uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
551
Підписники
+324 години
+197 днів
+10830 днів
Архів дописів
چنین است رسم سرای سپنج یکی زو تن‌آسان و دیگر به رنج، برین و بران روز هم بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد؟
شاهنامه، فردوسی
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
حافظ

صبح‌گاهی سر خوناب جگر بگشایید ژالهٔ صبح‌دم از نرگسِ تر بگشایید دانه‌دانه گهر اشک ببارید چنانک گره رشتهٔ تسبیح ز سر بگشایید خاک لب‌تشنهٔ خون است و ز سرچشمهٔ دل آب آتش‌زده چون چاه سقر بگشایید نونو از چشمهٔ خوناب چو گل تو بر تو روی پُرچین شده چون سفرهٔ زر بگشایید سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ ناودان مژه را راه گذر بگشایید از زبر سیل به زیر آید و سیلاب شما گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشایید
خاقانی

#دمی_با_شاهنامه۵۰ این خطر رفع شد ولی هنوز افراسیاب در ایران بود. شاه کاووس نامه‌ای برای قیصر روم( که در این جنگ ضد ایران لشکر نکشید) می‌فرسته و می‌گه: پهلوانان زورمند و ارزشمند خودت رو برای کمک به‌من بفرست‌. از طرفی هم اعراب شنیدن که شاه کاووس آزاد شده و رستم چه بلایی سر سپاه سه کشور آورد و با خودشون گفتن حتما خبر تازش اعراب به ایران به گوشش رسید و درنتیجه نامه‌ای برای شاه کاووس می‌نویسند و از تازش افراسیاب به بدی یاد می‌کنن و با اون جنگیدن و آرامش و آسایش رو از اون گرفتن. نامه‌ای که دلیل اولش ترس بود و دلیل دومش توجیه این‌که چرا اعراب در ایران هستن. درادامه‌ می‌گن: حالا که شاه کاووس آزاد شد، ما متوجه شدیم که تخت پادشاهی ایران، جان دوباره یافت. وقتی‌که شاه کاووس برگرده، ما هم آماده‌ی جنگ با افراسیاب می‌شیم. نامه به شاه کاووس رسید و اون گفتار رو پسندید؛ سپس نامه‌ای برای افراسیاب نوشت و گفت: از ایران برو. بهره و قسمتِ تو، سرزمین توران هسن؛ دیگه دنبال زیاده‌طلبی نباش. شاه کاووس گفت: ندانی که ایران نشست من است؟ جهان سر‌به‌سر زیر دست من است؟ افراسیاب از نامه‌ی شاه کاووس ناراحت شد و گفت: فقط مردم زشت‌سرشت این صحبت‌هارو می‌کنن. تو اگر شایسته‌ی تخت پادشاهی ایران بودی، سوی مازندران لشکر نمی‌کشیدی. من آماده‌ی جنگیدن هستم. سوی شاه کاووس آمد و شاه کاووس به‌سویش رفت؛ افراسیاب گفت: به دو دلیل ایران متعلق به‌من است؛ یکی این‌که کل ایران مال من است چون پدرِ پدرِ من پسر فریدون یعنی تور بوده است. دلیل دوم هم این‌که من کسی بودم که اعراب رو شکست دادم و از ایران بیرونشون‌ کردم. گفتار تمام و جنگ آغاز شد؛ سپاهی از روم و بربرها حمله کردن و نتیجه‌ی اون جنگ، شکست خوردن افراسیاب بود.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه۴۹ رستم نامه‌ای برای شاه کاووس نوشت. نامه‌ای دیگر که لحنی تند و آمرانه‌ داشت، برای شاه هاماوران؛ در اون نامه بهش گفت: برای شاه ایران حیله به‌کار بردی و اونو دستگیر کردی که کاری مردانه نبود. حالا هنوز دیر نشده؛ اگر شاه کاووس رو آزاد کنی، جون سالم به‌در می‌بری ولی اگر آزادش نکنی، آماده‌ی جنگ با من شو. شاه هاماوران نامه رو خوند و گفت: شاه کاووس دیگه روی آزادی رو نمی‌بینه؛ تو هم هروقت اومدی این‌جا، با تیغ و گرز به استقبالت میایم. اگر خیلی دوست داری بری