motif
Відкрити в Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
275
Підписники
-324 години
+167 днів
+3930 днів
Архів дописів
274
تو نمیتونی پدر و مادرت رو تغییر بدی.
تنها چیزی که میتونی عوض کنی اینه که چطوری باهاشون کنار بیای.
274
تنهایی همیشه به این معنا نیست
که کسی در کنار ما نیست.
گاهی به این معناست
که هیچکس واقعاً ما را نمیفهمد…
274
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم.
تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم...
ـ فروغ فرخزاد
274
من و تو، نان و ریحان و پنیر، چای و غزل
این همان صبح دلانگیزِ پر از خیر من است...
ـ یوسف دفتری
274
me core:
خونه جدید خالم اینا رفته بودم بعد فرض کنید هرروز روزی چند مرتبه با دختر خالم میرفتم بیرون و هربار برگشتنی خداروشکر راه رو گم میکردم
274
تو را به قهوه چه حاجت؟ که چشمهای خوشَت
دو قهوهخانهی دنجاند اگر که باز کنی!
ـ مرتضی لطفی
274
ولی بنظرم قسمتی از رشد کردن اونجاست که دیگه به حرفها دل نمیبندی و خیلی از حرفها رو باور نمیکنی.
274
و هر تار واژهای که برون میخیزد، از قصهای میآید.
و افسوس که هر قصهای را مجال گفتن نیست.
ـ سبز
274
از تو چه پنهان،
عاشقت بودم؛
از دل نه،
از سلولسلولم.
با تو جهانم تازهتر میشد،
از روزهای طبق معمولم.
تو زندهتر بودی و کوچکسال،
با دامنِ گلدارِ کوتاهت.
گفتم: بمانم با تو...
گفتی: نه.
گفتم: خدا...
گفتی: که همراهت.
