بیجواب!
Відкрити в Telegram
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
368
Підписники
-1124 години
+577 днів
+16630 днів
Архів дописів
369
در رستاخیزِ باد و زمستان، آنجا که شاخهها برهنهاند، دلتنگی سهمِ کدام است؛ درختها یا برگها؟
369
اعتراف نامه برای معشوق
دوست داشتنیترین!
هرچه تلاش میکنم تا کلمات را جمع و جور کنم، میبینم که زبانم ناتوان است و قلمم میلنگد. اما نمیتوانم دیگر سکوت کنم، زیرا این سکوت، روح مرا میخراشد و هر روز من را کمی بیشتر میبلعد. از لحظهای که تو را دیدم، همه چیز تغییر کرده است. این نگاه اول، که شاید تو حتی نفهمیدی، مرا به اعماق خودم انداخت؛ به جایی که سالهاست کسی را راه نداده بودم، جایی تاریک و پر از اضطراب و ترس، اما حالا با نور تو روشن شده است، هرچند همین نور، شعلهای است که مرا میسوزاند. نمیدانم این عشق است یا وسواس دیوانهوار، اما نمیتوانم آن را نادیده بگیرم. فکر میکنم که روح من، سالها در انتظار چیزی بینام و غریب بوده، و تو ناگهان آمدی، نه برای اینکه مرا آرام کنی، بلکه برای اینکه همه زخمها و خلأهای درونم را بیدار کنی. من ایستادهام، لرزان و وحشتزده، و در همان حال، نمیتوانم از تو دوری کنم. اگر بخواهم این احساس را پنهان کنم، گویی دروغی به خودم گفتهام؛ و من از دروغ متنفرم، حتی از کوچکترینش. پس مینویسم، هرچند میترسم، هرچند میدانم که شاید این اعتراف، تو را نمیآرامد و تنها من را بیشتر در ورطهی دیوانگی فرو میبرد. اما باید بدانی: تو برای من چیزی هستی که هیچکس، هیچگاه نبوده است. هیچ صدا، هیچ نگاه، هیچ لحظهای، نمیتوانست مرا اینگونه تکان دهد، و من هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، گرفتار این احساس تلخ و شیرین توام. نمیدانم که فردا چه خواهد شد، و آیا تو حتی پاسخی خواهی داد یا نه، اما همین که این کلمات را به روی کاغذ آوردهام، کمی سبکترم. کمی… اما نه کاملاً. زیرا عشق، آنچنان در روح من فرو رفته که دیگر هیچ چیزی، حتی فاصله و سکوت، نمیتواند آن را نابود کند.
با همهی ترس و بیقراری، |مینا|
369
عشقِ دور و در نگاه اول
امروز چشمم به او افتاد. اولین نگاه؛ و با این یک نگاه، حس کردم تمام تنهاییهای سالهایم، تمام شکستها و اضطرابهایم، ناگهان بر شانههایم نشستند و گردنم را فشردند. نمیدانم آیا این عشق است یا جنون، اما قلبم، بیاختیار، به سوی او کشیده شد؛ گویی روحش در خلأ وجودم فرو رفته و نمیگذارد نفس بکشم. و من فقط ایستاده بودم و حس میکردم که هر لحظه ممکن است در خودم خرد شوم.
او نزدیک نیست و شاید هیچگاه نزدیک نشود، و همین فاصله است که این احساس را آتشین و دردناک میکند. نگاه اول، نگاه دور، همانند مه سرد و سنگینی است که بر ذهنم مینشیند و هر چه تلاش میکنم تا آن را پس بزنم، بیشتر فرو میرود. حتی وقتی چشمهایم را میبندم، تصویرش به شکل سایهای بیرحم، در ذهنم باقی میماند و آرامش را از من میگیرد.
احساس میکنم که این عشق نه از او، بلکه از من آغاز شده است، از همان خلأیی که سالهاست در دل دارم و هیچکس نفهمیده. این نگاه، این حضور ناپیدا، انگار تنها برای بیدار کردن زخمهای قدیمی من آمده است. گویی روح من، در انتظار چیزی بینام و غریب، از همان ابتدا آمادهی گرفتار شدن در این آتش خاموش بوده است.
•| مینا ❤️🩹
369
واقعاً مدتيه كه نمىتونم راجع به چیزی بنویسم و برای موندن چنل فقط از نوشتههای کتابها میذارم براتون💔 یه کمک نمیدید یه موضوع؟ نمیدونم. هرچی! https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-jBms6wzpLH
369
زندگی عذابی تمامنشدنی است. انگار همیشه بین زندگی و مرگ گیر کردهام، همیشه در برزخم.
ملت عشق - الیف شافاک
369
وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت میپوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمیکنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش میسوزد و تو دلت میخواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است.
تنسی ویلیامز
369
گفت: شما هم دلتنگ میشدید؟
گفتم: بله، تا دلتان بخواهد دلتنگ میشدم؛ اما نمیشد، یعنی نباید نزدیکش میشدم.
