دمی با ادبیات
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
554
Підписники
+324 години
+227 днів
+10530 днів
Архів дописів
#دمی_با_شاهنامه ۳۴
به توس و گستهم( پسران شاه نوذر) خبر رسید که پدرتون کشته شد. گریه و زاری کردن و بهسوی زاولستان حرکت کردن و خبر کشته شدن شاه نوذر رو به زال دادن.
گفتن: ما زاری میکنیم ولی انتقام خون پدرمونو هم میخوایم.
زال سام سوار هم گفت: تا زمانی که زندهام، نیامم رنگ شمشیرم رو نمیبینه و تخت من اسب من خواهد بود مگر اینکه انتقام شاه نوذر رو بگیرم.
لشکری آماده کردند و حرکت کردند.
به کسانی که زندانی اغریرث بودند خبر رسید که لشکر ایران حرکت کرد و اونا هم ترسیدن که افراسیاب همهشون رو بکشه؛ به اغریرث پیامی دادن که ما بهخاطر تو زندهایم و میدونی که زال و لشکرش حرکت کردن و وقتیکه برادرت این موضوع به گوشش برسه، بیگناهان رو میکشه.
حالا اگر اغریرث هوشمند صلاح میبینه، ما رو آزاد کنه.
اغریرث گفت: از روی خرد نیست اگر همینطور آزادتون کنم؛ چون افراسیاب دشمن خودم میشه. بهتره که جنگی سوری در بگیره و شما موقع اون جنگ آزاد بشید تا کسی شک نکنه و برادرم دشمن من نشه.
به دستان سام میگم بیاد این سمت با لشکرش و شما رو بهش میسپارم.
کسی حرکت کرد و پیام اغریرث رو به زال رسوند.
زال لشکرش رو فراخوند و گفت: کی این کار مهم رو انجام میده؟
گشواد هم داوطلب شد و با لشکری سوی ساری حرکت کرد و وقتیکه لشکر از زابلستان بیرون رفت، خبرش به اغریرث رسید.
وقتیکه گشواد فرخ به ساری رسید، زندانیان رو آزاد کرد. به هر اسیری که آزاد شد یک اسب داد و از ساری بهسوی زاولستان حرکت کردن.
وقتیکه به زال خبر رسید که گشواد با موفقیت برگشت، به فقیران گنج بخشید.
زال اسیران رو نگاه کرد و بهحالشون گریه کرد و سپس برای شاه نوذر گریست.
در آنطرف وقتیکه اغریرث از آمل سوی ری حرکت کرد، برادرش از کاری که کرد، خبردار شد.
ازش پرسید این چه کاری بود کردی؟ بهت گفته بودم که اینارو بکش؛ وسط جنگ موقع دلسوزی و خردورزی نیست.
اغریرث هم در جواب افراسیاب گفت: حتی وسط جنگ و موقع بدی کردن هم از خدا بترس؛ چون این جایگاهی که تو داری، افراد زیادی مثل تورو دیده و با کسی رام نشد.
افراسیاب هم عصبانی شد و دست به شمشیر برد و برادرش رو از وسط به دو نیم کرد.
وقتیکه خبر به زال سام سوار رسید، گفت: افراسیاب با کشتن برادرش حکم نابودی خودشو امضا کرد.
لشکر رو آماده کرد و سوی پارس حرکت کرد.
وقتیکه خبر به افراسیاب رسید، لشکر رو سوی ری آورد و نبردی در گرفت که باعث مرگ لشکریان زیادی شد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
دیو گفت: خردمند میان مردم کیست؟ دینی گفت: آنک چون برو ستم کنند، مقام احتمال¹ بشناسد و تواضع با فرودستان از کرم داند، عفو بهوقت قدرت واجب شناسد و کار جهان فانی آسان فرا گیرد و از اندیشهی جهانِ باقی خالی نباشد و چون احسانی بیند بهاندازهی آن سپاس دارد.
1. بردباری و صبر
مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی
#دمی_با_شاهنامه ۳۳
زال همراه با لشکری جنگجو خیلی زود سوی مهراب کابلی حرکت کرد؛ وقتیکه دید هنوز پابرجاست، سراسرِ وجود اون رو دانش و رای دید. با خودش گفت: دیگه فرقی نداره کی مقابلم باشه، هرکی باشه باید از بین بره؛ خواه لشکر باشه و خواه خروزان.
زال به مهراب گفت: من همین الان که شب هست سمت اونا حرکت میکنم تا متوجه بشن که من برای انتقام و کینخواهی اومدم.
