uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
554
Підписники
+324 години
+227 днів
+10530 днів
Архів дописів
جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید...
صائب تبریزی

به‌راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
سعدی

#دمی_با_شاهنامه ۱۲ این پست از اهمیت زیادی برخوردار هست نسبت به دیگر پست‌ها؛ چون زیربنای خون‌ها، کینه‌ها و جنگ‌های زیادی هست. بعد از این‌که فریدون طالع پسرانش رو دید، جهان رو به سه قسمت تقسیم کرد و هر قسمت رو به یکی از پسران خودش سپرد. به سلم نگاه کرد و روم و خاور رو بهش سپرد و دستور داد تا لشکری آماده کنه و به‌سوی خاور بره و به اون خاور خدای گفت. توران‌زمین رو به تور داد و اون رو پادشاه ترکان کرد و دلیل اسم تورانیان، فرزند فریدون یعنی تور است. بعد از اون دو نفر، نوبت به ایرج رسید و اون رو پادشاه ایران نامید. ایرج هم پادشاه ایران شد و هم دشت نیزه‌وران( سرزمین تازیان و هاماوران) و اون رو پادشاه ایران خواند. سه‌نفرشون برای مدت زیادی با آرامی و شادی به پادشاهی خودشون می‌پرداختن تا وقتی‌که فریدون پیر شد. وقتی‌که شرایط این‌طور پیش رفت، سلم و تور خیره‌سر شدن. سلم از اون چیزی که فریدون گفت رویگردان شد و با مشاور خودش صحبت کرد درحالی‌که با تقسیم‌بندی پدرش موافق نبود. دلش پر از کینه شد و نامه‌ای برای برادرش یعنی تور فرستاد و هرچیزی که در دلش بود رو در اون نامه نوشت؛ در اون نامه نوشت: ما سه فرزند بودیم که داشتیم زندگی می‌کردیم ولی اون پسری که کوچک‌تر بود، بختش بلندتر بود و پادشاهی ایران بهش رسید. من سنم بیشتره و از من گذشته که بخوام تو فکر پادشاهی ایران باشم ولی زیبنده‌ی تو نیست که سرزمینی چون ایران باشد ولی تو پادشاه دشت ترکان و چین باشی؛ من با این تقسیم‌بندی موافق نیستم. پیک به تور رسید، عصبانی شد و گفت: این موضوع رو با پدر در میان بذار و اضافه کن که پدر در جوانی ما رو گول زد. باید سریع من و تو همو ببینیم و رودررو صحبت کنیم. اومدن پیش هم و بعد از صحبت‌های طولانی، موبدی انتخاب کردن که بره پیش فریدون و حرفاشونو‌ به پدرشون یعنی فریدون بزنه. موبد به‌سمت ایران رفت؛ فریدون رو دید و از هیبت فریدون، ترسی در دلش ایجاد شد و دل‌خواه اون شد. فریدون اول حال پسراش رو پرسید و گفت: خوبن؟ بعدش گفت: حتما از این سفر و مسافت طولانی خسته شدی. موبد بعد از دعای خیر برای فریدون، صحبت رو آغاز کرد و گفت: سلم و تور گفتند: ما با این تقسیم‌بندی موافق نیستیم و باید یه گوشه‌ای از جهان رو به ایرج بدی دقیقا مثل ما وگرنه با لشکری حمله می‌کنیم و ایرج و ایران رو نابود می‌کنیم. موبد بخاطر گفتن این حرفا ناراحت شد ولی فریدون گفت: تو نباید ناراحت باشی؛ چون من انتظار این اتفاق رو می‌کشیدیم. دوتاشون از طالعشون مشخص بود که آخرش دست به چنین کاری می‌زنن. فریدون به موبد گفت بهشون بگو: از خدا و گذر عمر بترسید؛ منو نمی‌بینید که روزگاری جوان بودم و نیرومند ولی پیری باعث شد این‌طور شکسته بشم؟ به‌نام‌ خداوند و تمام آفریده‌ها سوگند می‌خورم که من در حق شما بد نکردم. همین‌طور و از روی غرض تقسیم‌بندی نکردم؛ من‌ تمام ستاره‌شناسان رو جمع کرده بودم و در طالع شما دیدم که چقدر بداختر هستید ولی باز گفتم: جهان رو به سه پسر خودم می‌سپارم ولی الان ابلیس در شما نفوذ کرد و راهتون رو به سمت اشتباهی برد. به‌نظر خودتون خداوند اینو از شما قبول می‌کنه؟ اینو از من گوش کنید که هرچیزی بکارید رو درو می‌کنید. بدونید که دنیای دیگه هم هست. من دیگه آخرای عمرمه ولی می‌ترسم ابلیس طوری از راه به‌درتون‌ کنه از خودتون و روحتون چیزی باقی نمونه. جهان مثل شما دید و می‌بینه؛ بی‌خیال این حرف نادرست بشید و کار خیر بکنید تا توشه‌ی دنیای دیگرتون‌ بشه. موبد حرفای فریدون رو شنید و رفت سمت سلم. فریدون ایرج رو پیش خودش فراخواند و گفت: طالع این دو پسر اینه که از انجام کار بد، شاد می‌شن. می‌خوان به‌سمت تو بیان و با جنگ به خواسته‌ی خودشون برسن و اگر تو در مقابل نامهربانی، مهربانی کنی، سرتو‌ از دست می‌دی. ایرج به پدرش نگاه کرد و گفت: این دنیا خیلی سریع می‌گذره و تموم می‌شه؛ پس چرا انسان دانا غم می‌خوره؟ درسته اونا بد هستن ولی من نمی‌خوام بدی رو با بدی جواب بدم. من پیش برادرانم‌ می‌رم و بهشون‌ می‌گم: ندیدین دنیا با جمشید چیکار کرد؟ چرا به‌این دنیا دل بستید؟ می‌رم سمتشون و با صحبت کردن، اونارو از جنگ کردن منصرف می‌کنم. فریدون گفت: اونا جنگ می‌خوان ولی تو دنبال آشتی و مهربونی هستی؟ اگر خودت این‌طور صلاح می‌دونی، چنتا فرد کارآزموده از بین لشکر انتخاب کن و پیش برادرانت‌ برو؛ منم یه نامه می‌نویسم و امیدوارم که ببینم زنده و سالم برمی‌گردی.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

