⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
Відкрити в Telegram
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی🧙🏻♀️
Показати більшеІран136 179Категорія не вказана
325
Підписники
Немає даних24 години
-117 днів
+8130 днів
Архів дописів
دلتنگم؛
دلتنگِ روزهای بارانی، دلتنگِ گرمای فرح بخش قهوهای که بوسه میزد برمعشوقهی رزهای سرخ، دلتنگِ هیاهوی شیرین نتهایی در پیوند خوردن با روح و ذهنم..
دلتنگِ نگاه درخشانی که بر تار و پودِ قلبم گره خورده و حال مرا در بند اسارت نبودش به زندانی از جنس دلتنگی سپرده است.
و این دلتنگی عجیب آشنا کرده بغض را با صورت غرق در تاریکی شبم که در خود پنهان کرده است معشوق بیمعرفتم را!
__ستاره کوچولو
دیوانگی میکند و نمیداند؛
شیفتهی همان ساده عاشقانهام هستم!
__ستاره کوچولو
کویی نو یوکان 恋の予感;
زمانی که شخصی رو برای اولینبار ملاقات میکنید و پیشبینی میکنی، در آینده عاشق او خواهی شد.[پیشگویی عشق]
این خاطره شاید از نظر شما چیز معمولیای باشه اما برای منی که مدتهاست میخوام نوشتههام رو در کتابی چاپ کنم ساده نیست واقعیت یک نشونهاس شاید از طرف خودش برام..
نمیدونم چرا حس میکنم فکر هیونجین من و به اونجا رسوند حتی قدمهام قرار بود سمت دیگهای بره تو شهری که هیچ شناختی بهش ندارم ولی رسیدم به اون جمع.. ازم خواست از این به بعد هر هفته به شب نشینی انجمن برم و نوشته هام و براشون بخونم.. هرچند حرفهای و خوب نیستم اما قبول کردم ولی مشکلم اینجاست نوشته های من تنها یک مخاطب دارن اونم هوانگ هیونجینه و تا حالا هرکسی خواننده و شنوندش شده جز خودش.. دلیل تعریف این خاطره رو نمیدونم ولی یهو خواستم بگم که شاید شماهم حسی که من ازش گرفتم و بگیرین! حسی مثل فیلم داشت.. غیرواقعی بود تمام اون لحظات از اول تا اخرش، جوریکه هنوز نمیتونم باور کنم چنین چیزی اتفاق افتاده مثل یک خواب کوتاه و غیرقابل تکرار بود. نمیدونم شاید هم این مسیر همونی باشه که قدمی منم رو به مقصود نزدیکتر کرده و من ازش بیخبرم…__ستاره کوچولو
|اپیزود اول-سرنوشت اتفاقی|
امروز خیلی اتفاقی وقتی داشتم تو خیابون قدم میزدم سر از انجمن ادبی درآوردم.. کاملا رندوم رفتم و نشستم تو سالنش و به نوشتههای بقیه گوش کردم! وقتی تایم تموم شد؛ استاد گفت: جدیدی؟ چطور با اینجا آشنا شدی؟ خیلی آروم نگاهش کردم و تمام سعیم و کردم تا اضطراب درونیم به خاطر حاضرین و اساتیدی که بهم نگاه میکردن مشخص نشه بعد گفتم: خیلی اتفاقی قدم میزدم و فکر میکردم ولی انگار برگ امروز کتاب زندگیم اینجا ورق خورد که بی هوا سردرآوردم از جایی که روزی عاشقش بودم و خب دوست داشتم تجربهاش کنم..
ضعف درون صداش و تغییرش..
جوری که سخت صحبت میکنه و از ته گلو واقعا اذیتم میکنه. احساس میکنم قلبم تو آتیش داره میسوزه.
آمایشی 甘い死;
کسیکه پنهانی عاشق یک نفر میشه و هرگز نمیتونه به اون شخص ابراز علاقه کنه، این حس رو انقدر در قلبش نگه میداره که در نتیجه قلب و احساساتش میمیره.[مرگ شیرین]