کمان رو آماده کرد و سهتا تیر سمت لشکر دشمن انداخت و هر کسی که تیرهارو دید، گفت: این تیرها مال زال سام هستند؛ چون فقط اونه که میتونه اینطور تیر بندازه.
وقتیکه صبح شد، زال حملهای آغاز کرد که کس مانند آن را ندیده بود. زال با خروزان روبرو شد ولی در جنگ اول شکست خورد و زره بر تنش نابود شد. رفت، جامهی جنگی دیگری پوشید و برگشت. گرز سام سوار در دستش بود؛ گرز رو بر سر خروزان زد و در دم جان بداد. زال از اون گذشت و سمت شماساس حرکت کرد. در میانهی راه با کلباد روبرو شد ولی کلباد از ترس خودش رو پنهان میکنه و با زال نمیجنگه ولی زال تیری آماده میکنه؛ بهسوی کلباد پرتاب میکنه و کلباد هم بهدست زال سام کشته میشه. شماساس وقتیکه دید دو سردار نامدار بهدست زال کشته شدن، فرار رو بر قرار ترجیح میده.
شماساس و لشکرش موقع فرار، در بیابان به قارن رزمزن میرسن( که از جنگ با ویسه برگشته بود) قارن اونارو میشناخت و میدونست برای چهکاری اومدن اینجا. عدهای رو کشت و عدهای رو دستگیر کرد. شماساس و چند نفر دیگه فرار کردن.
خبر به افراسیاب رسید که چگونه سردارانش کشته شدن؛ غمگین و عصبانی شد و گفت: نوذر کجاست؟ وقتیکه نوذر اینو شنید، متوجه شد زمان مرگش فرا رسید. عدهای پیش نوذر رفتن؛ اونو در بند کردن و سوی افراسیاب بردن. وقتیکه افراسیاب نوذر رو دید، از کینخواهی نیاکان خودش یاد کرد و گفت: هر بلایی سرت بیاد، حقته. نوذر رو گردن زد؛ سر از تنش جدا کرد و تخت پادشاهی ایران از نسل منوچهر شاه خالی شد.
بعدش خواست کل لشکر نوذر رو بکشه ولی برادرش اغریرث اومد؛ پادرمیانی کرد و گفت شایسته نیست که اینهمه انسان رو بکشی. به من بسپارشون تا خودم در یک غار زندانیشون کنم. دستور داد تا اونارو سمت ساری بردن و با غل و زنجیر، در غاری زندانیشون کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۳۲
وقتیکه پهلوانان از خیمهی شاه نوذر بیرون اومدن، خواستن برن سمت ایران و اجازه ندن کروخان زن و بچههای ایران رو دستگیر کنه، بارمان رو دیدن که با سپاهی راه رو بر اونا بسته بود، قارن رزمزن از مرگ برادرش قباد بهدست بارمان خستهجان و دلآزرده بود؛ به یکباره جنگ رو آغاز میکنه و اجازهی عکسالعمل به بارمان نمیده و با نیزهای اونو میکشه. سپاه توران از مرگ بارمان دلشکسته شدن و قارن هم سوی پارس حرکت کرد.
وقتی نوذر شنید که قارن رفت، بسیار ناراحت و ناامید شد؛ افراسیاب هم وقتی اینو شنید، جنگی با شاه نوذر آغاز کرد که نتیجهی اون جنگ، دستگیر شدن شاه نوذر بود.
قضای آسمانی اینطور است؛ حتی وقتیکه بهنفع توئه، ممکنه بر ضد تو بشه.
حتی اگر از خوشاقبالی سرت به آسمون برسه باز جایگاه تو، قبری هست که جایگاه ابدی توئه.
بعد از اون افراسیاب دستور داد که اجازه ندید قارن رزمزن از این مهلکه جون سالم بهدر ببره و به اهدافش برسه ولی وقتی گفتن: قارن شب قبل حرکت کرد و رفت، ناراحت شد و به ویسه( پدر بارمان که قاتل قباد بود و قارن با کشتن او، انتقام برادرشو گرفت) گفت: یادت بیاد که قارن چه بلایی سر پسرت آورد و در پی انتقام پسرت، با لشکری پشت سر قارن حرکت کن ولی حواست باشه، وقتیکه قارن رزمزن آمادهی جنگ بشه، حتی پلنگ از رویارویی با اون ترس داره.