این عکس رو ببینید؛ راجبش صحبت خواهیم کرد. پ.ن: هوش مصنوعی کم و‌ کاستی‌های خودشو داره. اینو فقط درست کردم که تو ذهنتون‌ یه تصو
این عکس رو ببینید؛ راجبش صحبت خواهیم کرد. پ.ن: هوش مصنوعی کم و‌ کاستی‌های خودشو داره. اینو فقط درست کردم که تو ذهنتون‌ یه تصویر از این ماجرا شکل بگیره.

حافظا گفتی که حالت به شود، دل بد مکن بِه نشد احوالِ زارم، قول‌ و گفتارت چه شد؟
پری حبیبی

photo content
+2

#دمی_با_شاهنامه ۱۱ 👦👦👦🤴سه پسر فریدون رفتن خونه و روز بعد به‌سمت شاه یمن یعنی سرو رفتن. وقتی سرو فهمید اومدن، گروهی رو به پیشواز اونا فرستاد. سرو جای دنجی واسه نشستن آماده کرد و کنار هم نشستن. سرو تو دل خودش گفت: فریدون به‌من بد کرد. 👧👧👧بعد از مدتی، دقیقا همون‌طور که فریدون گفته بود، سرو سه دخترش رو فراخواند؛ که سه‌تاشون بسیار زیبا بودن طوری‌که کسی نمی‌تونست نگاشون کنه بخاطر شدت زیبایی‌شون. سرو از پسران فریدون پرسید: از بین این سه دختر، دختر کوچک‌تر، بزرگتر و دختر وسطی رو تعیین کنید. همون‌طور که پدرشون گفته بود، تشخیص خودشون رو گفتن و شاه یمن تأیید کرد، آفرین گفت و به اون وصلت رضایت داد ولی هنوز در دلش راضی نبود. 🥂🍷شب رسید و وقتی‌که پسران فریدون حسابی شراب خوردن و مست کردن، سرو یک افسونی به‌کار برد تا از شر پسران فریدون و این وصلتی که دلش بهش رضا نمی‌داد، خلاص بشه. 🧊❄️🪄سه پسر فریدون زیر یه درخت خوابیدن و فردی اومد و جادویی به‌کار برد که سرمایی غیرقابل تحمل به پسران فریدون هجوم بیاره؛ اون‌ جادو طوری بود که همه‌ی اون‌جا یخ زد ولی پسران فریدون با کمک خدا و با جادو،‌ نجات پیدا کردن و سرما هیچ آسیبی بهشون نرسوند. وقتی‌که صبح شد، اون فردی که جادو کرده بود اومد سمت دامادهای سرو تا ببینه چطور یخ زدن و مردن ولی دید صحیح و سالم سرجای خودشون نشستن، متوجه شد که جادو روی اونا تأثیری نداره. سرو مجلسی ترتیب داد و دختران خودش رو به پسران فریدون سپرد و در دل گفت: این بدی که از من رسید از طرف فریدون نبود بلکه بخاطر بخت و اقبال خودم بود که بچه‌هام دختر شدن و خوشبخت کسی هست که دختر نداره( خیلی‌ها طبق این چند بیت گفتن فردوسی به دختر نگاه خوبی نداره و برای مدتی در اینستاگرام زیاد چرخید ولی با تأملی سطحی هم متوجه خواهی شد که مشکل سرو، دختر بودن بچه‌هاش نبود بلکه مشکلش این بود که از بس‌ دخترانش رو دوست داشت، نمی‌تونست قبول کنه که ازش دور بشن؛ این بیت‌ها هم از سر ناراحتی و عشق زیادن نه صرفا نگاه منفی به دختر). 🌜🌜🌜🤴🤴🤴سرو پیش همه گفت: بهتره که ماه پیش شاه باشه. 👰‍♀👰‍♀👰‍♀من قبول کردم که سه دخترم، عروس پسران فریدون بشن. براشون دعا خیر کرد و از پسران فریدون خواست هوای دخترانش رو داشته باشن؛ سپس به‌سمت فریدون حرکت کردن. 