چیزی به ذهنم نمیرسه
Відкрити в Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
264
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+830 днів
Архів дописів
بازیِ last of us 2 قطعا تا ابد برای من باارزش است، دیالوگهایش را هم شاهکارِ بشری میدانم. اما در چپترِ The Seraphites وقتی اِلی که پس از مرگِ جوئل تنها امیدش به دینا بود، موردِ بیتوجهیِ او نیز قرار میگیرد، تصمیم میگیرد به انتقام ادامه دهد و در این مسیر با خودش دیالوگهای کوتاهی را میگوید و درحالیکه به تنهایی با لشکری دهها هزار نفره میجنگد، با خودش حرف میزند. در Last2 بیشک هیچ جملهای برای من شیرینتر از جملاتِ این چپتر نیست؛ و حالا که برای بار شانزدهم این بازی را اصطلاحاً پلی میدهم، تازه به این جملاتِ کوتاه و سریع دقت میکنم.
جای خالیِ سلوچ در نیمه رها شد. کتابی بسیار زیبا و بسیار خواندنی اما خوابآور بود، که آن هم اثرِ جزئیات و توصیفاتِ زیادش بود. در کل، خیلی هم خوب. از امروز آسوپاس در پاریس و لندن نوشتهی جورج اورول را به ترجمهی بهمن دارالشفاییِ عزیزم شروع میکنم.
به وضوح احساس میکنم که دیوارِ کنارِ تختم به سرم نزدیک و نزدیکتر میشود. بلند میشوم؛ زیرا وقتی خوابت نمیبرد باید از تخت فرار کنی. روی سرامیکهای سرد راه میروم و درحالیکه به هفت جدِ مسئولانِ ایران فحش میدهم، زیرِ کتری را روشن میکنم. نباید خواب بمانم. در لیستِ موسیقیهایم پراکنده چرخ میزنم و هیچچیز به دلم نمینشیند. نباید خواب بمانم. تو اما بخواب. هنوز یک ساعت وقت داری.
Sing us a song. A song to keep us warm. There's such a chill and you can laugh, a spineless laugh.
We hope your rules and wisdom choke you.
Now we are one in everlasting peace and we... We hope that you choke.
به رفیقمان میگفتم. هر کسی به هر طریقی از شخصی یا از موضوعی طرفداریِ کورکورانه کند، به یکباره تمامِ ارزشش را در نظرِ من از دست میدهد. حتی اگر آن موضوع و آن شخص خودِ من باشم که موردِ این حمایت واقع شدهام.
خوابم نمیبرد. باور کن خودم را کشتم. چشمانم دو کاسهی خون است. جسدگونه میافتم روی تختم و تنها کلافه میشوم. یک ساعت میگذرد، دو ساعت، سه ساعت؛ هیچ. شاید در طولِ روز یک ساعت چشمانم را ببندم و نشسته روی مبل یا ایستاده در مترو به خواب روم. وقتی در آرامشِ مطلق دراز کشیدهام، چیزی هست که خراش میاندازد بر صفحهی اعصابم و آرامش را پَس میزند. نمیگذارد حتی لحظهای از واقعیت دور شوم. چیزی تصمیم گرفته است رئالیسمِ زندگیِ مرا تا حدِ مرگ بالا ببرد و بزرگترین قدمش در این مسیر، خواب را از من گرفتن است. این اجتنابِ ناخودآگاه از خواب 'به هر دلیلی که هست' کارش را خوب انجام میدهد؛ زیرا اگر پنج دقیقه هم خوابیده باشم، بیدار که میشوم دلم میخواهد خودم را تف کنم بیرون. دلم میخواهد خودم را عوق بزنم. دلم میخواهد از درهی واقعیت بپرم پایین و کمی آرام بخوابم. همین.
میپرسد مدرسه خوب بود؟ مقنعه را در میآورم و پرتش میکنم گوشهای. میگویم مثلِ همیشه. دستش را میآورد به سمتم و یک شلیل میگذارد روی سرم. شلیل قِل میخورد پایین. گاز میزنم. میپرسد شلیل خوب بود؟ میگویم مثلِ همیشه. لباسم را در میآورم. آویزان میکند و حواسش هست که خطِ اتوی آستینهایم خراب نشود. میگوید دوستم داری؟ میخندم. مثلِ همیشه مامان؛ مثلِ همیشه.
تولد گرفتن همیشه برای من امری شریف باقی میماند. با اینکه بعضی نفرات ' که گویی تنها خودشان به این مورد واقفاند' میآیند و میگویند یکسال از عمرمان کم میشود و نباید جشن بگیریم و فلان و بهمان؛ اما باز هم تولد ارزشِ خود را حفظ میکند. در کل من فکر میکنم برای من که هر روز و هر شب گوشهای نشستهام و لقمهلقمه غصه میخورم، یافتنِ بهانهای موجبِ دو دقیقه هم که شده شاد بودن و شاد زیستن، عالی و کافیست. چه بهتر آنکه این بهانه، میلادِ کسی باشد که برایتان ارزشمند است.
