uk
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
202
Підписники
-124 години
+27 днів
+130 днів
Архів дописів
@twistdestiel و متوجه این چنل بسیاااارررر شاهکار شدممممبمزمزمزر ببینید خیلی خوبه داستانششششش( هیچی به پای شدو نمیرسه ولیخب) اگه دین تاپ دوست دارید و تا الان از ویسکی ۹۱ خوشتون اومده این داستان رو حتما دنبال کنید تقریبا توی همون حال و هواست-

بچه ها من الان داشتم توی چنل هام میگشتم

- نه. - بیخیال فقط یه باره! - نه. و دین هیچوقت نتونست از این وسیله برای شکار استفاده کنه و پز بده:)
- نه. - بیخیال فقط یه باره! - نه. و دین هیچوقت نتونست از این وسیله برای شکار استفاده کنه و پز بده:)

تابستون تموم شد ما تنها جای خفنی که رفتیم همیلا بود💔

تنها عکس درستی که از خودم دارم مال ۱۱ ماه پیشه💔

یکی بیاد منو ببره عکاسی

آریانا کنار بابا دین و عمو سمش❤️
آریانا کنار بابا دین و عمو سمش❤️

شاید براتون سوال باشه آریانا چه شکلیه❤️
شاید براتون سوال باشه آریانا چه شکلیه❤️

ساعت از دو بامداد گذشته بود. بانکر در سکوت کامل فرو رفته بود. آریانا کفش‌هاش رو درآورد و اون‌ها رو در دست گرفت. - آروم... آروم... زیر لب با خودش حرف می‌زد. اگر شانس می‌آورد، مستقیم می‌رفت توی اتاقش و فردا صبح بهانه‌ای پیدا می‌کرد. آروم درِ بانکر رو بست. یک قدم... دو قدم... سه قدم... چراغ اتاق نشیمن روشن شد. آریانا خشکش زد. دین روی صندلی نشسته بود. آرنج‌هاش روی زانوهاش بود و دست‌هاش به هم قفل شده بودن. هیچ حرفی نمی‌زد. فقط نگاهش می‌کرد. همین سکوت، از هر دادی بدتر بود. آریانا لبخند مصنوعی زد. -؟سلام... دین بدون اینکه از جایش تکون بخوره گفت: - ساعت چنده؟ آریانا به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. - دو و... - سوال منو جواب نده. لحنش سرد بود. - خودت می‌دونی ساعت چنده. آریانا آهی کشید. - بابا... - کجا بودی؟ - ... - آریانا. - یه مهمونی. دین سرش رو پایین انداخت و چند ثانیه چشم‌هاش رو بست. بعد خیلی آروم پرسید: - اجازه‌ی من و سم رو داشتی؟ جوابی نیامد. - داشتی؟ - نه. دین از جاش بلند شد. - پس با اینکه هردومون گفتیم نه... رفتی؟ - من فقط می‌خواستم یک شب مثل بقیه‌ی هم‌سن‌هام زندگی کنم! صدای آریانا هم بالا رفت. - همه می‌رفتن. - تو همه نیستی. - همیشه همینو میگی! - چون حقیقته. آریانا کلافه دست‌هاش رو بالا برد. - من هفده سالمه، بابا! - دقیقا! هفده سالته! دین یک قدم جلو اومد. - می‌دونی اگه اتفاقی برات می‌افتاد چی؟ - هیچی نمی‌شد. - از کجا انقدر مطمئنی؟! - چون فقط یه پارتی بود! دین خندید. اما اون خنده، عصبی بود. - فکر می‌کنی من چند بار پرونده‌هایی رو دیدم که با همین جمله شروع شدن؟ "فقط یه مهمونی بود." "فقط یه شب بود." "فقط یه دوست بود." سکوت کوتاهی بینشون افتاد. آریانا با ناراحتی گفت: - تو هیچ‌وقت بهم اعتماد نداری. - اعتماد؟ دین با ناباوری نگاهش کرد. - تو امشب به من دروغ گفتی. - چون می‌دونستم اجازه نمی‌دی. - دقیقا! صدای دین در راهرو پیچید. - دقیقا برای همین اعتماد از بین میره! آریانا اشک‌هاش رو با عصبانیت پاک کرد. - من فقط نمی‌خواستم دوباره توی بانکر گیر بیفتم. - پس ترجیح دادی نصف شب یواشکی برگردی؟ - آره! - عالیه. دین دستش رو به کمر زد. - واقعا عالیه. - حداقل امشب فهمیدم وقتی میگی "دارم میرم اتاقم"... شاید اصلا توی بانکر نباشی. این جمله، آریانا رو بیشتر از هر چیزی ناراحت کرد. - بابا... - نه. دین حرفش رو برید. - از ساعت هشت شب تا الان، من و سم همه جا دنبالت گشتیم. - گوشیت خاموش بود. - هر صدایی که از بیرون می‌اومد، فکر می‌کردم شاید پلیسه. - یا بیمارستان. - یا... نتونست ادامه بده. برای چند لحظه فقط سکوت بود. بعد آریانا خیلی آروم گفت: - من نمی‌خواستم نگران بشی. دین با خستگی خندید. - خب تبریک میگم. - دقیقا همون کاری رو کردی که نمی‌خواستی. در همون لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو اومد. سم با موهای آشفته و چشم‌های خواب‌آلود وارد اتاق شد. - لطفا بهم بگید صدای دعوا رو خواب ندیدم. نگاهش بینشون چرخید. بعد مستقیم به آریانا نگاه کرد. - برگشتی.. نفس راحتی کشید. - خداروشکر. دین با ناراحتی گفت: - مخفیانه رفته بوده پارتی. سم چند ثانیه ساکت موند. بعد به آریانا نگاه کرد. -راسته؟ آریانا آروم سرش رو پایین انداخت. - آره. سم دستش رو روی صورتش کشید. - آریانا... - می‌دونم. - نه، فکر نمی‌کنم بدونی. سم جلوتر اومد. - بحث فقط مهمونی نیست. - بحث اینه که هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم کجایی. آریانا با بغض گفت: - من فقط یه شب آزادی می‌خواستم. سم آروم ‌تر جواب داد: - و این خواسته‌ی بدی نیست. دین با تعجب نگاهش کرد. - سم... - صبر کن. سم ادامه داد: - ولی آزادی، با پنهان‌کاری فرق داره. بعد رو به آریانا گفت: - اگه می‌خواستی نظرمون عوض بشه، باید باهامون بحث می‌کردی. - نه اینکه یواشکی بری. آریانا اشک‌هاش رو پاک کرد. - هیچ‌وقت نظرتون عوض نمی‌شد. دین خواست چیزی بگه، اما ساکت شد. چون مطمئن نبود حق با دخترش نباشه. سم آه کشید. - امشب هیچ‌کدومتون آروم نیستین. - برید بخوابید. - صبح درباره‌ش حرف می‌زنیم. دین هنوز به دخترش نگاه می‌کرد. - این بحث تموم نشده. آریانا هم نگاهش رو ازش برنداشت. - می‌دونم. بعد بدون اینکه چیز دیگه‌ای بگه، از کنارشون رد شد و به سمت اتاقش رفت. دین همون‌جا ایستاد. سم کنارش اومد و آروم گفت: - هنوز بچه‌ست. دین با صدایی خسته جواب داد: - همین بیشتر می‌ترسونتم. - چون داره بزرگ میشه... و من نمی‌تونم همیشه مراقبش باشم. #story

خب یه ذره شیر کنید ازش تعریف کنید خوشحال شممممم

داره خوشم نمیاد

لفت میدید

وقتی تو جمع دور میشستیم از هم تحملت کردم توی مودی ترین حد

دستامو ول کردی تو این وضعیت یجوری شوک شدم انگاری تو دوربین مخفی ام))