🪄🐉وقتی‌که فریدون متوجه شد که پسرانش درحال برگشتن، با جادو خودش رو به‌شکل اژدهایی درآورد که آتش از دهنش می‌زنه بیرون. اول سمت پسر بزرگتر اومد؛ پسر بزرگتر با خودش گفت: عقلانی نیست اگر با اژدها بجنگم و از دست اژدها فرار کرد. 🏹پسر میانی را آماده‌ی پرتاب کرد و گفت: در جنگ فرقی نداره کی جلوت باشه، باید بجنگی. پسر کوچک‌تر هم وقتی اژدها رو دید، فریاد زد و گفت: از سر راه ما برو کنار؛ ما فرزندان فریدون فرخیم‌. فریدون وقتی کردار بچه‌هاش رو دید، ناپدید شد. از شکل اژدها درومد؛ به اصل خودش برگشت و برای خوش‌آمد گویی پیش پسرانش اومد. وقتی که پسران فریدون پدرشون رو دیدن، سمت اون رفتن و احترام گذاشتن. فریدون ایزد رو سپاس گفت و بچه‌هاش رو نزد خودش نشوند. بهشون‌ گفت: اون اژدها من بودم که خواستم آزمایشتون‌ کنم. الان وقت اون رسیده که با توجه به کاری که در روی اژدها انجام دادید، براتون اسم انتخاب کنم. به پسر بزرگتر گفت: تو فرار کردی و سلامتی رو انتخاب کردی پس اسمت سلم باشه. به پسر میانی گفت: تو تیراندازی کردی و بسیار از تو دلیری( در زبان پهلوی به دلیر، تور گویند) دیدم؛ پس اسمت رو تور می‌ذارم. به پسر کوچک‌تر گفت: تو در وقت دلیری، دلیری کردی و در وقت درنگ، درنگ کردی؛ اسمت رو ایرج می‌ذارم( آتش و خاک دو آخشیج‌ یا عنصرند که ویژگی یکی تندی و دیگر آهستگی است؛ ایرج به‌این خاطر این اسم براش انتخاب شد که هم تندی کرد و هم نرمی) بعد از نام‌گذاری پسران، فریدون شروع کرد به نام‌گذاری دختران سرو شاه. نام زن سلم را آرزو، زن تور را آزاده و زن ایرج را سهی نام گذاشت. (طبق چیزی که در صفحه‌ی ۴۲۶ جلد اول نامه‌ی باستان دکتر کزازی اومده، ظاهرا رسم بوده که تا قبل از این‌که مرد و زن باهم ازدواج نکنن، اسمی نداشته باشن و نام نداشتن نشانه‌ی ازدواج نکردن بود) 📜بعد از اون دفترچه‌ی ستاره‌شناسان رو آورد و طالع پسرانش رو در اون دید. 🪐🏹برای سلم کیوان رو دید که نحس اکبر هست و در کنار اون طالعش رو کمان دید که کمان کمک‌کننده به کیوان است؛ یعنی بداختری× بداختری. 🦁برای تور بهرام رو دید که نحس اصغر است که طالع شیر داشت که برجی است که اوج بهرام در آن است و طالع تور هم طالع جالبی نبود ولی باز شدتش از طالع سلم کمتر بود. 🌑🦀نوبت رسید به ایرج که ماه رو برای اون دید با طالع خرچنگ که خونه‌ی ماه شمرده می‌شد و در ستاره‌شناسی، بودن ماه در این جایگاه نشانه‌ی آشوب و توفان است. چنین بود سرگذشت زن گرفتن و طالع پسران فریدون تا الان...
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟ خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان ایوان مدائن، خاقانی
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟ خندند بر آن دیده کاین‌جا نشود گریان
ایوان مدائن، خاقانی

