222
Підписники
-124 години
+97 днів
-230 день
Архів дописів
222
کاش آدمها این را درک کنند که بعضی از سکوت کردنهای ما مصداق همان «من دهان باز نکردم که نرنجی از منِ» فاضل نظری است!
222
از لحاظ روحی، به یک خوشحالیِ از ته دل مثل خوشحالی دیشب لوئیز انریکه بعد از قهرمانی تیماش در لیگ قهرمانان اروپا نیاز دارم!
222
فاز اینهایی که میآیند، یک سر میزنند و میروند را نمیفهمم. عزیزم، بدون وارد شدن هم میتوانی محتوای کانال را بخوانی و اگر میل دلت نبود، میتوانی بدون وارد شدن منصرف شوی. این آمدن و رفتنها یعنی
چی؟ ببینید؛ من ادعای نویسندهگی ندارم و اینجا رسالت خاصی هم ندارم؛ فقط هرازگاهی میآیم و یک تیکه از چرندیات ذهن درگیرم را مینویسم و یا آهنگی که بهنظرم خوب هست را شریک میکنم و هدفم از ساختن این کانال هم همین است. پس خواهشا اگر باب میلتان نیست، بر ماندنتان اصراری ندارم. درمورد اعضای کانال اگر بخواهم صادقانه بگویم، اینهایی که قبل از زیاد شدن اعضا اینجا بودند، همانهایی هستند که از اوایل بودند و حسابشان معلوم است. یکسری هم شاید چون فقط عضو کانال شان هستم، اینجا هستند؛ دلیل دیگری ندارد. من کانالهای زیاد و اتفاقا خوبی در لیست دارم و برایم اصلا مهم نیست که عضو اینجا هستند یا نه؛ صرفا چون محتوای کانالشان را دوست دارم عضو شدم. پس خیلی صمیمانه از شما خواهش میکنم اگر خواننده نیستید و صرفا دنبال بالا بردن عضو و چیز دیگری هستید عضو نشوید!
222
Repost from N/a
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغههایت را نمیفهمند اما عزیزان تو هستند.
گابریل گارسیا مارکز
222
میدانم که آنچه مقدر است خواهد آمد و آگاهم که اضطراب هیچ سرنوشتی را دگرگون نمیکند، ولی چیکار کنم عزیزم؛ آرام و قرار ندارم و این دست خودم نیست!
222
ذهنم شبیه یک شاهراه پرازدحام افکار شده است. یک روزهایی خلوتی است؛ فکرها میآیند و میروند و هیچ سنگینیِ احساس نمیشود. امان از روزیکه ذهن روی یک فکر گیر کند و نتواند عبور کند. آنجاست که افکار بیقرارِ تلنبار شده شروع به بوق زدن میکنند؛ در حدیکه گوشها سوت میکشند و سرگیجه به آدم دست میدهد.
222
Repost from سایهای رَوشن
دیگر توان مجادله با زندگی را ندارم. دلم میخواهد سرم را به سنگی بکوبم یا سنگی بر سرم کوبیده شود. از این فکرهای احمقانهای که در سرم دارم واقعاً خسته و پریشانم.
222
حاشیهنویسی یکی از مرضهایی است که از دوران مکتب در من مانده و تا هنوز هم فرصت گیر بیاورم، در حاشیهی کتابچه و یا هرکاغذی که دم دستم باشد مینویسم. چیزهایی هم که مینویسم معمولا یک شکلک نامنظم بیمعنی، یک کلمهیی که همان لحظه در ذهنم آمده، یک تیکه از شعر و یا متنی که قبلا خوانده بودم و یا هم متنی از یک آهنگ که ارزشی ندارد، ولی همان لحظه سندرم دست بیقرار سراغم را میگیرد و به خطخطی کردن شروع میکنم.