زندان، آماده‌ست برات. رستم وقتی اینو شنید، فرماندهان لشکر ایران رو فراخوند و به‌خاطر این‌که از خشکی طول می‌کشید برسن، از راه دریا حرکت کردن. ایرانیان حمله کردند و کشتن و سوزاندن؛ به شاه هاماوران خبر رسید که رستم اومد و داره از کشته‌ها پشته‌ می‌سازه. برای جنگ آماده شد و حرکت کرد. سپاه شاه هاماوران آماده‌ی جنگ بودن که رستم فریاد زد که من جنگاورم و در میدان نبرد همیشه پیروز و پایدارم‌‌‌‌. سوی دلاوران هاماوران حرکت کرد؛ وقتی‌که رستم و هیکلش رو دیدن، تمام شجاعتشون‌ از تنشون‌ رفت‌. بعد از دیدن رستم، سپاهی بزرگ به‌سوی پایتخت هاماوران عقب‌نشینی کردن. شاه هاماوران وقتی دید اوضاع بر وفق مرادش نیست و روزگارش وارونه‌ شد، با وزیر خودش مشورت کرد و به‌این نتیجه رسیدن که دوتا نامه بنویسن و برای شاه بربرستان و مصر بفرستن و درخواست کمک کنن؛ درادامه نوشتن، اگر برای کمک بیاید، من دیگه از رستم نمی‌ترسم ولی اگر نیاید و من شکست بخورم، کشور بعدی که مورد حمله قرار می‌گیره، شما هستین. وقتی‌که نامه به‌دستشون رسید، ترسیدن و لشکری آماده و حرکت کردن سمت هاماوران. رستم وقتی‌که خروش لشکریان رو دید، پهلوانی رو پیش شاه کاووس فرستاد و گفت: من اگر بخوام بجنگم، شکستشون می‌دم ولی می‌ترسم به تویی که در زندان هستی آسیب بزنن؛ من تخت و پادشاهی بربرستان به‌دردم نمی‌خوره اگر تو در صحت و سلامتی نباشی. شاه کاووس هم پیام رستم رو شنید و گفت: جهان برای من به‌تنهایی آفریده نشد؛ از چیزی نترس و هرکاری صلاح می‌دونی انجام بده. خداوند نگه‌دار من هست و منو در پناه مهربانی خودش قرار می‌ده. سوار رخش شو و همه‌شون رو نابود کن‌. رستم وقتی‌که پیام شاه کاووس رو شنید، لباس جنگ پوشید، سلاح به‌دست گرفت و به‌سوی میدان جنگ حرکت کرد. رستم تا سپاهش رو به‌میدان نبرد برد، لشکریان سه پادشاه سه کشور رو دید. رستمِ زالِ زر به سپاهیان گفت: از هیچی نترسید؛ اونا حتی اگر صدهزار نفر باشن و ما صد نفر، ما پیروز می‌شیم چون در جنگ کمیت مهم نیست. جنگی درگرفت که کس مانند آن را ندیده بود و مانند آن را یاد نداشت. رستم حرکت کرد ولی سربازان عادی رو نمی‌کشت و حرکت کرد سوی شاه شام. کمند انداخت و اونو دستگیر کرد و بعد از اون هم ۶۰ پهلوان اسیر شدند. شاه بربرستان با ۴۰ پهلوان گرفتار شدن. کشته‌ها به‌حدی زیاد بودن که با کوه هم‌اندازه شدن؛ تسلیم شدن و قول دادن شاه کاووس رو به‌همراه پهلوانانی که در زندان هستن رو بیارن و به رستم تحویل بدن. پیمانی بستن و سه‌ کشور رو به‌ سپاه ایران تسلیم کردن و هدیه‌های زیادی پیشکش رستم کردن. شاه کاووس، گیو، گودرز و توس رو آزاد کرد و شاه کاووس دستور داد هرچیزی دارن رو به‌نفع ایران مصادره کنن. وقتی‌که شاه کاووس خواست سوی سپاه ایران بیاد، سربازان زیادی از دشمن به‌خدمت او درومدن‌ و اعلام فرمانبرداری از شاه کاووس کردن‌.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

هر کس بیخ¹ خشک کاشت، به اِجتنای² ثمرش بهره‌مند نگشت و هرآنکه خلاف نشاند، به‌اتّفاق میوه‌ی آن حسرت و ندامت برداشت. 1. درخت 2. چیدن، چیدن میوه‌ تاریخ جهانگشای جوینی، عطامک جوینی

افراسیاب هروقت می‌دید تخت پادشاهی ایران، پادشاهی نداره: میم‌تایم‌۳
افراسیاب هروقت می‌دید تخت پادشاهی ایران، پادشاهی نداره: میم‌تایم‌۳