نکویی و رحمت به‌جای خودست ولی با بدان نیکمردی بدست
بوستان، سعدی

دلا غمگین مشو هرگز ازین بالا و پایین‌ها طلا از اعتبار افتد ولیکن از عیار، هرگز...

به او بگویید: آن کسی در واقع بالاترین و والاترین مقام را دارد که (با وجود بزرگی) خود را کوچک‌تر و متواضع‌تر از همه بداند؛ دختر بزرگتر است و کسی که بالاتر نشسته باشد، دختر کوچک‌تر است و میانی هم که مشخصه. سه پسر فریدون از پیش پدر به‌سمت پادشاه یمن یعنی سرو رفتند.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۱۰ 0️⃣0️⃣5️⃣🤴پادشاهی فریدون ۵۰۰ سال بود. وقتی‌که فریدون پادشاه شد، دستور داد تا جشنی باشکوه برگزار کنن و در اون جشن، تاجگذاری کرد که این جشن رو مهرگان گفتند؛ پس جشن مهرگان یادگار فریدون است. در ۵۰۰ سالی که پادشاه بود، جز خوبی از خودش به‌جا نذاشت. مادر فریدون یعنی فرانک، نمی‌دونست که چه اتفاقی پیش اومد و پسرش پادشاه شد؛ وقتی‌که ضحاک از تخت پایین اومد و فریدون پادشاه شد، خبر به مادرش رسید.. مادرش کلی دعا کرد و به‌مدت یک‌هفته به مردم مال بخشید که بعد از این حرکت دیگه فقیری در جهان باقی نموند. یک‌هفته بعد، یک جشن برپا کرد و بزرگان رو دعوت کرد و به اونا هم مال بخشید و بسیار به اونا احترام گذاشت. 🐪🐫بعدش هر چیزی که بود و نبود رو بر روی شتر سوار کرد و به‌سمت پسرش فریدون فرستاد. وقتی‌که فریدون اونا رو دید، سپاسگزاری کرد و اونا رو پذیرفت. همه برای تبریک گفتن پیش فریدون اومدن و بسیار برای اون دعای نیک‌بختی کردن. 👦👦👦بعد از مدتی خداوند سه فرزند پسر به فریدون بخشید که همه‌ی اونا نژاد پادشاهی داشتن. دوتا از بچه‌ها از شهرناز بود و یکی‌شون هم از ارنواز. فریدون روی اونا نامی نذاشت تا سنشون کمی بیشتر شد. یکی از بزرگان اسمش جندل بود که فریدون اونو نزد خودش فراخواند و گفت برای این سه‌تا پسر من، همسر پیدا کن. وقتی‌که از فريدون اینو شنید، به‌راه افتاد و از هر جای جهان سؤال می‌کرد که ببینه کجا می‌تونه دخترانی درخور پسران فریدون پیدا کنه. گشت و گشت و گشت تا آدرس از شاه یمن پیدا کرد که اسم اون سرو بود. پیش سرو اومد و بعد از آفرین خواندن، شاه یمن به جندل گفت: از کی پیام داری؟ پیامت چیه؟ جندل گفت: من از ایران‌زمین اومدم که پیامی برات دارم؛ فریدون سلام رسوند و گفت: به شاه یمن بگو: امیدوارم همیشه جاودان باشی. من سه‌تا فرزند دارم که همه‌چیز تمام‌ و از هرچیزی بی‌نیاز‌ن‌. 