uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

دشـت بــابــونــہ

دشـت بــابــونــہ

Відкрити в Telegram

"دشـتـے پـر از بـابـونــہ و ثبـتِ خـاطـࢪ‌‌اتـے زیبـا و اࢪ‌‌زشمـنـد!" ~. ~. ~. Challenge: https://t.me/ClChallenge @Brokenlove_bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
216
Підписники
-124 години
+77 днів
+530 днів
Архів дописів
Repost from N/a
photo content

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
Attention Charlie Puth.mp33.34 MB

Repost from N/a
photo content

sticker.webp0.00 KB

می دانی، گاهی نیازی نیست برای وابستگی هایمان دلیلی مانند زمان داشته باشیم.
روز ها گذشت و از دور دیدنت برایم از لذت تبدیل به عذاب شد. عذابِ فاصله ای که باید حفظ می‌کردم.
... عجب پایان غیر منتظره‌ای داشت........ من منتظر بودم برسن به همدیگهههه واقعا اتک خوبی زدی به خواننده و درد قابل قبولی بخشید بهمون مرسی😭💔 قشنگ بود واقعا، روند و وایبش رو به شدت دوست داشتم خسته نباشیییی

Repost from N/a
، برایِ کسی که هرروز از دور نگاهم می‌کند. ㅤㅤㅤ
، برایِ کسی که هرروز از دور نگاهم می‌کند. ㅤㅤㅤ

sticker.webp0.00 KB

قشنگ بود :) مودبرد هم خیلی قشنگه و وایب چنلته خسته نباشی

🤩 در امتـداد رود سِــن؛ جایی میان بــاران و‌ بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری... 🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره می‌گرفتند. شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایه‌های وحشت برایش می‌گفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ می‌ترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابه‌لای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستون‌های محکمی را که با دست‌های خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جدایی‌های عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژه‌ای کمی حقیر به نظر می‌رسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیک‌های سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش می‌کرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش می‌گفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیت‌هایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاق‌به‌طاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریس‌شی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمی‌تونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد.    در تمام این سال‌های متوالی، یک ریسه‌ی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچ‌چیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت می‌کرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جمله‌ی «دوستت دارم» می‌ماند؟

🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬�
+4
🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫.

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
بعضی شب‌ها دلتنگی آن‌قدر دور گلویم می‌پیچه که نفس کشیدن شبیه تقلا برای زنده موندن می شود. انگار دستی نامرئی از درونم بالا می آید و راه هر نفسم را می‌بندد؛ و من می‌مانم با عذابی که هیچ‌کس نمی‌بینتش. تو رفتی، اما رفتنت پایان نبود؛ آغازِ یک فرسودگیِ طولانی بود. از آن روز، حافظه‌ام تبدیل شد به زندانی که درش قفل ندارد. هر بار اسمت از جایی رد می‌شه، دیوارهایش دوباره بالا می‌آیند و من میان چهره‌ای که دوست داشتم و نبودنش، تکه‌تکه می‌شم. هنوز صدایت را یادم است. هنوز طرز نگاه کردنت را به خاطر دارم و آن آرامشی که فقط کنار تو داشتم. و چه عذاب عجیبی‌ست وقتی آدم دقیقاً می‌داند چه گرمایی را از دست داده و هیچ راهی برای برگشتن به آن ندارد. گاهی فکر می‌کنم قلبم دیگر قلب نیست؛ یک اتاق سوخته‌ست که بوی دودش هیچ‌وقت از دیوارها نرفته. تو یک روز خانه بودی. حالا خاطره‌ی خانه‌ای هستی که کلیدش هنوز دست من است و درش برای همیشه بسته‌ست. پاییز که می‌رسد، همه‌چیز دوباره درد می‌گیرد. باد از میان برگ‌های خشک رد می‌شود و من حس می‌کنم بخشی از خودم هم همراهشان روی زمین کشیده می‌شود. عجیب اینجاست که دیگر منتظرت نیستم. فقط هنوز عزادارم. عزادارِ تو، عزادارِ خودم، عزادارِ آینده‌ای که هرگز فرصت نکرد به دنیا بیاید. و شاید تلخ‌ترین قسمت همین باشه؛ اینکه آدم می‌تواند از کسی عبور کند، اما عذابی که رفتنش در جانش گذاشته، سال‌ها بعد هم از کنارش عبور نکند. من ادامه دادم. اما یک جای عمیق درونم هنوز زیر آوارِ همان روز مانده. و هر شب، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، از زیر آن آوار صدای قلبی به گوش می رسد که هنوز بلد نیست چطور برای مرده‌ی خودش سوگواری کند.
– مینهو، در میان خاکستر خاطرات

