uk
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
205
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+230 днів
Архів дописів
قبل اینکه بقیه جواب ها رو بذارم یه چیزی بگم: احساس میکنم نوشته‌ها رو دوست ندارید... درسته که رفیق هام ازش تعریف میکنن اما تهِ تهِ دلم حس میکنم که خوب نیستن... نه برای اینکه برای شما بنویسمش... جواب چالش های بقیه رو میخونم، ذوق میکنم و خوشحال میشم و میخوام شبیه اون‌ها باشم. باحال و خوب. اما می‌بینم نمیشه... انگار کسی نمی‌خواد... یا وقتی میخوننش نا امید میشن... نمیدونم شایدم مزخرف باشه اما این حس واقعی من راجب چیز هاییه که مینویسم‌...

جواب یک سری رو گذاشتم چک کنید، یکم دیگه بقیه رو هم میذارم💞 https://t.me/supernathrala

+3

Repost from N/a
𝖨𝗌 𝗂𝗍 𝗆𝗒 𝖿𝗈𝗋𝗍𝗎𝗇𝖾 𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖿𝖺𝗆𝖾 𝖨𝗌 𝗂𝗍 𝗆𝗒 𝗆𝗈𝗇𝖾𝗒 𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝗇𝖺𝗆𝖾 𝖨𝗌 𝗂𝗍 𝗆𝗒 𝗉𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇𝖺𝗅𝗂𝗍𝗒 𝖮𝗋 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗆𝗒 𝗌𝖾𝗑𝗎𝖺𝗅𝗂𝗍𝗒, 𝗒𝖾𝖺𝗁, 𝗒𝖾𝖺𝗁 𝖶𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝗆𝗒 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗂𝗌𝗆𝖺 𝖶𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝗆𝗒 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗂𝗌𝗆𝖺, 𝗒𝖾𝖺𝗁 𝖨𝗌 𝗂𝗍 𝗆𝗒 𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖻𝗋𝖺𝗂𝗇 𝖣𝗈 𝖨 𝖽𝗋𝗂𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗂𝗇𝗌𝖺𝗇𝖾, 𝗁𝖺 𝖨𝗌 𝗂𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗈𝗐𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝗆𝗒 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝖣𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗇𝖾𝖾𝖽 𝗆𝖾 𝗍𝗈𝗈 𝗆𝗎𝖼𝗁

چالشِ نصفه شبی.... این پیام رو فور کنید چنلتون رندوم براتون از شخصیت های سوپرنچرال/ استرنجرتینگر داستان می نویسم. حتما تو چنل
چالشِ نصفه شبی.... این پیام رو فور کنید چنلتون رندوم براتون از شخصیت های سوپرنچرال/ استرنجرتینگر داستان می نویسم.
حتما تو چنل جوین باشید‌.
لیمیت: تا وقتی خط بخوره.

راست گفت

مامانِ زن داداشم گفت شبیه دینم:))

Repost from N/a
نه اخه ببین اون عذرش موجهه🗣️ ولی دین خیر مثلا چطور ممکنه شما صد از صد گی باشی بعد با بانوهای زیبا بخوابی؟ خب واقعا منظور؟ الان یعنی میخوای بگی دست به کستیل نزدی مام باور کنیم؟ خب وااااا🫪🤨

Repost from N/a
عزیزم به حد گابریل که نبود

...:)

Repost from N/a
𓏲࣪ ִֶָ🩸 To the bravest Benny, My dear, handsome man, I hope you're safe and well. If you want to know how I'm doing, I shou
𓏲࣪ ִֶָ🩸
To the bravest Benny, My dear, handsome man, I hope you're safe and well. If you want to know how I'm doing, I should be honest: these days have been difficult. But being far away from you and not knowing how you are is the hardest part of all. Every hour without a word from you feels heavier than the last. Whenever I look at the picture you sent with your last letter, my heart aches with loneliness. I spend far too much time staring at it, memorizing every detail of your face. If I'm completely honest, last night I fell asleep holding it against my chest and dreamed that you had finally come home to me. So please, my love, take care of yourself. Eat when you can, rest whenever you're able, and don't be reckless just because others expect you to be brave. You're the man I love more than anything in this world. Your little vamp♥️
𝐅𝐨𝐫 𝐲𝐨𝐮 ༊

