uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

وادی عدم

وادی عدم

Відкрити в Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
210
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
کس نیست در این گوشه فراموش‌تر از من وز گوشه‌نشینان تو خاموش‌تر از من هر کس به خیالی‌ست هم‌آغوش و کسی نیست ای گل به خیال تو هم‌آغوش‌تر از من می‌نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق اما که در این میکده غم‌نوش‌تر از من؟ افتاده جهانی همه مدهوش تو، لیکن افتاده‌تر از من نه و مدهوش‌تر از من بی‌ماه رخ تو شب من هست سیه‌پوش اما شب من هم نه سیه‌پوش‌تر از من گفتی «تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق» ای نادره‌‌گفتار! کجا گوش‌تر از من؟ می‌خوابم و چشم از حسد مدعی‌ام باز کو خرتر از این حاسد و خرگوش‌تر از من بیژن‌تر از آنم که به چاهم کنی ای تُرک! خونم بفشان، کیست سیاووش‌تر از من؟ با لعل تو گفتم که «علاجم لب نوش است» بشکفت که یارب چه لبی نوش‌تر از من آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟ دیگی نه در این بادیه پرجوش‌تر از من شهریار وادی عدم

کو جوانی که ز سودای غمت پیر نشد کو وجودی که ز جان، در طلبت سیر نشد مالکی نیست که در عهد تو مملوک نگشت کشوری نیست که در دست تو تسخیر نشد خاطری شاد از آن کوی شکرخند نشد گرهی باز از آن جعد گره گیر نشد حلق ما لایق آن حلقهٔ فتراک نگشت خون ما قابل آن قبضهٔ شمشیر نشد بخت برگشتهٔ من بین که ز مژگان کجش هدف سینه‌ام آماجگه تیر نشد تا کنون صورتی از پرده نیامد بیرون که ز معنی رخش صورت تصویر نشد تا ز مجموعهٔ زلف تو پریشان نشدم مو به مو خواب پریشانم تعبیر نشد هیچ دیوانه ز سر حلقهٔ عشاق نخاست کز خم سلسله‌ات بستهٔ زنجیر نشد من از آن روز که بیچارهٔ عشق تو شدم چارهٔ کار من از نالهٔ شب گیر نشد اثر از نالهٔ شب گیر مجو در ره عشق که ز صدناله یکی صاحب تاثیر نشد سالک آن نیست که صد گونه ملامت نکشد عارف آن نیست که صد مرتبه تکفیر نشد در همه عالم ایجاد، فروغی کس نیست که دلش رنجه ز سر پنجهٔ تقدیر نشد فروغی بسطامی وادی عدم

از ضعف به هر جا که نشستیم، وطن شد وز گریه به هر سو که گذشتیم، چمن شد جان دگرم بخش، که آن جان که تو دادی چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفت آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خوشنود گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد از حسرت لعل تو ز خون مژه طالب چندان یمنی ریخت که گجرات، یمن شد طالب آملی وادی عدم

بی‌کلام آذری ✨ وادی عدم

خوار می‌کن ، زار می‌کش، منتت بر جان ماست خواری ظاهر، گواه عزت پنهان ماست چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد این گلستان‌ها که پنهان زیر خارستان ماست ترک ما کردی و مهر و لطف، بیعت با تو کرد ناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنج این نه جرم ما، گناه پای نافرمان ماست بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درت کانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخند لیکن آن دردی که ما داریم، این درمان ماست عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیست بی خرد وحشی، که در اندیشهٔ سامان ماست وحشی بافقی وادی عدم

به روی ساغر چشمش خطی مورب داشت دو جام جای دو چشم از نگه لبالب داشت بدیع مثل ژکوند از دریچۀ لبخند هزار موزه هنر بر کتیبۀ لب داشت نه، آن حریر‌ِ به دوشش نشسته زلف نبود به روی شانۀ خود آبشاری از شب داشت چنان ز ه‍ُرم تنش سوخت رنگ احساسم که نبض واژه به هر بیت شعر من تب داشت فدای آن صف مژگان که در سیه‌مستی همیشه نوبت پیمانه را مرتب داشت به این امید که خود را به نور بسپارد همیشه آینه را بهترین مخاطب داشت دلم هواییِ مرغی است در شبانۀ باغ که تا سپیده به منقار درد یارب داشت غلامرضا شکوهی وادی عدم

بی‌کلامی زیبا 😒 وادی عدم

داغِ اميد به دل ماند و تحمل کرديم آرزو مُرد، شنيديم و تجاهل کرديم بلبلِ فصلِ خزانيم و ز گلريزیِ اشک آشيان را به نظرها سبدِ گل کرديم همچو فوّاره که از اوج سرازير شود به ترقی چو رسيديم تنزّل کرديم دست‌پروردۀ ذوقيم و به فتوای بهار گوش را وقفِ نواخوانیِ بلبل کرديم حاجتِ طعنه‌زدن نيست که ما خود خجليم زين همه بار که بر دوشِ توکّل کرديم کم نشد حيرت و سرگشتگیِ ما افزود هرچه در کارِ جهان بيش تامل کرديم گذرِ عمر نه زان‌گونه که حافظ فرمود بود سِيلی که تماشا ز سَرِ پل کرديم ای خزان! دست نگه دار که در آخرِ عمر نوبهارِ دگری آمد و ما گل کرديم محمد قهرمان وادی عدم

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبُوَد هر چه ما را لقب دهند آنیم گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی‌دانیم چون دلارام می‌زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم تو به سیمای شخص می‌نگری ما در آثار صنع حیرانیم هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم سعدی وادی عدم

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم هوشنگ ابتهاج وادی عدم

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر جهان مجنون لیلیّی شدند عارفان لیلیِّ خویش و دم به دم مجنون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش؟  باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر عشق نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش   مولانا وادی عدم

ای همچو پری از من دیوانه رمیده صد بار مرا دیده و گویی که ندیده دریاب، که ماتم زده‌ی روز فراقت هم چهره خراشیده و هم جامه دریده ای وای! بر آن عاشق محروم که هرگز نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده آن دل که نه غم خوردی و نه آه کشیدی در دست غمت آه! چه گویم چه کشیده؟ این اشک جگر گون عجبی نیست که امروز خار غم او در جگر ریش خلیده آزرده شد از چشم من امشب کف پایت دردا! که کف پای تورا چشم رسیده بر روی تو این قطره خون چیست هلالی؟ گویا که دل از غصه به روی تو دویده هلالی جغتایی وادی عدم