ویسه حرکت کرد و به قارن رسید ولی قبل از رسیدن به قارن، پسرش بارمان را کشته در آوردگاه دید. بهگوش قارن رسید که ویسه با پیروزی و فرّهی آمده است( بخاطر این گفت با پیروزی و فرهی که افراسیاب در نبود قارن، سپاه ایران رو شکست داد و نوذر رو دستگیر کرد)
دو لشکر بههم رسیدن و ویسه از میان سپاه صحبت کردن رو شروع کرد و گفت: تخت پادشاهی ایران از بین رفت. از قنوج تا مرز کابلستان و از بُست تا زابلستان همه در چنگ ماست. روی ایوانها هم نقش و نگار ما کشیده شد( در قدیم رسم چنان بود که وقتی جایی فتح میشد و پیروزیای حاصل میشد، نقش و نگار فاتحان بر در و دیوارها میکشیدند)
حالا که سرزمینی از ایران باقی نموند، تو کجا میخوای بری؟
خروشی برآمد و اینگونه پاسخ داد: من قارنم و دست بهکار بیهوده نمیزنم و همهی کارهای من سنجیده و اندیشیده است. وقتیکه از جنگ عقبنشینی کردم، بهخاطر ترس و چند و چون یا نکوهش نبود، بلکه کاری کردم که درست و منطقی و درخور نبرد بود. اول پسرتو کشتم حالا هم سراغ خودت اومدم. جنگی خونین درگرفت. قارن رزمزن رزم میکرد و کشته میگرفت. بهپیش ویسه رفت ولی ویسه فرار کرد و بعد از اون افراد زیادی از لشکرش کشته شدند. قارن دنبال ویسه نرفت و ویسه فرار کرد تا به افراسیاب رسید و از مرگ پسرش گریه و زاری میکرد.
در آنطرف تورانیانی که سوی ایران حرکت کرده بودن، به فرماندهی شماساس و خروزان سوی سیستان حرکت کردن.
همین موقع زال سوگوار پدرش سام سوار است و برای پدرش دخمه میسازد؛ مهراب کابلی هم بهجای زال فرمان میراند.
⚠️ اینکاری که مهراب در ادامه میکند، فریب و نیرنگ است برای وقت خریدن.
فرستادهای از سمت مهراب کابلی بهسوی شماساس اومد و از طرف مهراب گفت: همیشه زنده باشی و ارجمند. ما از ضحاک تازی نژاد داریم و من از سر ناچاری و اجبار خویشاوندی با زال رو قبول کردم و از این بابت خیلی شاد نیستم.
الانم زال رفت که برای پدرش دخمه بسازه و من از این بابت خوشحالم و امیدوارم دیگه نبینمش.
الانم ازت وقت میخوام تا فرستادهای نزدیک افراسیاب بفرستم و از این دیدگاه و سمت و سویی که من انتخاب کردم آگاهش کنم.
اگر بهم بگه بیا پیشم که میرم و همهی پادشاهی رو بهش تقدیم میکنم. از اینطرف دل تورانیان رو گرم کرد و اونا رو مطمئن کرد که از خودشونه و از طرف دیگر داشت چارهای میجست. فرستادهای نزد زال فرستاد و گفت: من تونستم کمی وقت بخرم ولی خیلی سریع حرکت کن و بیا اینجا.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
شاید بخت بسته شدهام باز شود.
حیدر بابا جوانمرد هیچموقع نمیمیرد.
نامرد هیچموقع عمر با عزت ندارد.
وقتی مادربزرگ قصه میگفت، ای کاش من دوباره همان کودک میشدم.
شهریار
#دمی_با_شاهنامه ۳۱
روز دوم نبرد بود و ایرانیان بهجنگ لشکر افراسیاب رفتن؛ افراسیاب هم دستور داد لشکریانش برای نبرد آماده بشن.
نبرد شروع شد و باز قارن میان جنگجویان میچرخید و هرطرف که میرفت، آدم میکشت.
نوذر هم بهجنگ افراسیاب اومد ولی درآخر ایرانیان بازندهی روز دوم جنگ بودن.
شاه نوذر با پسرانش یعنی توس و گُستَهم صحبت میکرد و تأسف میخورد که چرا نصیحت پدرم منوچهر شاه رو گوش نکردم که گفت: از ترکان و چینیان لشکری برای جنگیدن با تو حرکت میکنه و سپاهت بسیار آسیب بهشون وارد میشه.
شاه نوذر بهشون گفت: شما باید بهسمت ایران برید. و مردم رو جایی ببرید که امن باشه؛ تا شاید از نسل فریدون فرخ، کسانی زنده بمونن.