#دمی_با_شاهنامه۴۷ شاه هاماوران دلتنگ دخترش سودابه شد و خیلی ناراحت بود. فرستاده‌ای نزد شاه کاووس فرستاد و ازش دعوت کرد تا بره تو قصرش و اوقاتی رو به‌خوشی بگذرونن و با اون دیدار، سرزمین هاماوران قدر و منزلت پیدا کنه. در نهان می‌خواست شاه رو از بین ببره و سودابه هم از درونِ ناپاک پدرش باخبر بود؛ به‌خاطر همین به شوهرش شاه کاووس گفت: صلاح نیست که بری؛ پدرم برات نقشه داره. شاه کاووس باور نکرد و با چند نفر از پهلوانان حرکت کرد و رفت پیش شاه هاماوران. شهری به‌نام شامه در هاماوران بود که پایتخت و قصر شاه هاماوران در آن بود. وقتی‌که شاه کاووس وارد شد، همه بهش احترام گذاشتن. شاه هم به استقبالش اومد و یک هفته به عیش و نوش پرداختن. شاه وقتی‌که مهمان‌نوازی و خدمت‌های شاه هاماوران و لشکرش رو دید، بهشون اعتماد کرد ولی از اون‌طرف همه‌ی لشکرش آماده‌ی حمله بودن و همه‌ی بربرها هم آماده‌ی حمله شدن وقتی‌که از نقشه‌ی شاه هاماوران خبردار شدن. شیپور جنگ نواخته شد ولی همه‌ی ایرانیان در حالت سرخوشی بودن و آماده‌ی جنگیدن نبودن. وقتی‌که سپاه بربرها از بربرستان رسید، شاه هاماوران خوشحال شد. شاه و پهلوانانی مثل گودرز، گیو و توس رو دستگیر کردن و وقتی‌که هر سه شاه هم‌نظر بودن، اونارو به زندان انداختن. درآنجا کوهی بلند بود که دژی در بالای آن قرار داشت؛ شاه کاووس و پهلوانانش رو در اون دژ زندانی کردن. دو گروه از زنان خدمتکار رفتن سمت سودابه تا پیش پدرش بیارنش‌. سودابه وقتی اونارو دید، گریه و زاری کرد و لباس بر تن خود درید و گفت: چرا روز نبرد و وقتی‌که لباس جنگ بر تن داشت دستگیرش نکردین؟ کارِتون مردانه نبود. اون‌روز که صدای حمله‌ی گیو و گودرز و توس رو شنیدین و از ترس زهره‌ترک شدین چرا کاری نکردین؟ سودابه آن زنان را سگ( بلانسبت) خطاب کرد؛ گریه کرد و گفت: من از شاه کاووس جدا نمی‌شم؛ حتی اگر زیر خاک دفن شده باشه. حرف‌های سودابه رو به پدرش گفتن؛ پدرش ناراحت شد و اونو پیش شوهرش فرستاد. در سراسر جهان پیچید که تخت پادشاهی ایران، پادشاهی نداره و بعد از این خبر، از هر سو دشمنان قصد پادشاه ایران شدن رو کردن. افراسیاب سپاهی آماده کرد و سمت ایران اومد. از اون‌طرف هم گروهی از اعراب قصد پادشاهی ایران رو کردن. افراسیاب ناراحت شد که در گرفتن تخت پادشاهی ایران رقیب پیدا کرد. سپاه افراسیاب با اعراب وارد جنگ شد و سه‌ماه جنگیدن و درنهایت عرب‌ها از ترک‌ها شکست خوردن. سپاهیان تورانی در سراسر ایران پخش شدن و ایرانیان برده‌ی تورانیان شدن. بیشتر مردم سمت سیستان حرکت کردن تا از رستم پهلوان کمک بگیرن‌. به رستم گفتن: در بدبختی‌ها ما به‌تو پناه میاریم؛ به‌خصوص الان که شاه کاووس در زندان هست. مردم ایران به رستم گفتن: دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود درسته که ایران همیشه آباد بود و جایگاه پادشاهان و پهلوانان بزرگ بود ولی الان تو دردسر افتاد و جایگاه افراسیاب زورمند شد. رستم ناراحت شد و گریه کرد و به‌ ایرانیان پناه‌جو گفت: من برای جنگی دلاورانه آماده می‌شم و وقتی از شاه کاووس خبری بگیرم، ترکان رو بیرون می‌کنم. حال و احوال شاه کاووس و اون مجلسی که باعث دربند شدن ایرانیان شد رو برای رستم تعریف کردن. همه‌ی لشکرش رو از کابلستان فراخوند و آماده‌ی جنگ شد و لشکرکشی کرد‌.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