Repost from N/a
photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا می‌کند.
و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم می‌ایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست می‌رود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛
مثل همیشه متنت خیلییی قشنگ بود و وایب مودبرد واقعا»»»

The Paper Kites - Bloom (Bonus Track).mp38.11 MB

– Dans la douceur des nuits d’automne, je te retrouve.
امشب، آسمان آن آبیِ ژرف و خاموش را به تن کرده که آدم را یاد حرف‌هایی می‌اندازد که سال‌ها در سینه مانده‌اند و هنوز برای تمام شدن، واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌اند. پشت پنجره، چند چراغ پراکنده روشن‌اند و نورشان روی دیوارهای کهنه لغزیده؛ انگار در آن همه آبیِ سرد، هنوز گوشه‌هایی از شهر گرم مانده است. همیشه گمان می‌کردم آدم‌ها با گذر زمان با حضور یکدیگر خو می‌گیرند؛ بعد تو آمدی و فهمیدم بعضی آدم‌ها وارد زندگی نمی‌شوند که به بودنشان عادت کنیم، می‌آیند تا معیارِ آرامش را در جان آدم جابه‌جا کنند. تو برای من همین اتفاقی. حضورت شبیه جمله‌ای‌ست که معنایش را از واژه‌هایش نمی‌گیرد؛ از سکوتِ میان آن‌ها می‌گیرد. از همان مکث کوتاهی که میان دو کلمه جا می‌ماند و خواننده، بی‌آنکه بداند چرا، دلش می‌خواهد همان‌جا بماند. شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا می‌کند. گاهی به این فکر می‌کنم که چرا میان این همه آدم، قلب ما به بعضی‌ها چنین بی‌صدا گره می‌خورد. شاید آدم تمام عمر در جست‌وجوی کسی نیست که شبیه خودش باشد؛ در جست‌وجوی کسی‌ست که بتواند بخش‌هایی از وجودش را که هنوز زبان ندارند، بفهمد. تو بعضی از بی‌زبانی‌های مرا فهمیدی. و این برای من، از هزار بار شنیدنِ «دوستت دارم» عمیق‌تر است. پاییز که از راه می‌رسد، این را بهتر می‌فهمم. برگ‌ها از شاخه‌ها جدا می‌شوند و درخت، با تمام برهنگی‌اش، همچنان ایستاده می‌ماند؛ انگار طبیعت هم می‌داند ماندن، تنها صورتِ دوست داشتن نیست. بعضی فصل‌ها می‌آیند تا آدم بفهمد چه چیزی سزاوارِ ماندن است و چه چیزی باید با وقاری خاموش از کنارش عبور کند. من میان تمام این رفت‌وآمدها، تو را برای ماندن می‌خواهم. شاید شگفت‌انگیزترین بخش عشق همین باشد؛ آدم یک نفر را پیدا می‌کند و ناگهان آینده، که همیشه شبیه راهی مه‌آلود بوده، پنجره‌ای پیدا می‌کند. من آینده را با تو شبیه خانه‌ای می‌بینم که هنوز بنا نشده، اما می‌شود گرمای چراغ‌هایش را از همین حالا حس کرد؛ جایی با عصرهای آرام، دو فنجان بر لبه‌ی میز، پنجره‌ای پوشیده از بخار و شهری که پشت شیشه، آهسته در تاریکی محو می‌شود. و تو. شاید تمام فلسفه‌ی خوشبختی همین باشد؛ اینکه جهان، با تمام وسعت و بی‌قراری‌اش، سرانجام در حضور یک نفر قابلِ سکونت شود. تو جهان را برای من قابلِ سکونت کردی. دوستت دارم شبیه نوری که در واپسین ساعت‌های عصر پاییزی روی دیوار می‌لغزد؛ نوری که برای دیده‌شدن شتابی ندارد، اما وقتی خاموش می‌شود، آدم تازه می‌فهمد چه‌قدر به حضورش خو گرفته بوده. دوستت دارم شبیه کتابی که آدم از بیمِ تمام شدن، آهسته می‌خواند؛ هر صفحه را با مکث، هر جمله را با تأمل و هر پایان را با اندکی دلتنگی. و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم می‌ایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست می‌رود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛ جایی که آدم برای نخستین‌بار می‌فهمد خانه همیشه یک مکان نیست. گاهی یک نفر است. و من، بکهیونم، خانه‌ام را در تو پیدا کرده‌ام.
— چانیول؛ ساکنِ همان گوشه‌ای از جهان که به تو ختم می‌شود

sticker.webp0.00 KB