روز سوم نبرد رسید ولی چه نبردی؟ لشکر شاه نوذر در مقابل لشکر افراسیاب همانند جوی آب بود در برابر دریا.
جنگ شروع شد. قارن رزمزن قلب سپاه رو دراختیار داشت. سمت چپ رو گرد تلیمان و سمت راست را شاپور نستوه. جنگیدند و کشته گرفتند. جنگیدند و از ایران دفاع کردند ولی بعد از مدتی شکست سوی شاپور نستوه هجوم آورد و ترکان اون رو محاصره کردن و کشتنش.
شاه نوذر عقبنشینی کرد و راه جنگ بر اون بسته شد. افراسیاب شخصی بهنام کروخان که نژادش به ویسه برمیگشت رو مأمور کرد که از راه بیابان سوی ایران بره. قارن شنید؛ عصبانی شد و نزد شاه نوذر اومد و گفت: افراسیاب شخصی بهسوی ایران فرستاد و اگر جلوش رو نگیریم خانوادهی تو و زنان و دختران زیادی رو اسیر میکنه و میتونه با اینکار فرماندهان ما رو شکست بده؛ پس باید قبل از بدنامی دنبال کروخان بریم و از این اتفاق ناگوار جلوگیری کنیم. کل لشکر هواخواه توئه؛ اینجا مقاومت کن و نگرانی و ناامیدی بهدلت راه نده چون کار درست اینه که پادشاهان شجاع باشن.
من هم بهدنبال کروخان میرم و هرطور که شده جلوشونو میگیرم ولی نوذر گفت: صلاح نیست؛ چون فقط خودت میتونی خوب این سپاه رو فرماندهی کنی و بهشون سروسامان بدی. گستهم و توس رو فرستادم که برن و از زن و بچهها مراقبت کنن.
کمی بعد فرماندهان با چشمان گریان پیش قارن اومدن و شروع به صحبت کردن و پایان حرف همهشون این بود که باید بریم سمت پارس و نباید اینجا بمونیم. اگر زن و بچهها بهدست ترکان بیوفتن دیگه کی تاب و توان داره که بجنگه؟
پهلوانانی مانند شیدوش، کشواد و قارن باهم صحبت کردن و وقتیکه شب از نیمه گذشت، سوی پارس حرکت کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۳۰
وقتیکه صبح شد، دو لشکر به دو فرسنگی هم رسیدند. از میان ترکان، شخصی بهنام بارمان برای جنگ با ایرانیان آماده شد ولی اغریرث گفت: بذار فرد دیگری به جنگ ایرانیان بره؛ چون اگر تو آسیبی ببینی، روحیهی جنگجویان تضعیف میشه.
افراسیاب از حرف برادرش ناراحت شد و به بارمان گفت که آمادهی جنگ شو.
بارمان لباس رزم پوشید و بهسوی لشکر ایران رفت و به قارن رزمزن گفت: از بین این لشکر کیو داری که با من بجنگه؟
کسی پاسخ نداد؛ فقط پسر کاوهی دادخواه و برادر قارن رزمزن یعنی قباد دلاور.
قارن از حرف برادرش ناراحت و عصبانی شد؛ چون از بین این لشکر و این همه جوان، پیری سالخورده اعلام آمادگی کرد برای جنگ با بارمان.
قارن به برادرش قباد گفت: سن تو بهجایی رسید که باید بیخیال جنگیدن بشی.
فردی جوان مثل بارمان باید بره بهجنگش نه تویی که اگر کشته شدی کل لشکر ناامید میشن.
قباد در جواب برادرش گفت: عاقبت همهی انسانها مرگ هست؛ من هم از روزگار منوچهر شاه تا الان مشغول جنگیدن بودم.
حتی اگر کشته شوم، برادر لایقی مثل تو دارم که جای منو میگیره و آیین تدفین منو انجام میده.
اینارو گفت و نیزه بهدست وارد میدان نبرد شد. جنگی سخت بین قباد و بارمان درگرفت که پیروز نبرد بارمان بود و کشته شدهی نبرد، قباد سالخورده.
بارمان با خوشحالی پیش افراسیاب رفت و از اون هدیه گرفت. وقتیکه قباد کشته شد، برادرش قارن رزمزن سپاه رو حرکت داد و جنگی سخت درگرفت.
گرسیوز در اون سمت و قارن در این سمت؛ جنگی درگرفت که کس مانند اونو ندید.