photo content

#دمی_با_شاهنامه۴۷ وقتی‌که شاه کاووس به ایران رسید، به همه هرآنچه تونست، بخشید. رستم داشت می‌رفت پیش شاه که بقیه متوجه شدن و همراهش رفتن. شاه بسیار ازش تشکر کرد و بسیار بخشیدنی بر او بخشید. حکم پادشاهی سرزمین سیستان رو به رستم داد. بعدش هم بهش گفت: امیدواریم که هیچ‌وقت پادشاهیِ ایران بدون تو نباشه. رستم رفت و شاه کاووس راه عدالت رو درپیش گرفت. به گوش همه رسید که شاه کاووس چه کرد و همه براش هدیه آوردن. فردوسی می‌گه: ماجرای نبرد مازنداران تمام شد و جنگ هاماوران رو براتون نقل می‌کنم. شاه کاووس تصمیم گرفت کشورگشایی کند‌. بخش زیادی از جهان رو تصرف کرد‌؛ اونم با سادگی کامل و بدون مقاومت خاصی تا وقتی‌که به بربرستان رسید. شاه اون‌جا با شاه کاووس مقابله کرد. لشکری سوی سپاه ایران اومد که کس مانند آن رو ندیده بود و یاد نداشت. گودرز پهلوان که دید اوضاع داره به‌هم می‌ریزه، گرزشو‌ از کمرگاه بیرون آورد و کشته‌های فراوانی گرفت‌. گودرز حرکت می‌کرد و می‌کشت تا قلب سپاه بربرها پیش رفت و شاه کاووس هم پشت سرش بود. بزرگان سرزمین بربرستان‌ وقتی دیدن اوضاع مساعد نیست، پیش شاه کاووس اومدن و گفتن: ما خدمتگزار تو هستیم و به تو باج و خراج می‌دیم. شاه کاووس هم اونارو بخشید و راه و روشی به‌اونا داد تا طبق روش اون و تحت فرمانروایی اون کشور رو اداره کنن. سپاه رو حرکت داد و به هرجایی می‌رسید، خیلی زود قبول می‌کردن بهش خراج بدن. شاه کاووس سپاه را سمت سرزمین زابل، به مهمانی پسر زال برد. شاه کاووس یک‌ماه در آرامش و آسایش پیش رستم بود تا این‌که در گوشه‌ی گلستان شاه کاووس، خار رنج و سختی رشد کرد‌. وقتی‌که صلح در جهان روان شده بود، عرب‌ها ناراستی و برعهدی کردن‌‌ و از فرمان شاه کاووس خارج شدن. از سیستان حرکت کردن و سپاهیان روی سپر‌هاشون اسم خودشون رو نوشتن. شاه کاووس دستور داد تا کشتی‌ها و قایق‌های زیادی ساختن و گفت: به سرعت حرکت کنید. پیش رفت تا به سه کشور رسید؛ سمت چپ مصر، سمت راست بربرستان و روبه‌رویش‌ هم کشور هاماوران. بهشون خبر رسید که شاه کاووس رسید و برای مقابله آماده شدن و حرکت کردن. ایرانیان رسیدند و بعد از مدتی، حمله شروع شد و گرگین، فرهاد و توس از یه سمت حمله کردن و اون سمت هم گودرز گشواد، گیو، شیدوش و میلاد‌. سه سپاه مصر، هاماوران و بربرستان طوری از دلاوری ایرانیان در شگفت اومدن که سردرگم شدن‌. اولین کسی که تسلیم شد، شاه هاماوران بود‌ و قبول کرد به شاه کاووس باج و خراج بده. بعد از این به شاه کاووس گفتن: شاه هاماوران دختری زیبا در خانه دارد که از هر عیبی بری‌ست. شایسته‌ست که همسر شاه کاووس بشه. شاه کاووس هم شیفته‌ی دختر شاه هاماوران شد و گفت: این حرف، حرف درست و خوبی بود. فردی رو سمت شاه هاماوران فرستاد و بهش گفت: از ویژگی‌های خوب من بگو و تأکید کن که اگر این وصلت صورت بگیره، دشمنی از میان می‌ره. شنیدم دختری داری که شایسته‌ی من هست. خوشبخت می‌شی اگر پسر قباد دلیر داماد تو بشه. فرستاده، فرستاده شد و پیام شاه کاووس رو به شاه هاماوران داد؛ شاه بسیار آشفته و ناراحت شد. با خودش گفت: درسته که شاه کاووس فرد بزرگی‌ هست ولی من از کل دنیا فقط همین رختر رو دارم که برام عزیزه. به فرستاده‌ی شاه گفت: من نمی‌تونم این‌کار رو انجام بدم. من کلا دوچیز ارزشمند در این جهان داشتم؛ یکی ثروتم‌ که شاه گرفت و دیگری دخترم که می‌خواد بگیره ولی خب با همه‌ی این‌هایی که گفتم، موافقت می‌کنم. دخترش سودابه رو پیش خودش فراخوند و از شاه کاووس صحبت کرد. بهش گفت: نظر خودت چیه؟ سودابه هم گفت: راه فراری از این پیوند وجود نداره و باید انجامش بدیم. از طرفی، کسی که فرمانروای کل جهان هست، نباید از وصلت با اون ناراحت باشی. شاه هاماوران هم متوجه شد سودابه موافق هست و ازدواج با شاه کاووس براش ناخوشایند نیست‌. بعد از ترتیب جشنی، سودابه همسر شاه کاووس شد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

