در راه.
Відкрити в Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
368
Підписники
Немає даних24 години
+157 днів
+7730 день
Архів дописів
367
علف را بو کن، نشمار. پاری از علفها را، اما،
باید دوتا شمرد. برای چراش، فقط،
آوازی میتوان به یاد آورد. و، گاهی، این هم
بس نیست، باید آوازی گم کرد، هم برای چراش.
چراکه هوای خنده را نداشتی که غلغله انداخت
در علف. خود را به حساب نیاوردی.
که علفزارها، به همان لرزهی هموارگی، عجب
زیبایند، که همیشه یکی کم حساب شدهاند.
🌳🌳🌳
367
روزی بزرگ – آرام آرام – در اصالت ما، دست میبرد
تا شانه – رفته رفته به پس رود
که تنها از دور، از دور توانائیم
در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا
بر آن فرود میآیند،
و در شناختنِ دستهای خود، دستهای بریده خود،
که همین پرندگان هوا هستند.
در روزی بزرگ، به تو میرسم، به شانه تو
دست میزنم، که به پسنگری و ببینی
که نمیخندم.
367
How we are fallen! fallen by mistaken rules,
And Education’s more than Nature’s fools;
Debarred from all improvements of the mind,
And to be dull, expected and designed;
And if someone would soar above the rest,
With warmer fancy, and ambition pressed,
So strong th’ opposing faction still appears,
The hopes to thrive can ne’er outweigh the fears,
Countess of Winchilsea, Anne Finch
367
در آن اطاق نیمهتاریک خودش را رها کرد و گریست.هقهقکنان آن بیچارگی را از وجودش میشست.بهخاطر اسووباندینی، بهخاطر پدرش، بهخاطر چهرهی پدرش، آن دستهای پینهبستهی پدرش، ابزار بنایی پدرش، بهخاطر دیوارهایی که پدرش ساخته بود.
بهخاطر آن احساسی که وجودش را فرا میگرفت وقتی پدرش از ایتالیا میخواند، از آسمان ایتالیا، از خلیج ناپل.
تا بهار صبر کن باندینی، جان فانته
367
داشت ککومکهایش را میشمرد.نودو سه، نودوچهار، نود وپنج..حس پوچی وجودش را فراگرفت. بله، در همین وسط زمستان که خورشید فقط لحظهای دم غروب خودش را نشان میداد و ککومکهای دور بینی و گونههایش نُهتا بیشتر شده و به نودپنج تا رسیده بود. فایدهی زندگی چی بود؟
تا بهار صبر کن باندینی، جان فانته
ترجمهی محمدرضا شکاری
367
گلوهای ساعت شش صبح همه بغضدار است. معهذا گریه دارد.
امید و هذیان هم.
دیروز که آش خورده بودم مادربزگ زخم داشت. دلم خواست بروم. دیوانهی مست. صبح نرفتم. دیدم دل ندارم در سینه. ماندم.
367
اگر نگویید نشادرش تند است چندی پیش احساساتی در خلال تنشها یافتم، شاکلهی آنها سکوت خدا بود، همینطور این لفظ را تکرار میکردم و میدانستم شنیدهام و حالا به جد زیستش میکنم، امروز اما یاد قسمتی از نور زمستانی برگمان افتادم، حالا فهمیدهم کجا خوانده بودم و خبر نداشتم همان بر سرم میآید.
• «وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید: “خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟” … سکوت خدا.»
367
ماهیانِ رو آمدهی تنگتر اگر
همآغوشند. ،
نیست مگر.
از سرِ گنجیدن.
به تنها گُلهی روشن:
به آب افتاده _ نگاه !
حلقهای تنگ
از انگشتِ ماه_ماهِ فراخ!
367
Flow, my tears, fall from your springs!
Exiled for ever: let me mourn;
Where night's black bird her sad infamy sings,
There let me live forlorn.
@windmillofyourmind