ما نسل خداحافظیای بد موقع بودیم. ‏بدرقه‌های بی‌برگشت. ‏خداحافظ عزیزم. ‏تورو محکم بغلت کردم. ‏میدونستم که این آخریشه. ‏شاید هیچوقت نبینم. ‏دیگه تورو تا همیشه. ‏تورو محکم فشارت دادم تو سینم گل من. ‏این‌همه غصه دیگه تو دل من جا نمیشه. ‏به خدایی تورو میسپارم که شک دارم بهش. ‏یه نفر اینور دنیا تنگ میشه واست دلش. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت. ‏خداحافظ گل پژمردهی باغ دل من. ‏خداحافظ برو که بمونه داغت به دلم. ‏خداحافظ آخرین دلخوشی دنیای من. ‏نمیخوام حتی یه لحظه میبودی تو جای من. ‏به خدایی تورو میسپارم که شک دارم بهش. ‏یه نفر اینور دنیا تنگ میشه واست دلش. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت. ‏خداحافظ گل پژمردهی باغ دل من. ‏خداحافظ برو که بمونه داغت به دلم. ‏خداحافظ آخرین دلخوشی دنیای من. ‏نمیخوام حتی یه لحظه میبودی تو جای من. ‏تو بری کوچه خیابون رو به من کی بده یاد. ‏تو بری بوسه تو بارون رو به من کی بده یاد. ‏یاد من باش وقتی شد به آسمون خیره چشات. ‏رفتنت حداقل یکیمونو میده نجات. ‏تیکه‌های قلب ویرونم مثل شیشه تو پات. ‏گل پرپر شده‌ی آرزومون میره تو باد. ‏من میمونم چندتا عکس از تو با موهای کوتات. ‏من میمونم خاطره‌هات خاطره‌هات خاطره‌هات. ‏خاطره‌هات. ‏خاطرههات. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت. ‏به خدایی تورو میسپارم که شک دارم بهش. ‏یه نفر اینور دنیا تنگ میشه واست دلش. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت. ‏میدونی آرزومه. ‏که بازم ببینمت تو همین اتاق خونه. ‏ولی خب عشق با خودخواهی فرقش توی اینه. ‏که بذارم بری واسه دیدن حال خوبت. ‏زدم همه زورمو زدی همه زورتو نشد. ‏حالا باس ببندم چمدونتو. ‏تنها باریه که بپرسی خیلی ناراحتی. نمیتونم بگم نه به جون تو. ‏مثل یه بچه تو بغل یه مادر. ‏تورو محکم بغل کردم دفعه آخر. ‏قول دادی یادم باشی آخرای آذر. ‏بسته شد رو آخرین نگاه‌های ما در. ‏عجب یکشنبه‌ی غم‌انگیزی. ‏به خودم میام میبینم نمونده ازم چیزی ‏میزنم دستوپا لای اونهمه خاطره‌ها ‏تهش هم ته شب پای چشمام فقط خیسی. ‏به خدایی تورو میسپارم که شک دارم بهش. ‏یه نفر اینور دنیا تنگ میشه واست دلش. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت. ‏به خدایی تورو میسپارم که شک دارم بهش. ‏یه نفر اینور دنیا تنگ میشه واست دلش. ‏من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت. ‏برو دیدار من و تو یه روزی شاید بهشت...