بزد گردن غم به شمشیر داد... با شمشیرِ عدالت، سر از تن اندوه ایرانیان جدا کرد.
شاهنامه، فردوسی

#دمی_با_شاهنامه۴۶ وقتی‌که رستم از مازندران به‌سمت شاه کاووس اومد، لشکر دیوان به‌سوی ایرانیان حرکت کردن. وقتی‌که این خبر به‌گوش شاه کاووس رسید، به رستم گفت: اول باید خودت حمله رو شروع کنی و کین‌خواهی کنی. به توس، گودرز، گیو، گرگین و آزادگان گفت: شما هم سپاه رو آراسته کنید. سمت راست توسِ شاه نوذر بود و سمت چپ، گودرز گشواد و شاه کاووس هم در قلب سپاه. جلوی سپاه هم رستمِ زالِ سام حرکت می‌کرد. فردی از مازندران به‌نام جُویان اومد سمت سپاه ایران و گفت: کی از سپاه ایران توان مقابله با من رو داره؟ از ایرانیان کسی جواب نداد و شاه کاووس گفت: کسی برای جنگ آماده نمی‌شه؟ انقد از این دیو ترسیدین؟ رستم اومد پیش شاه و اجازه خواست که به‌جنگ جُویان بره؛ شاه کاووس هم گفت: تنها کسی که بتونه این‌کار رو بکنه، خودتی. رستم پیش جُویان رفت و کلی رجزخوانی کردن. رستم رجزخوانی کرد و نوبت به جُویان رسید که گفت: دل مادرت برای کشته شدنت به‌درد میاد و برای این زره و کلاه‌خودت گریه می‌کنه. رستم وقتی اینو می‌شنوه، حمله می‌کنه و نیزه‌ای به کمرش می‌زنه و دقیقا مثل مرغی که روی منقل برای کباب شدن به سیخ کشیده می‌شه، اونو به سیخ کشید و روی زمین انداخت. به سپاه ایرانیان گفت: حمله کنید. به‌مدت یک هفته باهم جنگ کردن. روز هشتم شاه کاووس تاج پادشاهی رو از سرش درآورد و مشغول راز و نیاز با خداوند شد و پیروزی رو طلب کرد. لباس رزم بر تن کرد و سوی جنگ تاخت. آرایش جنگی رو عوض کردن و از دشمن کشته گرفتن تا از کشته‌ها پشته درست شد. تهمتن سوی جایگاه شاه مازندران حرکت کرد و هرکسی رو سر راهش دید، کشت و سپس گفت واسش نیزه بیارن. با نیز به کمر شاه مازندران ضربه وارد می‌کنه ولی با جادو، تبدیل به سنگی سنگین شد که همه تعجب کردن‌. سپاهیان همه مشغول بودن ولی کسی نمی‌تونست اون سنگ رو جابه‌جا کنه یا ضربه‌ای بهش وارد کنه. سنگ سفت و سخت بود و شاه مازندران هم در میان آن بود. رستم سنگ را روی دوش خودش انداخت و حرکت کرد و لشکریان هم به‌دنبالش می‌رفتند. رستم سنگ را روی زمین گذاشت و گفت: یا طلسم و جادو رو کنار می‌ذاری و خودتو نشون می‌دی یا با تیغ و تبر فولادی، سنگ رو می‌شکنم. وقتی‌که اینو شنید، سنگ تکه‌تکه شد؛ رستم دستشو گرفت و با چهره‌ی خندان، پیش شاه کاووس بردش. شاه دستور داد تکه‌تکه‌ش کنن. به همه‌ی سپاهیان گنج و زر فراوان بخشید. و از دیوان، اونایی که ناسپاس بودن رو گردن زد. رستم پیش شاه کاووس اومد و گفت: من بدون راهنمایی‌هایی اولاد نمی‌تونستم کاری کنم؛ بهش قول پادشاهی مازنداران رو دادم و به‌هرحال هرچی باشه، انسانه و دیو نیست و به‌کارمون میاد‌. شاه کاووس هم قبول می‌کنه؛ اولاد رو شاه مازندران می‌کنه و سوی ایران حرکت می‌کنن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

