وادی عدم
Відкрити в Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
210
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
210
و چای دغدغهی عاشقانهی خوبی ست
برای با تو نشستن بهانهی خوبی ست
حیاطِ آب زده، تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانهی خوبی ست
قبول کن به خدا خانهی شما سارا
برای فاختهها آشیانهی خوبی ست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم نم باران نشانهی خوبی ست
بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانهی خوبی ست
کرج؟
سوار شو ، آقا صدای ضبط اگر...
نخیر! کم نکن آقا ترانهی خوبی ست
صدای شعله ور گل نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانهی خوبی ست
مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز!
قبول کن که زمانه، زمانهی خوبی ست
به خانه باز رسیدیم و چای میخواهم
برای بوسه گرفتن، بهانهی خوبی ست
حسن صادقی پناه
وادی عدم
210
هر کجا نیست کسی، آنطرفِ میز، منم
خسته و غمزده با خویش گلاویز، منم
هر چه افتاده کناری و نفهمیده کسی
هیچکس هم پیِ آن نیست، همان چیز منم
خسته، خلقی پیِ ما میل ترحّم دارند
شوم، شوریده، حزین، گریهی یکریز منم ...
هر که در من وطنی داشته، شد خانه خراب
شهر ویران شده از غارت چنگیز منم
به تنِ سردِ من اینگونه که داغِ تو نشست
شاهِ قاجار تو، مشروطهی تبریز منم ...
اول قصّهی سهراب، خوشایند، تویی...
آخر قصّه ولی، تلخ و غم انگیز منم ...
دل و دین، هوش و هوس ،هر چه که بردی بشمر
به خیال چه نشستی؟ ته پاییز منم ...
بعد یک عمر اگر حالِ مرا میپرسی
خندهی زورکیِ از گله لبریز، منم
سجاد شهیدی
وادی عدم
210
مست خوابیدم نمیدانم در آغوش که بود!
سر ز دستم رفت، یادم نیست بر دوش که بود!
غم به گوشم چیزکی میخواند، میخوردم به زور
نازک آوازی شد آن نجوای غم، "نوش" که بود؟!
کس چه میداند که با من بیم رسوایی چه کرد؟
راز دل گفتم، چه میدانم که در گوش که بود؟!
بر بخار شیشهٔ میخانه خواندم آیهای
اشک حائل شد، ندیدم خط مخدوش که بود!
دامن پروانهای در آتش شمعی گرفت
راست میدیدم، ندانستم سیاوش که بود
خواستم تا نعره بردارم دهانم بسته شد
گوش وا کردم ندیدم بانگ خاموش که بود!
بر در میخانه یادم هست حرفی بود "نیست"
عهد بستم با کسی؟ یاد فراموش که بود؟
پس به سوی زندگانی از عدم بیرون زدم
گیوه پوشیدم، نمیدانم که پاپوش که بود!
حسین جنتی
وادی عدم
210
ما هر دو یکدلیم، ولی این وفاق نیست
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست
ما خستهایم و تشنه، ولی دست و پا زدن
راه نجات یافتن از باتلاق نیست
آیینهایم و غیر حقیقت نگفتهایم
در ما به قدر یک سر سوزن نفاق نیست
هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست؛ جدایی، فراق نیست
هرروز بیشتر به تو دلبسته میشویم
عشق از شناخت میگذرد اتّفاق نیست
دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست
امّا دریغ، آینهای در اتاق نیست
فاضل نظری
وادی عدم
210
وصیتنامه بیژن نجدی
نيمی از سنگها، صخرهها، کوهستان را گذاشتهام
با درههايش، پيالههای شير
بهخاطر پسرم
نيم دگر کوهستان، وقف باران است.
دريایی آبی و آرام را با فانوس روشن دريایی
میبخشم به همسرم.
شبهای دريا را
بیآرام، بیآبی
با دلشورههای فانوس دريایی
به دوستان دوران سربازی که حالا پير شدهاند.
رودخانه که میگذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب، پيراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد، ششدانگ
به دانههای شن، زير آفتاب.
از صدای سه تار من
سبز سبز پارههای موسيقی
که ريختهام در شيشههای گلاب و گذاشتهام
روی رف
يک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهيد.
و میبخشم به پرندگان
رنگها، کاشیها، گنبدها
به يوزپلنگانی که با من دويدهاند
غار و قنديلهای آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصلهايی که میآیند
بعد از من...
وادی عدم
210
گرچه تقدیر زلیخا غیر رسوایی نبود
دامن از تهمت کشیدن رسم شیدایی نبود
مِی چه در ظرف سفالی یا که در جام طلا
آنچه ما در دوست میجستیم، زیبایی نبود
عقل اگر میبست چشم و دل اگر لب میگشود
سهم ما در گوشهی میخانه تنهایی نبود
تلخ یا شیرین به پلکیهمزدن بر ما گذشت
عشق رویا بود؟ آری بود، رویایی نبود!
دیگران گفتند و میگوییم ما هم: هیچچیز
غیر رنج ما در این دنیا تماشایی نبود
مژگان عباسلو
وادی عدم
210
مرا به قصهٔ مادربزرگ خواب مکن
غرورِ حوصله ام را چنین خراب مکن
به جستجوی تو در چشمهای من غوغاست
بیا و بخت دو دریاچه را سراب مکن
چرا در آینه تکرار میشوی هر شب؟
بس است چشم حريص مرا مجاب مكن
به بالهای تو بستند روزهای مرا
کنون که عمر عزیز منی، شتاب مکن
دو رودخانه به دریای چشمهایت ریخت
دو رود خسته و سرگشته را جواب مکن
عبدالجبار کاکایی
وادی عدم
210
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم
به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم
چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان
به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم
به مرگ زنده شدن هم حکایتیست عجیب
اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم
در آشیانهٔ طوبا نماندم از سر ناز
نه خاکیم که به زندان خاکدان مانم
ز جویبار محبت چشیدم آب حیات
که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم
چه سالها که خزیدم به کنج تنهایی
که گنج باشم و بی نام و بی نشان مانم
دریچههای شبستان به مهر و مه بستم
بدان امید که از چشم بد نهان مانم
به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت
که از رفیق زیانکار در امان مانم
به شمع صبحدم شهریار و قرآنش
کزین ترانه به مرغان صبحخوان مانم
شهریار
وادی عدم