نظرتون رو بهم بگید... دوست داشتید فوروارد کنید چنلتون بقیه هم بخونن❤️ ناشناس: https://t.me/begoo?start=_187401998192

دختری که تمام دلخوشی دنیاش بود. و رفتنش، تنها راه نجات یکی از اون دو. سال‌ها بعد هم گاهی شب‌ها کنار پنجره می‌ایستاد و به آسمان نگاه می‌کرد. نمی‌دونست نازنین در اون سوی دنیا بیداره یا خواب. نمی‌دونست هنوز امیر رو به یاد داره یا نه. فقط می‌دونست در گوشه‌ای از این جهان، قلبی هست که روزی کنار قلب خودش تپیده. و همین برای ادامه دادن کافی بود. هرچند بعضی زخم‌ها هرگز خوب نمیشن. فقط یاد می‌گیرن چطور با آدم زندگی کنن. 2026/7/16. #story

آخرین جمعه. تهران همیشه برای امیر بوی دود و باران میداد؛ بوی خیابان‌هایی که آدم‌ها رو آروم‌آروم از هم می‌گرفتن. اولین بار نازنین رو یک عصر آذرماه دید. روی نیمکتی کنار کتابخانه دانشگاه نشسته بود و کتابی رو ورق می‌زد که انگار هیچ علاقه‌ای به خواندنش نداشت. باد موهای کوتاهش رو به هم ریخته بود و هر چند ثانیه یک‌بار اون‌ها رو پشت گوشش می‌برد. امیر بعدها بارها به اون لحظه فکر کرد. به اینکه چطور ممکنه تمام زندگی یک آدم، از کنار یک نیمکت شروع بشه. اونها عاشق هم شدن؛ نه از اون عشق‌های ناگهانی فیلم‌ها، بلکه از اون عشق‌هایی که آروم رشد می‌کنن. از پیام‌های طولانی نیمه‌شب، از قدم زدن‌های بی‌پایان در خیابان انقلاب، از قهوه‌های ارزان کافه‌های کوچک، از خندیدن به چیزهایی که هیچ‌کس جز خودشون نمی‌فهمید. هر دو خوب می‌دونستن در کشوری زندگی می‌کنن که آرزوها گاهی زودتر از آدم‌ها پیر میشن. اما با این حال رویا داشتن. رویای یک خانه کوچک. رویای سفر. رویای صبح‌هایی که کنار هم بیدار بشن. رویای زندگی. سال آخر دانشگاه بود که نازنین برای اولین بار حرف رفتن زد. اون شب روی پشت‌بام خانه نشسته بودن. شهر زیر پایشون مثل دریایی از چراغ‌ها می‌درخشید. نازنین گفت: - فکر نکنم بتونم بمونم. امیر سکوت کرد. جمله ساده‌ای بود، اما انگار چیزی درونش شکست. - یعنی چی؟ نازنین به دوردست نگاه کرد. - یعنی خسته‌ام. از جنگیدن. از اینکه هر روز بیدار بشم و ندونم فردا چی میشه. امیر می‌خواست چیزی بگه. می‌خواست بگه که درست میشه. که باید صبر کرد. اما خودش هم دیگه به این حرف‌ها ایمان نداشت. برای همین فقط دست نازنین رو گرفت. محکم. انگار می‌تونست با فشار انگشتانش جلوی رفتنش رو بگیره. ماه‌ها طول کشید. درخواست‌ها. مدارک. مصاحبه‌ها. انتظار. و بعد یک روز، جواب اومد. قبول شده بود. نازنین باید می‌رفت. اون شب تا صبح نخوابیدن. در اتاق کوچک نازنین نشستن و درباره همه چیز حرف زدن؛ درباره گذشته، آینده، ترس‌ها، آرزوها. اما هیچ‌کدوم درباره مهم‌ترین چیز حرف نزدن: اینکه شاید دیگه هرگز همدیگه رو نبینن. روز پرواز جمعه بود. جمعه ای سرد و خاکستری. فرودگاه شلوغ بود اما امیر هیچ صدایی نمی‌شنید. فقط نازنین رو می‌دید. چمدانی