که کتابش چاپ شد و بنظرش تمام مسائل فلسفه رو با زبان حل کرد، نمیدانست چیکار کنه. دو بار تلاش کرده بود از دست ثروت زیاد ارث پدری خلاص بشه و بذل و بخشش کنه بین شاعرها که وکیلش در دفعه دوم پولهارو منتقل میکنه به خواهراش که مایل نبودند میلیونها پول حرام و هدر بشه.
بعد با خودش گفت خب چه کنم چه نکنم پا شد بره صومعه دید راهبا اسکلند منصرف شد. بعد سیخ کرد آقا من میخوام معلم یه روستای خیلی دورافتاده بشم. کلا در تلاش برای ساختن یک زندگی ساده از نوع قدیسین بود با اینکه فلسفه خودش خود مفهوم قدیس رو زیرسوال میبرد.
درهرحال به دلایل بسیار روستاییها باهاش مشکل داشتند و وقتی یک دانشآموز رو تنبیه کرد بهانه تراشیدند تا بندازنش بیرون. اما این کله شق مگه بس میکنه؟ پاشد رفت ساختمون طراحی کنه بسازه برا خواهرش، بعد میره پیش حلقه وین که جمیع متفکران اون دوره بوده، و نه تنها به فلسفه اشتباهش اعتراف میکنه که موردی به شدت نادره مخصوصا در این کلهشق، بلکه یه قدم فراتر میره و میگه چون فلسفه من خطا هستش پس کل فلسفه اشتباهه! و میره برای تلاش دوم که نقطه آخر رو برای فلسفه بزاره. جالب اینکه دستنویس اثر اولش رو حین جنگ نوشته که بین فلاسفه سرباز، تنها رقیبش سقراطه.
تنها کسی که یکم میفهمید این زبان بسته بامزه چیمیگه راسل بود که اونم اواخر میگفت من نمیفهمم این چیمیگه. دانشگاه کمبریج میاد ویتگنشتاین رو استاد میکنه با اینکه مدرک رسمی خاصی نداشته و اونم عذاب میکشیده فلسفه درس بده چون براش مثل یک مرگ زنده بوده. اساتید برجسته سراسر قاره که میخواستن تو کلاساش باشن و از راه دور میومدن رو راه نمیداد، ولی یه بار یه سیاهپوست که اشتباهی مسیرش اونوری خورده بود چون چهره دلنشینی داشت ازش خواشت سر کلاس بشینه.
خلاصه تبدیل به ابوالهول کمبریج شده بود. تنها کسی که حریفش بود تورینگ بود که بعدا مامور رمزگشایی کدهای جنگی شد. ویتگنشتاین میگفت با اینکه ریاضی در خود تناقضاتی دارند ولی میتونن کاربردی باشند و تورینگ پاسخ میداد نه خیر داداش تناقض مناقض نداریم، پلی که با ریاضی میسازیم یا سرجا میمونه یا فرو میریزه، اگه نریخت یعنی تناقضی نیست و ویتگنشتاین پافشاری میکرد مسائل تجربی جایی در قضاوت گزارهها ندارند.
بعد یه مدتم استادی رو ول کرد باربر بیمارستان شد. اگه فکر میکنید تنها کسیه که تخس و غده باید بگیم خواهرش از خودش بدتره. یه بار یه افسر نازی حین جنگ جهانی دوم به خواهرش میگه نگران نباشید شمارو یهودیتبار ثبت نمیکنم اینم داد بیداد میکنه غلط کردی! کسی برا ما حق تعیین تکلیف نداره، یهودی بزن بره.