ای فلک داد از جفایت در چه حالم کرده‌ای؟! راست بودم چون الف مانند دالم کرده‌ای! آخر ای گردون زدی سنگ ملامت بر سرم زیر پای بی‌شعوران پایمالم کرده‌ای! از چه رو ای چرخ چون من اعتبارت دور باد قرعه بی‌اعتباری‌ها به فالم کرده‌ای!؟ از تو ای ناهید گفتارم نوای تازه داشت وز حسد ای چرخ چون یعقوب لالم کرده‌ای! عاقبت کار تو گر این بود ای گردون دون از چه در روز ازل قسمت کمالم کرده‌ای؟! ای سپهر بی‌مروت این کدامین شیوه است؟! ناله می‌سازم ز دستت تا چو نالم کرده‌ای! بود در آیینه من عکس صد معنی دچار زنگ غم بر روی مرآت خیالم کرده‌ای! روزگاری بود که می‌دادم به چیزی من نوال خون حسرت ای فلک آخر نوالم کرده‌ای! همدمانم ناکسان غول و از دانش تهی صحبت دانشوران امر محالم کرده‌ای! در هوای موشکافی طغرلم پر می‌زند تا تو ای گردون مرا دور از وصالم کرده‌ای!
طغرل احراری

در این روتین مثل شاهنامه از اول شروع می‌کنیم و مفهوم، هدف، نکته‌ی اخلاقی، نصحیت و ... حکایت‌های مختلف رو بررسی می‌کنم.
Anonymous voting

در این روتین مثل شاهنامه از اول شروع می‌کنیم و مفهوم، هدف، نکته‌ی اخلاقی، نصحیت و ... حکایت‌های مختلف رو بررسی می‌کنم. حالا دوسداشتم ازتون نظر بخوام ببینم موافق هستین یا نه؟
Anonymous voting

خون‌خواره گشتی و نشکیبی همی ز خون آهسته خور که خون دل من همی خوری آن خون که می‌خوری همه از دل همی چکد دل غافلست و تو به‌هلاکِ دل اندری
فرخی سیستانی

حالیا مصلحتِ وقت در آن می‌بینم که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم سینهٔ تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر این مَتاعم که همی‌بینی و کمتر زینم بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهرآیینم
حافظ

