چیزی به ذهنم نمیرسه
Відкрити в Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
264
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+630 днів
Архів дописів
حاکم با لبخندی غریب گفت: بسیار خوب، قسم بخور که چنین کاری نکردی. مسیح پرسید: به چه چیزی قسم بخورم؟ حاکم جواب داد: به جانِ خودت قسم بخور که زمانِ قسم خوردن به آن واقعاً نزدیک شده؛ چون حتماً میدانی که جانت به مویی بسته است. مسیح گفت: سرور من، مبادا فکر کنید که شما آن را به مویی بستهاید. اگر اینطور فکر میکنید، در اشتباهید. حاکم یکّه خورد و گفت: اما من میتوانم این مو را ببرم.
مسیح که در مقابلِ آفتاب دستهایش را سایهبانِ صورتش کرده بود، گفت: در این باره هم اشتباه میکنید. گمان میکنم قبول داشته باشید که فقط کسی میتواند آن مو را قطع کند که خودش جانِ مرا به آن بسته.
_مرشد و مارگاریتا؛ میخائیل بولگاکف.
ترجمهی عباس میلانی.
باور کن پشتِ این شب خواهد شکست؛ تنها اگر همّتی عظیم اتفاق بیفتد، همّتی نشات گرفته از خشمِ پیر و جوان.
نُه کتاب انتخاب کردم تا با پولِ ماهانهای که از آذر کنار گذاشته بودم خریداری کنم. هزینهی ارسال و آدرسها و امثالهم را مطابقت دادم و همهچیز حساب شده پیش رفت. صفحه را که رفرش کردم، بیست و شش هزارتومان به هر هزینهی ارسال اضافه شده بود.
جایِ جالبی زندگی میکنیم.
از وادیِ سایهی مرگ میگذرم و از هیچ بدیای نمیترسم زیرا نسبت به همهی آنها کور هستم. ذهن و اسلحهام به من آرامش میدهند زیرا میدانم وقتی دشمنانم بیایند، آنها را خواهم کشت.
یقیناً خیر و رحمت در تمامِ روزهای عمر در پیِ من خواهد بود و من برای همیشه در این زمین ساکن خواهم بود. برای همیشه. در این زمین. ساکن. ساکن. ساکن. خواهم بود.
گفت: در کنار آبهای ساکن قدم میزنم و آنها روحم را احیا میکنند اما من نمیتوانم در راهِ حق قدم بردارم زیرا من همیشه اشتباه میکنم. به قولِ او؛ شخصیتم با اشتباه پیوند خورده است.
یادم نرود. من در بالای یک تپه به مردی برخوردم که خود را ناجیِ نسلِ بشر خواند. گفت آمده است تا دنیا را از نابودی و درد نجات دهد. اما من گفتم: چگونه میتوانی جهان را از شرّ خودت نجات دهی؟
چون من از وادیِ سایهی مرگ میگذرم و از هیچ بدیای نمیترسم چون در مقابلِ آنها کورم. کور.
آه، و من در کنارِ آبهای ساکن قدم میزنم و آنها روحم را باز میگردانند؛ اما میدانم وقتی میمیرم روحم لعنت شده است.
به من گفت اگر نمیتوانی چنانِ پیش خوب نویسی قلم را زمین گذار. فعلا قلم روی زمین تلو میخورد.
او به راهِ خویش میرود،
بی آنکه اعتنا کند برین و برآن.
میشکافد آسمانِ سبزِ صبح را
رو به رنگهای بیکران.
_استاد شفیعی کدکنی.
کهنهرئیس رفت.
بهرام بیضائی رفت و من نمیدانم دیگر با چه رویی باید نمایشنامههایش را بخوانم، با چه رویی به سفارشش شاهنامه باز کنم و با چه رویی سگکشی را دوباره ببینم؛ و بیش از هرچیزی نمیدانم که تا کِی باید بگویم روحِ فلانی شاد و رد شوم و بروم؟
بهرام بیضائی رفت و بخشی از رویاهای من نیز با او رفت.
امشب اگر خدا بخواهد آسوپاس در پاریس و لندن تمام میشود. کتابِ بسیار بسیار خوبی بود؛ به نظرم بزرگنمایی نیست اگر بگوئیم بهترین اثرِ اورول است. زیاد به دلیلِ حالتِ رواییاش برای این روزهای من مناسب نبود؛ گرچه این بیشک چیزی از ارزشهایش نمیکاهد. پس از آن، سراغِ مرشد و مارگاریتا اثرِ میخائیل بولگاکف با ترجمهی عباس میلانی میروم.
