uk
Feedback
میراکل

میراکل

Закритий канал

از همه چی میگم و هیچی نمیگم. https://t.me/SendHarfBot?start=092a7a3ed432

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
127
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 день
Архів дописів
زندگی همیشه اونجوری که می‌خواهیم پیش‌ نمیره. دو روز دیگه امتحان دارم و امروز به حدی نیروی‌ زندگی کردن از وجود خارج شده که واقعا به زور درس خوندم. زور؟ پارت‌های کوتاه با تمرکز ۵۰ درصد.💘

https://t.me/withoutsoulorbody چه میدونم دوست دارم اینجارو آدمای‌ بیشتری بخونن. پ‌ن: من نیستم.

هر دوست «سختگیری» به یه دوست «اسون گیر» نیاز داره تا متعادلش کنه

شاید آزادی رو فقط نگفتین، دیدینش، حسش کردین، انجامش‌ دادین..

اگر زندگی همین است من میرم ادامه‌ی درسم😭😂

من‌ گفتم حرف نمیزنم همین الان داره پیام میفرسته😐😂

در نتیجه حرف نمیزنم باهاش دیگه.

رومم‌ نمیشه بهش بگم

ولی نمیتونم اینجوری ادامه بدم

الان من‌ موندم و مشخصات غلط💘

و واقعنی آدم خوبی از آب در اومد.

بدون شوخی چند وقت پیش این‌ کارو کردم.

نمیدونم واقعا چیکار کنم😂😭
نمیدونم واقعا چیکار کنم😂😭

حرف و سخنُ ولش اینو هر چند بار دیدید، بازم ببینید و بخونید :))))

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود. #تیر_خلاص #مرتضی_برزگر

اینجوری بود نشد که نگم.😂😭

داشتم موهامو‌ کوتاه می‌کردم تا اینکه تتلو آهنگش‌ اومد.

دارم عقب عقب میرم جلووو.

اینجوریه که الان لازم دارم یکی به خودم مشاوره بده چیکار کنم.😭😂