⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
Відкрити в Telegram
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 🏷️ 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🛶🎨 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی ✨
Показати більшеІран135 363Категорія не вказана
339
Підписники
+824 години
+747 днів
+12430 днів
Архів дописів
در روزگاری که شبهای تیرهام را رنگ میکردم، تو همان تک چراغِ روشن در میان کویرِ برهوت زندگانیام بودی. که در واپسین لحظاتِ سحرگاهم ظهور کردی تا خورشیدم را با نورت به رنگ حیات درآوری و چشمان تر شدهام از فراغت را به آغوشِ نگاه ستاره بارنت کشانی؛ ای غریب ترین محبوبِ من.
__ستاره کوچولو💌
در روزگاری که شبهای تیرهام را رنگ میکردم، تو همان تک چراغِ روشن در میان کویرِ برهوت زندگانیام بودی. که در واپسین لحظاتِ سحرگاهم ظهور کردی تا خورشیدم را با نورت به رنگ حیات درآوری و چشمان تر شدهام از فراغت را به آغوشِ نگاه ستاره بارنت کشانی؛
ای غریب ترین محبوبِ من.
__ستاره کوچولو💌
مهمون جدید داریم،
خوش اومدین،
امیدوارم محتوی اینجا رو دوست داشته باشین.
آخرین تلاش من درونگرا برای ارتباط گیری با اعضای کانالم🦦.
مهمون جدید داریم،
خوش اومدین، امیدوارم محتوی اینجا رو دوست داشته باشین.
آخرین تلاش من درونگرا برای ارتباط گیری با اعضای کانالم🦦.
کاش؛
چشمها هم
زبانِ
سخن گفتن داشتند.
و یا
تو؛
زبانِ
چشمهایم را
میدانستی!
زمانی که من؛
تواناییِ گفتن نداشتم
از چشمهایم میخواندی،
حرف قلبِ بیتابم را..
__ستاره کوچولو
کاش؛
چشمها هم
زبانِ
سخن گفتن داشتند.
یا
حداقل تو؛
زبانِ
چشمهایم را
میدانستی!
زمانی که من؛
تواناییِ گفتن نداشتم
از چشمهایم میخواندی،
حرف قلبِ بیتابم را..
__ستاره کوچولو
کاش؛
چشمها هم
زبانِ
سخن گفتن داشتند.
یا
حداقل تو؛
زبانِ
چشمهایم را
میدانستی!
زمانی که من؛
تواناییِ گفتن نداشتم
از چشمهایم میخواندی،
حرف قلبِ بیتابم را..
__ستاره کوچولو
ماموریتای 守りたい;
وقتی از عشقت به یک نفر مطمئنی به جای دوستت دارم این واژه رو به کار میبری، یعنی
«تا ابد ازت محافظت میکنم».
نمیدانم؛
آخرین بار چه زمانی بود که به صورت زیبایِ مادرم نگریستم و چون صدایم کرده بود اخم بر چهرهام نقاشی نکردم.
آخرین باری که پدرم با لبخندِ دوست داشتنیاش در کنارم نشست و من غرق در دنیایِ عجیب غریبی که سالهاست مرا از آنها گرفته، نبودم..
به راستی؛
نمیدانم آخرین بار کی بر رویشان لبخند زدم و با عشق در چشمان مهربانشان خیره شدم!
به خاطر ندارم آخرین باری که با حوصله موهایِ طلایی رنگ خواهرم را بافتم چه روزی بود،
اصلاً تا به حال انگشتانم به بازی با ابریشمهای درخشان و بلندش نشستهاند؟
واقعا آخرین بار کی بود.
حتی در ذهنم مرور نمیشود،
آخرین باری که زندگی کردم چه وقت بود،
گویا سالهاست از حقیقتِ واقعی زندگی دور شدهام
و غرق و مستِ دنیایی بی سر و ته و غریبم که جز؛
ازلت، تنهایی، غم، مرگِاحساس، افسردگی، سردشدن و درد نصیبم نکرد..
دردی استخوان شکن که بی دریغ بر تار و پود قلبم نشست و حال از من هیچی ساخته که به پوچی رسیده است.
دلتنگم؛
دلتنگ خانوادهام،
دوستانِ خیالیام،
طبیعت،
واقعیت
و خودم..
__ستاره کوچولو