👧👧👧این سه‌تا پسر من، سه‌تا همسر شایسته می‌خوان؛ خبر بهم رسیده که تو سه‌تا دختر داری که هنوز اسمی روشون نذاشتی و وقتی شنیدم، خوشحال شدم. حالا ای پادشاه، می‌خوام که باهات وصلت کنم و سه دخترت رو برای سه پسرم خواستگاری کنم. جندل گفت: پیام فریدون این بود تو هم جوابتو بگو تا به فریدون بگم. سرو گفت: این سه‌تا دختر نور چشمان منن و بدون اونا نمی‌تونم زندگی کنم و نباید عجله کنی برای جواب گرفتن چون باید با مشاوران خودم صحبت کنم. اومد تو دربار و ورود به قصر رو ممنون کرد تا با آرامش کامل با اندیشمندان خودش صحبت کنه. همه‌ی آن‌چه بین خودش و جندل گذشته بود و گفته شد رو برای بقیه تعریف کرد و در ادامه هم گفت: من نمی‌تونم تحمل کنم که دخترام ازم دور بشن ولی از طرفی هم نمی‌تونم با خواسته‌ی فریدون مخالفت کنم؛ حالا شما نظرتون چیه؟ هرچیزی که به ذهنتون می‌رسه رو بیان کنید. یکی‌یکی صحبت کردن و گفتن: هم صحبت کردن آیین ماست و هم جنگ کردن؛ اگر دستور بدی، جنگ می‌کنیم و اگر صلاح می‌بینی هم قبول کن. پادشاه خودش رو بدون چاره یافت. جندل رو پیش خودش فراخواند و با خوبی بسیار باهاش صحبت کرد و گفت: من کوچک‌تر از پادشاه تو هستم و هرچه که گفت رو قبول می‌کنم. به فریدون بگو: درسته که خودت بلندپایه هستی و فرزندانت هم ارجمندند‌ ولی من می‌خوام قبل از این وصلت، سه فرزند تورو ببینم؛ چون دخترام از کل یمن برام باارزش‌ترن‌ و وقتی قبول می‌کنم که پسرانت رو ببینم و بدونم کدومش انسان خوب و عادل هست. وقتی‌که اونا رو ببینم، سمت شاه می‌فرستمشون‌. جندل شنید، آفرین گفت و به‌سوی فریدون رفت. آن‌چه بین خودش و سرو گذشت رو برای فریدون تعریف کرد. فریدون سه‌تا پسرشو نزد خودش خوند‌ و گفت: پادشاه یمن یعنی سرو، سه‌تا دختر دوشیزه داره که برای شما خواستگاری کردم؛ الان باید برید پیش سرو تا شمارو ببینه و به اصل و نهادتون‌ پی ببره؛ پس سعی کنید باهوش و رای باشید و هر سؤالی پرسید رو به‌خوبی جواب بدید. هرچیزی که بهتون‌ می‌گم رو آویزه‌ی گوشتون کنید؛ چون پادشاه یمن شخصی بسیار هوشمند است که مثل اون وجود نداره. پسران فریدون بیرون اومدن؛ درحالی‌که بسیار از گفته‌های پدر یاد گرفتن‌. پسرانی که پدرشون شخصی چون فریدون باشه چیزی جز رای و دانش ازشون انتظار نمی‌ره. فریدون گفت: در روز اول یک بزم ترتیب می‌بینه و شمارو در صدر می‌نشونه‌ و سه دخترشو میاره. نمی‌تونی از طریق دیدن قد و بالا و صورتشون تشخیص بدی کدومشون کوچيک‌تر و کدوم بزرگتر است؛ اونی که سنش کمتره جلوتر حرکت می‌کنه، بزرگتر پشت اونا حرکت می‌کنه و اون‌یکی هم بین بزرگتر و کوچک‌تر حرکت می‌کنه. دختر کوچيک پیش پسر بزرگ می‌شینه، دختر بزرگتر پیشتر پسر کوچک‌تر و دختر میانی هم پیش پسر میانی می‌شینه و سرو ازتون می‌پرسه از بین سه‌تا دخترم کدومشون بزرگتر، کدومش کوچیکتر و کدومش بین اون دوتاست؟

اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ و گر جنگ جوید، عِنان بر مپیچ که گر وی ببندد درِ کارزار تو را قدر و هَیبت شود یک، هزار
بوستان، سعدی

در همون لحظه فرشته‌ی فرخنده‌پی فرود میاد و به فریدون می‌گه: اونو نکش؛ چون هنوز زمان مرگش نرسید‌. ببند و ببرش به‌سمت کوه و اون‌رو زندانی کن. فریدون هم ضحاک رو می‌بنده؛ اون‌ رو می‌بره و باز می‌خواد بکشش ولی باز فرشته میاد و بهش می‌گه: ببرش سمت کوه دماوند. فریدون همون کارایی که فرشته گفت رو انجام می‌ده؛ ضحاک رو زندانی می‌کنه و انگار نه انگار که وجود داشت. پادشاهی ضحاک تموم می‌شه و فریدون پادشاه می‌شه. سیر داستانی این پست: حرکت سپاه فریدون به‌سمت ضحاک، جشن گرفتن در راه، رفتن فریدون برای خواب، دسیسه‌ی برادران فریدون برای کشتنش، حرکت دوباره‌ی ارتش، رسیدن به اروندرود، با اسب به آب‌ زدن فریدون و لشکرش، نشستن بر تخت پادشاهی ضحاک، صحبت با ارنواز و شهرناز، صحبت با کندرو، رفتن کندرو به‌سوی ضحاک، صحبت ضحاک با کندرو و برانگيخته شدن حسادت ضحاک با صحبت‌های کندرو راجب زن‌هاش، آمدن ضحاک، شکست دادن فریدون ضحاک را، به‌بند آوردن ضحاک، پادشاه شدن فریدون.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۹ بعد از اتفاقاتی که در پست قبلی بهشون اشاره کردم، فریدون ارتشی جمع می‌کنه و به‌سمت ضحاک حرکت می‌کنه. می‌ره تا به جایی می‌رسه که خداپرست بودن. 🌌🪄✨️وقتی شب تاریک رسید، یکی از اون اهالی به‌سمت فریدون میاد که سرتاپاش مثل حور بهشتی زیبا بود و علم جادو رو به فریدون یاد داد. فریدون هم گفت: این اتفاق یک اتفاق مبارک و از جانب خداست پس گفت: تدارک یه خوب رو ببینید. 🍝🍛🍲🥙🥘🥱😴🛏وقتی‌که فریدون حسابی خورد و سیر شد، سرش سنگین شد و خواب اومد. 🪨وقتی دوتا برادر فریدون یعنی کیانوش و پرمایه‌ نیک‌بختی برادرشون رو دیدن، حسادت کردن و نقشه‌ای برای کشتنش کشیدن؛ دوتا برادرش رفتن بالای اون‌جایی‌ که فریدون خوابیده بود و یک سنگ به‌سمت فریدون رها کردن تا اونو بکشن ولی با یاری خدا، فریدون با صدای غلت سنگ بیدار شد و با جادوهایی که یاد گرفته بود، سنگ رو سرجای خودش نگه داشت‌. فریدون بلند شد و آماده‌ی حرکت شد ولی از اون اتفاقا چیزی به‌روشون نیاورد. 🌊🏞🛶🚣‍♂️حرکت می‌کنن درحالی‌که کاوه جلوی سپاه اون بود؛ در راه به اروندرود می‌رسن و از رودبان می‌خواد که کشتی‌هارو به حرکت در بیاره ولی رودبان این‌کار رو نمی‌کنه و می‌گه: ضحاک به‌من دستور داد که اجازه نده حتی یک پشه رد بشه. 🐎🏇فریدون عصبانی می‌شه و با اسب به آب می‌زنه. بعد از فريدون، ارتشش هم به آب می‌زنن. وقتی از آب بیرون اومدن، به‌سمت بیت‌المقدس که خانه‌ی ضحاک بود، حرکت کردن. 🏰فریدون از دور یک کاخ بزرگ و زیبا در وسط شهر دید و فهمید که اون کاخ، کاخ ضحاک هست. فریدون گفت: باید کار رو سریع انجام بدیم؛ پس دست به گرز بود و حمله رو شروع کرد. وقتی حرکت کرد، کسی از نگهبانان جرئت نکرد که سر راهش قرار بگیره و همه فرار کردن. با اسب وارد کاخ شد و کل جادوهایی که ضحاک ساخته بود رو باطل کرد و همه‌ی دیو‌هایی که در کاخ بودن رو نابود کرد. روی تخت ضحاک نشست و جانشین اون شد. 