قارن میچرخید و آدم میکشت؛ کسی نمیتونست با اون مقابله کنه.
وقتیکه افراسیاب دلاوری قارن رزمزن رو دید، لشکر رو بهسمتش حرکت داد. جنگ تا شب طول کشید. قارن بهسمت شاه نوذر اومد و از مرگ برادرش ناراحت بود؛ نوذر هم وقتی قارن رو در اون حال دید، گریه کرد و گفت: بعد از مرگ سام سوار، اینچنین سوگوار نشده بودیم.
قارن رزمزن گفت: از زمانیکه بهدنیا اومدم، آمادهی مردن بودم و فریدون فرخ با انتخاب کردن من برای کینخواهی ایرج باعث سربلندی و والایی من شده بود و عهد میبندم که تا زمانیکه زندهام برای کینخواهی و جنگاوری لحظهای درنگ نمیکنم. برادرم از دنیا رفت و من هم بعد از اون میمیرم. نوذر را آفرین میخواند و گفت: افراسیاب در اون روز سپاه ایران رو در دشواری و تنگنا انداخته بود.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
#دمی_با_شاهنامه ۲۹
در آنطرف جهان یعنی توران؛ خبر مرگ منوچهر شاه و پیش نرفتن کار شاه نوذر به پشنگ رسید.
برای گرفتن انتقام پدرش زادشم و تور، همهی بزرگان و پهلوان رو جمع کرد تا به ایران حمله کنه. بزرگانی مثل ارجاسب، گرسیوز، بارمان، کَلباد جنگی، ویسهی تیرچنگ. با همه صحبت کرد و از سلم و تور سخن بهمیان آورد و گفت: انتقام باید گرفته شود. یادتون بیاد ایرانیان چه کارهایی انجام دادن و امروز وقت انتقام گرفتن ماست. پسر پشنگ یعنی افراسیاب حرفای پدرش رو شنید و آتش انتقام در بدنش جاری شد، پیش پدرش رفت و گفت: من شایستهی انتقام گرفتن و جنگیدن با ایرانیانم. پشنگ هم وقتی افراسیاب رو دید که علاقه داره به گرفتن انتقام و زور و بازوشو دید، بهش گفت: با سپاهی به ایران برو.
وقتی که تکلیف جنگ مشخص شد، پسر دیگر پشنگ یعنی گرسیوز پیش پدرش اومد و گفت: درسته که منوچهر شاه از دنیا رفت ولی بزرگان و پهلوانانی چون سام سوار، قارن رزمزن و گرشاسب هنوز زنده هستند و میدونی چه بلایی سر سلم و تور آوردن؛ بهتره که ما بیخیال این جنگ بشیم.
پشنگ گفت: افراسیاب مثل شیر نر انتقام همهی کسانی که بهدست ایرانیان کشته شدن رو میگیره؛ خودتم همراهش برو. بروید و با از بین بردن ایرانیان و گرفتن انتقام بزرگانمون، روح اونا رو شاد کنید و باعث سربلندی ما بشید.
سپاهی جمع کردند و سوی ایران حرکت کردند. نزدیک جیحون که رسیدن، به پادشاه خبرش رو دادن. سپاهی از ایران بهسوی اونا حرکت کرد که فرماندهشون قارن رزمزن بود و پشت او شاه نوذر حرکت میکرد.
افراسیاب با لشکری بزرگ سمت ایران اومد که دوتا از پهلوانانش رو سالار لشکر کرد؛ شماساس و خروزان گُرد.
در این میان خبر به افراسیاب رسید که سام سوار از دنیا رفت و پسرش زال زر هم مشغول دخمه ساختن برای پدرش هست؛ افراسیاب از این خبر خشنود شد و گفت: بخت باهام یار شد.
لشکر افراسیاب ۴۰۰هزار نفر و لشکر شاه نوذر ۱۰۰هزار نفر بودن.
افراسیاب نامهای برای پدرش نوشت و گفت: او اینکه لشکر نوذر بهقدری کم هست که شکار ما میشن، دوم اینکه سام سوار از دنیا رفت و پسرش هم مشغول مراسم اونه؛ کل ترس من از اون بود ولی وقتی نیست، راحت میتونم انتقام بگیرم.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
درود
استاد شهبازی شروع به شرح دادن صوتی شاهنامه کردن.
خالی از لطف نیست بیشک؛ تشریف بیارید داخل کانالشون اگر دوست داشتین و برای دوستانتون بهاشتراک. بذارید.
سپاسگزارم.🙏🏾🕊🍃