از نیمه دوم کتاب به بعد ما شخصیت ویتگنشتاین رو داریم که وارد داستان میشه. جوانک پرشور و حرارتی که دانشجوی راسل شد و دهنشو سرویس کرد. حتی میتونیم بگیم زیرسوال بردن مبانی که تنها پناهگاه راسل بود توسط ویتگنشتاین، باعث شد کم کم تلنگ کسخلیش در بره. جالبه، «ویتگنشتاین اعتقاد داشت انسان شدن بر منطقدان بودن مقدم است. و او حرف شوپنهاور را قبول داشت که هیچ چیز برای انسان ساختن تو مانند یک تجربه نزدیک به مرگ موثر نیست.» در ادامه برادر خودشو تحویل فرماندش میده که بفرستش خط مقدم. کی؟ جنگ جهانی. جالب اینه که نویسنده از اتاق جنگ و نمادهای استراتژی رو مپ استفاده کرده تا بگه به این علت تو دوران خدمت تو ذهن او، «زبان ابزاری برای بیان حقیقت» جرقه زد. درباره ویتگنشتاین میشه بیشتر نوشت که میزارم برای بعدا که بحث مفصل خودشو میطلبه. در ادامه شخصیتهای دیگرم داریم در داستان مثل فرگه و حتی رفرنس به اساطیر یونانی و دادگاه اورستیا. در انتهای کتاب هم متن کوتاهی هست که به معرفی مختصر شخصیتهای داستان و یا مفاهیمی میپردازه که در صورت علاقتون به این موضوعات، کلیدواژههای بیشتری داشته باشید. کتاب به شدت پیشنهاد میشه و انتخاب خوبیه. انگار نوع دیگری از پل استراترن که مصور شده. البته لازم به ذکره خود کتاب در انتها میگه کجاها برا انسجام محتوا به واقعیات تاریخی پایبند نبوده و چرا و اصل ماجرا چیست. تحریفی صورت نگرفته، برای مختصر تر شدن داستان، از یه سری چیزا چشم پوشی شده که قابل درک است.
یک نمونه از انسان متفرعن، فیثاغورثه. نابغه ریاضی بود، ولی تصور کرد انسان میتونه تمام جهان رو با اعداد توضیح بده. این تفرعنه. بر پایه اینه که انسان دارای قدرت مطلق و یک فهم کیهانیه. درنهایت خودش شروع کرد مذهب تشکیل دادن و قصاص کردن کسانی که درباره اعداد غیرمطلق حرف میزدند!
تفرعن همراه با جنونه. زشته علمی که برمبنای توضیح چگونگی است و نه چرایی، و همچنین «علم باید قابل ابطال باشد» توسط کسانی به جلو حرکت داده بشه که فکر کنند هرچه دارند پاسخ نهاییه و دیگه دنبال چیزی نگردند.
در گذشته توسط استراترن باهاش آشنا شدم، این کمیک هم مرور خوبی بود تا چیزایی که یادم رفته یادم بیاد. زبانش علمی و خوب و همچنان در قالب کتاب مصور و دیالوگهای ساده فهمه (تا جای ممکن). بگذریم. ما همواره دربرابر خرافهپرستان و مروجان شبهعلم، از سلاح منطق و فکت استفاده میکنیم. ساینس رو به روی الهیات. البته دو دقیقه به آکویناس قدیس بر نخوره تا ادامه بدم. این کشمکشها همراه با اثبات بزرگی علم و گسترشش و کاربردش هست. درهم کوبندگی مغالطهها با منطق لذت بخشه، و اثبات قضایا با علم، بیشتر. همچنین در خلال این بحثها ما بیشتر تحت تاثیر حرفامون قرار میگیریم. درباره علم انسان، بزرگی عقل و قدرت و توانایی انسان مثل اکتشافات فضایی و کشفهای جهانی و انقلابهای مختلف دگرگون کننده. این مارو متاسفانه کم کم به تفرعن سوق میده. تفرعن یعنی مثل فرعون بودن. فرعون نماد کسیه که خودشو خدا میپنداره و تواضعی نداره و سرکشه. خوندن پارادوکس مهم و از بین برنده مجموعهها که بیس منطقی ریاضی هستند، اهمیت زیادی داره. چون این تفرعن رو میشکنه که انسان قادر مطلق و دانای مطلقه و نشون میده یقینی ترین علومش هم چقدر بر هوا بند هستند. خوندن اینا برای جلوگیری از تفرعن لازمه. مذهبی جماعت راسل میخونه تا مثلا بگه دیدید علمتون کاربردی هست ولی حقیقتی درش نیست؟ ولی افتخار رو در این میبینه که به ادعای خودش مکتبی حقیقی داره ولی خب کاربردی نداره. برای جلوگیری از تفرعن، خوندن هیوم، برکلی، راسل، دکارت و تمام کسانی که هرآنچه از آن مطمئن هستیم را زیرسوال میبرند حیاتیست. انسان متفرعن، خودش و دیگران را غرق خواهد کرد. تواضع، یعنی آگاهی از محدودیت، که به معنی منفعل بودن نیست.
راسل از معدود فیلسوفاییه که عمیقا باهاش عشق کردم، چون میتونست حرفی که من نمیتونستم بزنم رو منظم کنه و منظورم رو بهتر برسونه.
