-مرگ در میان[اَبر]ها-
Відкрити в Telegram
عچلوفسکی،همصحبتگربههایسیاه.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
526
Підписники
Немає даних24 години
-47 днів
-4930 днів
Архів дописів
Repost from Naia
وقتی کافکا بیمار بود و به برلین نقل مکان کرد، روزی در پارک دختربچهای را دید که عروسکش را گم کرده بود و با گریه دنبالَش میگشت.
کافکا با او تمام پارک را گشت، اما عروسک پیدا نشد.
فردایش، با لبخند به دخترک گفت:
«از عروسکت نامهای رسیده... نوشته نگرانم نباش، من به سفر رفتم!»
از آن روز، هر روز نامهای تازه از «عروسک» میآمد؛ پر از ماجراهای خیالی و زیبا از شهرها و آدمهایی که در سفر دیده بود. دخترک دیگر گریه نمیکرد. او منتظر نامههای تازه بود. تا اینکه یک روز، کافکا با یک عروسک دیگر برگشت. دخترک گفت: «اما این، عروسک من نیست!» کافکا لبخند زد و نامهی آخر را داد. در نامه نوشته بود: «سفر، من را تغییر داده است.» دخترک عروسک را بوسید و با شادی به خانه رفت. سالها بعد، وقتی بزرگ شده بود، در دل همان عروسک یادداشتی پنهان یافت با دست خط کافکا: «هر چیزی را که بدان عشق میورزی، شاید روزی از دست بدهی... اما عشق، به شکلی دیگر، به سوی تو بازخواهد گشت.»
آزادی یعنی بتوانی میان آدمها، کتابی باشی که خودت نوشتهای؛ نه فصلی که دیگران تحمیل کردهاند
Repost from تنها در کتابخانه
قاعدهای وجود ندارد که به درد همه بخورد. هر کس باید خودش راهی بیابد که او را نجات دهد.
زیگموند فروید
آیا میخواستم زندگیام چنین باشد؟ کار سخت، سفرهای بیپایان و هیچگاه فرصتی برای شناختن خودم؟
-کافکا
