Lust for Light
Відкрити в Telegram
عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جستوجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
212
Підписники
+224 години
+57 днів
+530 днів
Архів дописів
انسان پوچ در رابطه با هویت خود به بنبست رسیده است و همین باعث میشود رابطهاش با کلمات هم کودکانه باشد.همانطور که یک کودک دوساله بدون فهم واژگان را تکرار میکند او هم کلمات بزرگی را مصرف میکند بیآنکه بار معنایی،تاریخی،اخلاقی و انسانیشان را درک کند.واژگانی مثل آزادی،دیکتاتوری،تروریسم،جهاد و مجاهدت،ایثار و ازخودگذشتگی،وطنپرستی و مهمتر از همه انسانیت.این کلمات برای او حامل معنا نیستند.فقط ابزارند،اسباببازیاند یا سلاح هستند برای هوچیگری و حذف دیگری.پوچی او خطرناک است چون حتی معنای اشتباه خودش را هم نمیفهمد!
«أَضْرَعَ اَللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ لاَ تَعْرِفُونَ اَلْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ اَلْبَاطِلَ وَ لاَ تُبْطِلُونَ اَلْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ اَلْحَقَّ» خطبه 68
[ای مردم کوفه] خداوند چهرهتان را ذلیل و دارائیهایتان را نابود کند چون آنگونه که به باطل تمایل دارید، به حق تمایل نشان نمیدهید و آنگونه که حق را تضعیف میکنید، باطل را تضعیف نمیکنید.
بنياد ظلم در جهان اوّل اندكى بودهاست، هركه آمد بر او مَزيدى كرده تا بدين غايت رسيده.
|جناب سعدى|
وقتی در زندگی روزمرهمان قانون را دور میزنیم و اسمش را زرنگی میگذاریم!وقتی استفاده از بند پ را بد میدانیم اما اگر به نفعمان باشد چشم میبندیم!وقتی دروغ کوچک را جدی نمیگیریم و بیمسئولیتی را عادی میکنیم و حواله به این بهانه میدهیم که چون فلانی اینچنین رفتار میکند پس من هم حق دارم اینجنین باشم!تا وقتی بخشی از جامعه وجود دارد که سکوت میکند در مقابل ناعدالتی،رانت و فساد به بهانهی مصلحت و بخش دیگری در جامعه بهجای اصلاح و مرمت که هزینه کمتری نسبت بهتخریب دارد فقط به دنبال زدن و کشتن و بردن هستند و نمیخواهند این واقعیت که آنها همه جامعه ایران عزیزم نیستند را قبول کنند!وقتی به خودمان زحمت نمیدهیم مسئولیت به اشتراک گذاری دیدگاههای اغلب مخربمان در فضای مجازی و حقیقی را گردن بگیریم_چه رسد به اینکه مطالعه حداقلی از منابع درست و با کمترین سوگیری داشته باشیم_ ما دقیقا داریم همان چیزی را تمرین و زندگی میکنیم که بعدا از مسئولینش شاکی میشویم و بعد توقع یک جامعه مدنیِ متمدنِ رو به پیشرفت هم داریم!!!تا وقتی فرهنگ توسط خود ما مردم اصلاح نشود،حکومت هر شکل و شمایلی داشته باشد،حتی آزادترین و دموکراتیکترین نظامی که غرب ترسیم میکند که بنده ابدا به آزادی مطلق آنها کمترین باوری ندارم،پیشرفت و آیندهای درخشان در انتظارمان نخواهد بود.میدانم همین حرفها هم باز به مذاق عدهای خوش نمیآید اما بد نیست یک دور جیبهایمان را خالی کنیم و ببینیم چه کردهایم و چه نکردهایم در قبال مملکتمان،اینطوری شاید بوی کثافت کمتر غافلگیرمان کند!
علیالحساب این فرمول دستمان باشد که هرکجا دماغمان را گرفتیم از بوی کثافت،بهجای چشم چرخاندن به دنبال منشاء کثافت،یک دور پیراهن خودمان را چک کنیم.خواهیم دید که ۹۰درصد مواقع جواب در جیب سمت چپ ماست.در صورت نبودن،داخل راستی حتما هست.شاید اگر هر بار قبل از فحشدادن به اوضاع و افرادی که خودشان از دل همین جامعه رشد کردهاند یک سوزن به خودمان میزدیم و خودمان را به عنوان بخش کوچکی از جامعه،مسئولمیدانستیم که انتخابها و تصمیمات خرد و کلانمان چقدر تاثیرگذار است،درمملکت وضعیت بهتری داشتیم و جان هزاران نفر با بیمسئولیتی و عافیتطلبی و خودپرستیمان،گرفته نمیشد.یک ایران عزادار جوان و پیر و کودک نمیبود علاوه بر همه اینها،دشمن هم دستش از سلطه بیشتر برما کوتاه میماند!
در میان تمام دردهای کوچک و بزرگی که به کوچکی جثهی او وارد میشد، در اثر تمام آن حجم بزرگ و سنگین از «سبکیهای» جهان که برروی سینهاش حمل میکرد،از جهان خویش و کنه هستی،سوالاتی اساسی میپرسید.سوالاتی اساسی که داشت اورا به مرز جنون میکشاند.سوالاتی بنیادین که شیوهی زیستش را در جهان،به کلی دگرگون میکردند و درک نمیکرد آیا باید این فشار بیمانند از روی سینهاش برداشته شود تا بتواند آزادانه و انسانی زندگی کند یا تحمل این همه سنگینی میارزید اگر سرانجام قرار بود به الماس تبدیل شود.
Repost from با خودم هستم
من شک را دوست دارم، سوال را هم دوست دارم. هیچ وقت از ترس تزلزل به کنجِ تعصب نرفتهام.
انسان گاه قلب خود را در خدمت دادهها و تحلیلهای خاصی قرار میدهد و در نتیجه مقدمات دور و نزدیک را به گونهای فراهم میکند که قلبش باطل را بهتر بفهمد و مشتاقانهتر بپذیرد و بالعکس؛ قلب خود را از دادهها و تحلیلهایی که میتواند موجب «شناخت شوقآور جبهه حق» شود، دور نگهمیدارد.
انسان گاهی خودش با پای خودش به سمت پرتگاه میرود!
این روزها از آدمها و حرفهایشان به شدت در هراسم.از نپرسیدن و جستجو نکردن،به دنبال منبع خبر نبودن و فقط ناسزا و نفرین گفتن و گفتن و گفتن..ما میدانیم حقیقت چیست؟
فکر میکنیم میدانیم،اشتباه فکر میکنیم.شاید با همین خیال باطل بمیریم.
Repost from مهموم
به نور دل توان از ظلمت هستی برون آمد
علاجی نیست جز بیداری این خواب مشوش را
• صائب تبریزی
توانایی تشخیص اینکه چه زمانی، چه مقدار و برای چه کسی چه چیزی را توضیح دهیم، یک مهارت ارتباطی ارزشمند است.