222
هفتهی قبل، از طرف دفتر مرکزی اینجا مهمان آمده بودند. حین گفتگوهای کاری، بحث شطرنج بهمیان آمد و یکی از مهمانها رتبهبندی سایت Chess.com خودش را به رخ ما کشید. من که میدانستم آن رتبهبندی معیاری نیست و نمیشود از روی آن سطح بازی حریف را سنجید، خاموشی اختیار کردم و برگهای خودم را رو نکردم. موقع بازی کردن، دیدم که طرف میخواهد با همان تاکتیک چهارحرکتیِ مشهور و از مُدرفته مرا مات کند. با خودم گفتم من که گول آن تاکتیک را نمیخورم، ولی تو قبر خودت را با دستهای خودت کندی جوان. بعد از چند حرکت تسلیم شد و به این مساله پی برد که رتبهبندی سایت معیار آنچنانی نیست که بتوان فقط به آن تکیه کرد.
222
دیشب آرسنال بعد از چند فصل بدچانسی بالاخره قهرمان لیگ انگلیس شد. با اینکه طرفدارش نیستم، ولی خوشحال شدم که نتیجهی زحمتهای خودشان را گرفتند. از طرفی، خبر پیوستن آقای خاص بهعنوان مربی فصل بعد رئال مادرید و دعوت شدن نیمار به تیم ملی برازیل هم از دیگر خبرهای خوب فوتبالی بود.
222
Repost from نقطهچینهای سرم
به انزوا نیاز دارم. نه از آن انزواهای نمایشی و مسخره و چندساعتی که آدم عکس قهوه و کتابش را بگذارد و زیرش بنویسد: در حال کشفِ خویشتن. به یک انزوای طولانی نیاز دارم، بخاطر کتابهایی که ماههاست به خودم قول دادم که باید بخوانم، بخاطر حرفهایی که باید بنویسم، بخاطر غمهای که باید آتششان بزنم، بخاطر شادیهای که باید در تنهایی تجربه کنم، بخاطر آهنگهای که باید بشنوم و بخاطر خانهتکانی ذهنم از اینهمه دیدهها و شنیدهها و ویروسهای که در چندماه گذشته در درونش تلنبار شده است. من هیچوقت با فضای پُر سروصدا و بیروبار و مصنوعی و آسفالتی و دودآلودِ شهر جور نیامدهام. آدم گاهی در میان سروصدای بلند، صدای خودش را فراموش میکند، که من به این مرحله بسیار نزدیک شده ام. همیشه با تنهایی رابطهی خوبی داشته ام تا آدمها و... تنهایی حداقل به شعورت توهین نمیکند، تظاهر نمیکند، حرفِ مفت نمیزند، قضاوتت نمیکند و انرژی و حوصلهات را نمیمکد. اما آدمها، چرا. عجیب اند؛ گاهی فقط ده دقیقه حرفزدن با بعضیها، آنقدر خستهام میکند که دلم میخواهد بروم چند روز سوی یگان کوه و کمر زندگی کنم و با درختها معاشرت داشته باشم. بههرحال، به انزوا نیاز دارم تا از اینهمه مزخرفات و از اینهمه بودنِ مجازی فاصله بگیرم و یادم بیاید زندگی، قبل از این همه هیاهو، احتمالاً چیز سادهتری بوده است.
س. سوشیان
222
Repost from The Last Of House Romanov
و بیچاره آدمی، که همیشه در تلاش برای پوشاندن رنجهای خویش، بخش عظیمی از توانش را از دست میدهد.
222
Nizar Qabbani once said:
“A tragedy, when a mature mind and a romantic heart are in the same body.”
222
Repost from گل سوری
به زندگیِ مردمانِ کشورهایِ دیگر که نگاه میکنم، عصبی میشوم؛
حسادت به بندبندِ وجودم نفوذ میکند.
مشکل همهجا هست، اما
فاصلهای کهکشانی میانِ دغدغههایِ ما با آنها وجود دارد.
آنها را که میبینم، متوجه میشوم
غم میتواند ساده هم باشد؛
لازم نیست به استخوان برسد تا نامش را غم بگذارند.
مگر این خاک، برایِ این سیاره نیست؟
پس چرا یکبار نباید زخمهایِ ما سطحی باشد؟
چرا باید همیشه خونِ این زخمها به خاک برسد..
— امیرطاها سِلکی