#دمی_با_شاهنامه۴۵ شاه کاووس نامه‌ای برای شاه مازندران ترتیب می‌ده و در اون می‌نویسه‌: دیدی که خداوند باعث شد چه بلایی سر دیوان بیاد. درس بگیر و تسلیم شو و به‌عنوان یه فرد کهتر بیا پیشم؛ چون توان مقابله با رستم پهلوان رو نداری. سپس شاه فرهاد رو که در جنگ ایرانیان و دیوان مازندران کاری نکرده بود رو فراخوند و بهش گفت: نامه رو برسون به‌دست شاه مازندران. شاه مازندران چند نفرو برای پیشواز فرهاد فرستاد که کمی اذیتش کردن ولی واکنشی نشون نداد و رفت پیش شاه مازندران. نامه رو بهش داد. وقتی‌که شاه نامه رو خوند و فهمید رستم چه بلایی سر دیوان آورد، بسیار عصبانی و ناراحت شد. وقتی‌که نامه رو خوند، به شاه کاووس پاسخ داد: هم جایگاه خودم و هم لشکرم از تو و لشکرت‌ بالاتره. لشکر من ترسی از چیزی نداره؛ میارمشون‌ به‌جنگ تو. تازه من ۱۲۰۰ فیل دارم که تو حتی یکی نداری. فرهاد همه‌ی حرف‌های شاه مازندران رو به شاه کاووس گفت. شاه کاووس رستم رو فراخوند‌ و بهش گفت: باید خودت پیاممو ببری واسش و حسابی بترسونیش‌ که جرأت نکنه به‌جنگ ما بیاد. شاه کاووس در نامه می‌نویسه‌: اگر سرکشی کنی، کشورت رو نابود می‌کنم. رستم حرکت می‌کنه ‌به‌سمت شاه مازندران. وقتی‌که رستم نزدیک شد، به شاه مازندران خبر دادن که پیام‌آور دیگه‌ای اومد که در همه‌چیز از همه فزون‌تر است. شاه مازندران گروهی رو سوی رستم می‌فرسته. رستم وقتی به‌اونا رسید، درختی از جا کند، روی دست گرفت و بعد از این‌که همه به‌شگفت اومدن، پرت کرد که تعداد زیاد زیرش گرفتار شدن. یکی از اونا دست رستم رو فشار داد تا درد بگیره ولی رستم خنديد و دست اون رو فشار داد تا دستش بی‌حس شد و رنگ رخسارش عوض شد؛ از هوش رفت و از روی اسب افتاد. سواری سوی شاه رفت و گفت چه اتفاقی افتاد‌. شاه مازندران شخصی به‌نام کلاهور رو فراخوند‌ و گفت: برو به‌ پیشواز اون پهلوان و توانایی‌هات رو بهش نشون بده. کلاهور پیش رستم اومد و پرسیدنی‌هایی پرسید، سپس دست رستم رو گرفت و فشار داد. دست رستم کبود شد. کمی دستش رو جابه‌جا کرد و سپس دست کلاهور رو فشار داد که همه‌ی ناخن‌هاش مثل برگ درخت ریختن. کلاهور با دست بی‌حس و ناخن‌های ریخته پیش شاه اومد و همه‌چیز رو تعریف کرد. به شاه گفت: بهتره که آشتی کنی؛ چون کسی توان مقابله با این پهلوان رو نداره. در همین حال رستم اومد؛ شاه مازندران اون رو لایق احترام دید و ازش پذیرایی کرد. از شاه کاووس پرسید و از سختی‌های راه. بعدش گفت: رستمی که اندام پهلوانانه‌ داره، تویی؟ رستم گفت: من فقط یک خدمتگزارم‌ و جایی که رستم باشه، من اصلا به چشم نمیام. نامه رو به شاه مازندران داد. شاه نامه رو خوند و به رستم گفت: به شاه کاووس بگو: اگر تو شاه ایرانی، منم شاه مازندرانم‌ و در شأن من نیست که منو بدون دلیل نزد خودت فرا بخونی‌. روش درستی در پیش نگرفتی؛ سمت کشورت برگرد وگرنه حمله می‌کنم و کشورتو با خاک یکسان می‌کنم. رستم به شاه مازندران نگاه کرد و حرف‌هاش رو نپسندید‌ و درنظر‌ش پوچ اومدن‌. رستم بلند شد که بره و شاه گفت براش لباس فاخر بیارید ولی رستم ننگش اومد که اونارو بگیره و رفت. اومد پیش شاه کاووس و همه‌چیز رو براش شرح داد. سپس بهش گفت: اظهار زور و قدرت کن و از چیزی نترس؛ لشکری که من دیدم، کاری از پیش نمی‌برن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