👧👧ارنواز و شهرناز رو از شبستان بیرون آورد و جادوهایی که ضحاک روشون انجام داده بود رو باطل کرد. بعد از اون هم دوتاشون از فریدون راجب نژادش پرسیدن. کمی از فریدون و دلیری اون تعریف کردن و بعدش فریدون گفت: من پسر آبتین هستم که ضحاک اون رو کشت‌؛ من برای انتقام خون پدرم و برمایه اومدم این‌جا و با همین گرز، ضحاک‌ رو نابود می‌کنم. ارنواز و شهرناز گفتن ما از ترس رام ضحاک شدیم. فریدون هم گفت: اگر خدا منو یاری کنه، نابودش می‌کنم و جهان رو از شرش خلاص می‌کنم. الان شما دوتا باید بگید ضحاک کجاست. گفتن: الان سمت هندوستان هست. ماجرای ترسیدن ضحاک از فریدون رو تعریف کردن و گفتن: ضحاک باعث مرگ هزاران نفر شده است. وقتی‌که ضحاک از کشور بیرون می‌رفت، شخصی به‌نام کندرو‌ کارای مملکت رو انجام می‌داد. کندرو اومد داخل کاخ و دید به‌جا ضحاک، شخص دیگری روی تخت پادشاهی نشسته و دو طرفش، شهرناز و ارنواز وایسادن‌. کندرو کمی زبون ریخت و براش آرزوی موفقیت کرد. فریدون هم باهاش صحبت کرد بعد گفت: برو و وسایل جشن گرفتن رو آماده کن. فریدون اون شب رو جشن گرفت و کندرو به‌سمت ضحاک حرکت کرد و هرچه دید رو براش تعریف کرد. گفت: دوتا مرد با یکی که از اونا کوچیکتر بود، اومدن داخل کاخ( خوابی که ضحاک دید) و همه‌ی کسانی که اون‌جا بودن رو از بین برد و روی تخت پادشاهی نشست. 🐍🐍ضحاک هم گفت: شاید مهمون باشه. کندرو هم گفت: اگر مهمونه، چرا کنار ارنواز و شهرناز نشسته و اونارو مثل زن‌های خودش می‌بینه؟ ضحاک عصبانی می‌شه و به کندرو می‌گه: تو دیگه تو بعد از من کاری رو انجام نمی‌دی و نگهبان ملک من نیستی. کندرو هم‌ می‌گه: ای پادشاه، داری چیزی رو از من دریغ می‌کنی که دیگه تملکی روش نداری. چرا تو فکری به‌حال خودت نمی‌کنی؟ دشمن تو اومد روی تختت نشست و در حالی که گرز گاوسری تو دستشه، کل جادوهاتو‌ باطل کرد. ضحاک عصبانی می‌شه و با سپاهی بزرگ به‌سمت فریدون می‌ره. از بی‌راهه می‌رن که کسی متوجه اومدنشو نشه و وقتی سپاه فریدون متوجه می‌شن، از اسب پیاده می‌شن و با پای پیاده تو اون جای تنگ وارد می‌شن برای جنگیدن. همه‌ی مردم شهر از روی هواخواهی‌ فریدون و تنفر از ضحاک، در جنگ شرکت کردن. ضحاک سوی لشکر می‌ره ولی با آهن تن خودش رو می‌پوشونه‌ که کسی نشناسدش‌. 🏹🗡کمانی به دست وارد کاخ می‌شه و می‌بینه که شهرناز و ارنواز دارن با فریدون می‌گن و می‌خندن و بد ضحاک رو می‌گن و اونو نفرین می‌کنن؛ ضحاک هم حسود می‌شه و خنجری به‌دست وارد کاخ می‌شه تا اون دوتارو بکشه ولی همین‌که وارد شد، فریدون به‌سرعت میاد و با گرز خودش ضربه‌ای به‌سر ضحاک می‌زنه که کلاهخودش‌ می‌شکنه.

نه هر آدمی‌زاده از دد بِه است که دَد زآدمی زاده‌ی بد به است به است از دد انسانِ صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد
بوستان، سعدی

photo content

خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
سعدی

photo content