کنار پاش بود و بلیت در دستش. تمام مسیر خودش رو نگه داشته بود. اما وقتی زمان خداحافظی رسید، دیگه نتونست. نازنین رو در آغوش گرفت. محکم. انقدر محکم که انگار می‌خواست تصویرش رو برای همیشه در حافظه بدنش حک کنه. سرش رو روی شانه‌ش گذاشت و برای اولین بار از کودکی گریه کرد. نازنین هم گریه می‌کرد. اما لبخند می‌زد. همان لبخندی که همیشه وقتی می‌ترسید روی صورتش می‌نشست. گفت: - قول بده زندگیتو خراب نکنی. امیر خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود. - قول بده برگردی. نازنین چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. و همین سکوت از هر جوابی دردناک‌تر بود. بعد بلندگوی فرودگاه نام پرواز رو اعلام کرد. و لحظه رسید. لحظه‌ای که هیچ‌کدوم براش آماده نبودن. نازنین قدم برداشت. یک قدم. دو قدم. سه قدم. و بعد در میان جمعیت گم شد. درست همون‌جا بود که امیر فهمید بعضی خداحافظی‌ها پایان یک روز نیستن. پایان یک زندگی‌ان. ماه‌های بعد مثل مه گذشتن. تماس‌های تصویری. پیام‌ها. عکس‌هایی از خیابان‌های جدید. آدم‌های جدید. زندگی جدید. اما فاصله مثل دیواری بلندتر و بلندتر می‌شد. گاهی نیمه‌شب امیر عکس‌های نازنین رو نگاه می‌کرد. عکس‌هایی با همون موهای کوتاه. همون لبخند. و فکر می‌کرد چطور ممکنه یک آدم هزاران کیلومتر دور باشه اما تمام اتاق رو پر کنه. زمستان رسید. یک سال از رفتن نازنین گذشته بود. اون شب برف آرومی می‌بارید. امیر از سر کار برگشت و چراغ اتاق رو روشن کرد. عکس قاب‌شده نازنین هنوز روی میز بود. کنارش نشست. مثل هر شب. اما این بار حس عجیبی داشت. انگار چیزی در جهان کم شده بود. انگار دنیا از جای خودش تکون خورده بود. گوشی‌ش رو برداشت. پیامی از نازنین اومده بود. فقط یک جمله: - دلم برای خونه تنگ شده. امیر ساعت‌ها به جمله خیره موند. به کلمه «خونه». به چیزی که دیگر برای هیچ‌کدومشون وجود نداشت. سال‌ها بعد، آدم‌ها فکر می‌کردن امیر از اون عشق عبور کرده. لبخند می‌زد. کار می‌کرد. زندگی می‌کرد. اما هیچ‌کس نمی‌دونست بعضی آدم‌ها نمیرن. حتی وقتی رفته باشن. بعضی آدم‌ها در صدای باران می‌مونن. در یک خیابان. در یک آهنگ. در یک عکس قدیمی. در یک جمعه غمگین. و هر بار که آسمان ابری می‌شد، امیر دوباره همون جوان بیست‌وچندساله‌ای می‌شد که در فرودگاه ایستاده بود و آخرین نگاهش رو به دختری می‌دوخت که داشت از میان درهای خروجی عبور می‌کرد.

برو دیدارِ من و تو؛ یه روزی شاید بهشت...🪽
برو دیدارِ من و تو؛ یه روزی شاید بهشت...🪽

کارکترا اگه دختر بودن : ( یسریاش خیلی دقیق در نیومده ولی بنظرم باحاله ) #PieBreak #SunshineMoments #Dean #Sam #Castiel #Crowl
+7
کارکترا اگه دختر بودن : ( یسریاش خیلی دقیق در نیومده ولی بنظرم باحاله ) #PieBreak #SunshineMoments #Dean #Sam #Castiel #Crowley #John #Gabriel #Jack #Lusifer 𝑪𝒂𝒓𝒓𝒚 𝑶𝒏 𝑺𝒎𝒊𝒍𝒊𝒏𝒈