photo content

#دمی_با_شاهنامه۴۴ بعد از خان پنجم، رستم به خان ششم رسید و نعره‌ای زد که ارژنگِ دیو از خیمه بیرون اومد. رستم وقتی اونو دید، رخش رو حرکت داد، دستشو به گردنش برد و سر از تنش جدا کرد که این‌کار باعث شد همه فرار کنن. رستم برگشت و از اولاد دیو راه رو پرسید. سوی شهر حرکت کرد؛ شاه کاووس به لشکریان گفت: دوران شوم ما تموم شد؛ صدای رخش رو می‌شنوم. وقتی‌که رستم به کاووس شاه رسید، شاه اونو بغل کرد و از پدرش و رنج راه پرسید. کاووس شاه به رستم گفت: باید خیلی سریع بری سمت دیو سپید؛ چون اگر به گوشش برسه که ارژنگ رو کشتی، همه‌ی کارهات، بی‌ثمر می‌شه. خودت باید بری و اگر خداوند باهات یار باشه، اونو بکشی. برای این‌که به دیو سپید برسی باید از هفت کوه بگذری سپس یه غار بی بُن و انتها رو می‌بینی که در سراسر اون، دیوان وجود دارن. درون اون غار جایگاه دیو سپید هست. اگر اونو بکشی دیگه ترسی از کسی نداریم؛ چون سالارِ جنگیِ سپاه اونه. دیو سپید کسی بود که هوا رو تاریک کرد و چشمان ما رو تیره. بعد از اون، پزشکان سعی کردن چشمان شاه کاووس رو درمان کنن ولی نتونستن و پزشک گفت: راه درمان شاه اینه که سه قطره از خون دیو سپید رو بریزی داخل چشماش‌‌. رستم به ایرانیان گفت: من می‌رم ولی شما هوشیار باشید؛ چون اگر شکست بخورم، همه بدبخت و اگر پیروز بشم، همه خوشبخت می‌شن. رستم راهی خان هفتم می‌شه. رخش از هفت کوه می‌گذره. رستم به اولاد می‌گه: تا الان جز راستی ازت ندیدم و الان هم راهنماییم‌ کن. اولاد گفت: وقتی خورشید طلوع کنه، دیوان خوابشون‌ می‌بره پس باید کمی صبر کنی تا پیروز نبرد تو باشی. از میان دیوان هم فقط چنتا جادوگر برای پاسبانی بیدارن وگرنه همه می‌خوابن. رستم عجله نکرد و صبر کرد تا خورشید طلوع کنه؛ دست و پای اولاد رو بست و حرکت کرد. رستم فریادی زد، اسم خودش رو به‌زبون آورد و به‌سوی لشکر حمله برد‌. با هر حرکتش، کشته‌ای می‌گرفت. طوری می‌جنگید که کس مانند آن را یاد نداشت. همه از ترس رستم فرار کردن. حرکت کرد سمت دیو سپید. چاهی دید که بخاطر سیاهی و تاریکی‌اش، تن دیو سپید درآن ناپدید شده بود. رستم کمی چشماش رو مالید و بیشتر دقت کرد تا تنی بس بزرگ دید که چاه بخاطر بزرگی اون، ناپدید شده بود‌. سوی رستم حمله کرد که رستم در دل از اون ترسید ولی ضربه‌ای به او زد که در اثر ضربه‌ی اون شمشیر و زور زیاد رستم، پای دیو سپید جدا شد. با هم گلاویز شدن و بدن هردو زخمی شده بود. رستم دل دلش گفت: امروز جون سالم از این دیو به‌در نمی‌برم و دیو سپید هم همینو تو دلش گفت. رستم اونو از زمین جدا کرد و روی زمین انداخت؛ با خنجری، تنش رو شکافت و جگرشو‌ بیرون آورد. کل غار پر از کشته‌هایی بود که رستم پُشته کرده بود. اولاد رو آزاد کرد و جگر دیو سپید رو بهش داد. اولاد به رستم گفت: قول پادشاهی مازنداران رو بهم دادی؛ می‌دونم به قولت عمل می‌کنی. رستم هم گفت: کل مازنداران رو به‌تو می‌سپارم ولی باید قبلش یه‌کاری انجام بدیم که پستی و بلندی‌های زیادی داره. اول این‌که باید شاه مازندران رو بدزدیم و بندازیم تو یه چاهی و سپس سر دیوان و جادوگران رو هم باید از تن جدا کنیم؛ بعدش به‌قول که بهت دادم، وفا می‌کنم. سپس رستم رفت پیش شاه کاووس و گفت: دیو سپید رو کشتم و جگرش رو بیرون کشیدم. نیازی نیست دیگه نگران باشی؛ حالا چه دستوری می‌دی؟ شاه کاووس بهش می‌گه: باید بر اون مادری آفرین خوند که تورو به‌دنیا آورد. خون دیو سپید رو در چشم شاه کاووس ریختن و بینایی خودش رو به‌دست آورد. تختی زیر پای شاه کاووس گذاشتن و روی اون نشست. پهلوانان کنار شاه کاووس بودن و یک هفته جشن و پای‌کوبی برقرار کردن. روز هشتم، شاه کاووس به پهلوانان دستور داد که حرکت کنید و همه‌چیز رو بسوزونید تا به سزای اعمالشون‌ برسن. بعد از سوختن بسیار، شاه کاووس گفت: کافیه. رستم از این دستور خشنود شد. سپس شاه کاووس گفت: باید مرد باهوشی رو با یک نامه نزد شاه مازندران بفرستیم.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

هرآنگه که گویی که دانا شدم به هر دانشی بر توانا شدم چنان دان که نادان‌تری آن زمان مشو بر تن خویش بر بدگمان
شاهنامه، فردوسی