چه قشنگ بود:) حیفِ من

بدونِ من شنا کن.
اولین باری که دیدمش، چشم‌هاش قرمز بود. نه از گریه؛ از چند شب بی‌خوابی و چیزهایی که سعی می‌کرد با اونها خودش رو خاموش کنه. سه قرص کف دستش بود و بی‌حوصله بهشون خیره شده بود، انگار منتظر بود یکی‌شون جواب تمام سوال‌های زندگی‌ش رو بده. رفتم جلو و آروم گفتم: - باز هم؟ فقط لبخند تلخی زد. همون لبخندی که همیشه قبل از خراب کردن همه‌چیز روی صورتش می‌نشست. از همون روز فهمیدم عاشق کسی شدم که بیشتر از همه، با خودش می‌جنگه. هر بار قول می‌داد تغییر کنه، اما هزار بار توبه‌اش رو می‌شکست. هر بار می‌گفت این آخرین اشتباهه، اما فردا دوباره همون آدم دیروز می‌شد. با این حال، دوستش داشتم. شب‌هایی بود که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و بوی عطرم رو نفس می‌کشید. وقتی مست بود، آروم‌تر می‌شد؛ انگار تمام خشم دنیا برای چند ساعت از وجودش بیرون می‌رفت. همون لحظه‌ها باعث می‌شد همه زخم‌هاش رو فراموش کنم و دوباره باور کنم میشه نجاتش داد. اما نمی‌شد. سر هر حرف ساده‌ای دعوا می‌کرد. از کوچک‌ترین جمله آتش می‌گرفت. هر جمعی که می‌رفتیم، نگرانش بودم. مدام مراقبش بودم که خودش رو به دردسر نندازه. دوست‌هاش می‌گفتن: - یه روز نابودت می‌کنه. ولی من گوش نمی‌دادم. فکر می‌کردم عشق، آدم‌ها رو عوض می‌کنه. اشتباه می‌کردم. یک شب، وسط شلوغی مهمانی، دستم رو رها کرد و بین جمعیت گم شد. ساعت‌ها دنبالش گشتم. وقتی پیداش کردم، حتی نمی‌دونست کجاست. اسم خیابان رو بلد نبود، اسم خودش رو هم به سختی یادش میومد. همون شب بود که فهمیدم دارم همراهش غرق می‌شم. چند روز بعد، گفت: - از این به بعد... فقط دوست باشیم. گلوی من پر از حرف شد، اما هیچ‌کدوم رو نگفتم. فقط سر تکون دادم. بعد از رفتنش، مدت‌ها تب می‌کردم وقتی می‌شنیدم مریض شده. هنوز هم اگر کسی اسمش رو می‌آورد، قلبم تیر می‌کشید. اما کم‌کم فهمیدم تقصیر فقط اون نبود. من بودم که فکر کردم می‌تونم کسی رو که خودش نمیخواد نجات پیدا کنه، نجات بدم. من بودم که هر بار گریه‌هاش رو دیدم، همه خطاهاش رو بخشیدم. من بودم که زندگی‌م رو پای کسی ریختم که فقط می‌خواست دوست داشته بشه، نه این‌که تغییر کنه. سال‌ها بعد شنیدم کنار آدم دیگه ای زندگی می‌کنه. برای لحظه‌ای دلم گرفت؛ نه از اینکه دیگر مال من نبود، بلکه از اینکه می‌دونستم همون چرخه رو دوباره برای یک نفر دیگه تکرار خواهد کرد. دیگه دنبالش نرفتم. فقط در دلم گفتم: - اگه کردی یه جا گم خودتو زود پیدا کن. اگر روزی دوباره در زندگی غرق شدی، این بار بدون من شنا کن.


فدای شما😭😭😭😭

😭😭😭😭بهت میاددد