چیزی به ذهنم نمیرسه
Відкрити в Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
262
Підписники
+124 години
+67 днів
+730 днів
Архів дописів
خب. راضی نیستم. از هر متنی که حاصلِ انباشتگیِ شدید باشد، راضی نیستم. به نظرم متونِ نوشته شده تحتِ حجمِ زیادی از خاطره و مسائلِ عاطفی، باید یک دور از بین بروند و دورِ بعد، در بازنویسی منطقیتر شوند. اما خب، اینجا چیزی را بازنویسی نمیکنم، چراکه بازنویسی فوایدِ عصارهی اصلی را از بین میبرد. پس شما هم مثلِ من، سعی کنید با متنی که حاصلِ احساسات است، کنار بیائید. باز هم بهتان سر خواهم زد. مراقب خودتان باشید؛ بیش از هروقتِ دیگری.
بیستوهفتمِ مهرماه است. هوا پَس است. حالا که مینویسم بیست دقیقهای مانده تا ساعت به بیستویک برسد. زیباتر میشد اگر میگفتم بیستویک دقیقه مانده، اما خب، نگفتم. دلم برای آقانوری تنگ شده است. حقیقتاً خیر، دلم برای بابانوری تنگ شده است. برخلافِ همیشه، اینبار من اینجا نیستم تا از کتابها و شعرها و فیلمها و هرچیزی که باعث میشود کمی بهم خوش بگذرد، حرف بزنم. من اینبار برای آرام گرفتن اینجا نیستم. اینجا هستم تا بگویم بابانوری، برای تو دلتنگتر از چیزی هستم که فکرش را بکنی. شاید باورت نشود، اما دلم برای همهی لحظاتی که من و دوستم را از کلاس برمیداشتی و برایمان شکلاتِ لیمویی میخریدی، تنگ است. آنقدر تنگ، که دیگر به سختی چهرهی بامزهای را که وقتی شکلاتهای ترش را میخوردی، به خود میگرفتی، یادم میآید. دیگر به سختی ذوقت را برای خریدِ نوشابه زرد یادم میآید. دیگر به سختی تصویرِ انگشترِ فیروزهات را یادم میآید. یادت هست؟ نیمروی ساعت شش صبح را وقتی هردومان به شدت بیخواب بودیم، یادت هست؟ مزهی لقمهها را به یاد داری؟ من نه، من دیگر به سختی یادم میآید. دلم تنگ است. آقارضا که رفت حالم خراب بود، شدید. گفتی حیف شد. گفتی دورانِ ما دیگر خیلی وقت است که تمام شده. گفتی باید به مرگ عادت کرد. من نتوانستم عادت کنم بابانوری. به هیچ چیز نتوانستم عادت کنم؛ جز لحنِ تو وقتی میرسیدی دمِ درِ ما و جای در زدن، مرا بلند صدا میکردی. جز خندهی تو وقتی شربتِ آبلیمو میخوردی. به هیچ چیز نتوانستم عادت کنم، جز صورتِ گرفتهات وقتی جلوی آتیش میایستادی. نتوانستم. در تردید گم شدهام. مرددام. حتی مردد بودم که اینها را اینجا بنویسم یا نه. حتی مردد بودم که این عکس را اینجا بگذارم یا نه. مرددام. کنکور بلاهای زیادی به سرم آورده و تردید یکی از آنهاست. تو با کنکور آشنایی داری؟ کنکوری شدنِ نوهات را دیدی؟ ندیدی. نه، ندیدی. معنای تردید را میدانی؟ نمیدانی. در زندگیام یکبار ندیدم که شک داشته باشی. همیشه محکم. چطور این کار را میکردی؟ واقعا چطور؟ عزیزِ دلِ من، یادت هست؟ آخرین باری که هم را دیدیم، حرف از سفر بود. به من گفتی تو خواستی بری سفر، به من بگو. ما فقط باید با هم بریم. رفتیم؟ چرا نرفتیم؟ یادت هست؟ نمیدانم. عکسِ تو هم اینجا و هم آنجاست. هم در خانهی ما و هم در خانهی آنها. امروز یک قابِ دیگر را هم خالی کردم. عکسمان را قاب کردم و گذاشتم کنارِ میزم. همان عکسِ شبِ یلدا. من آنجا ایستادهام، دوشادوشِ تو. در تمامِ عکسها ساکت ایستادهای و به دوربین نگاه میکنی، در این یکی اما... یادت هست؟ دستم را انداختم دورِ گردنت، گونهی چپت را ماچ کردم. گفتم بخند. خندیدی. یادت هست؟ میدانم هست. میدانم، چراکه شاید حتی شده یکبار نگاهی به عکسِ روی اعلامیهها و سنگت انداخته باشی. میدانی... بالاخره فقط یک عکس از خندهات موجود بود. باور کن. باور کن اگر میدانستم روزی این عکس را سرتاسرِ محله میچسبانند و کنارش شمارهی قطعهات را مینویسند، امکان نداشت آن لحظه بگویم بخند. امکان نداشت آن مشت آجیل را بریزم در جیبِ کتت. امکان نداشت. گریه میکنم. بله، گریه میکنم. اما اینبار سرم بالاست و مفتخرم به اینکه اگر هم برای کسی گریه کنم، آن شخص تویی.
خب، دوباره من اینجا هستم، درخدمتِ انورتان، و پس از نوشتنِ این پیام باید تا پاسی از هفتهی بعد، دوباره غیب باشم. غیب و ناپیدا. حالِ شما خوب است؟ خوش میگذرد؟
من که روالِ زندگی از دستم خارج است، گویی بر من غلبه کردهاند و من نیز درسخوان شدهام. البته با جلال و جبروت و غرورِ تمام، موفق شدهام یکسری از اخلاقهای بدم را برای خودم نگه دارم. مگر آدم با دولا راست شدنهای مداوم و لبخندِ همیشگی و کمک و نیکی، زنده هم میماند؟ آن دیگر آدم نیست، نسخهی آپدیتشده و اصلاحیهی جدیدِ Ai است. آدم باید غر بزند، باید در و دیوار را به هم ببافد، باید گهگداری به آجرهای جدولها لگد بزند "با اینکه عملاً با اینکار فقط پادرد میگیرد و هیچ منفعتِ دیگری برایش ندارد." اما خب، آدم باید دردش بگیرد. اگر فازِ شبیهِ سپهری بودنم را کنار بگذارم و برگردم بر اصلِ خودم، باید عرض کنم رویهی مغموم و فرسودهی این روزها باعث شده کمی از آدم بودن فاصله بگیرم؛ بدین منظور است که نه اینام و نه آن. وسطام. ایستاده بر لبهی بام، ولی خوب نیست. فکر میکنم اینکه آدم یا از اینورِ بام بیفتد و یا از آنور بهتر است تا اینکه آن لبه بایستد و فقط از ارتفاع تپش قلب بگیرد و در خلاءِ مرگبارِ بلاتکلیفی دست و پا بزند. کاش من هم بیفتم، نه اینکه کسی هولم بدهد، خواصِ از بلاتکلیفی درآمدن به این است که خودت خودت را رها کنی. اگر از فازِ بودن در فلسفههای امیل چوران هم بیرون بزنم، دیگر فکر میکنم وقتِ آن باشد که بهتان بگویم کتاب چه خواندم.
عرض کرده بودم که در حالِ خواندنِ 'دود' هستم نوشتهی خوزه اوبخرو به ترجمهی آرمانِ امین از نشر افق. همین امروز هم تمام شد، و عجب چیزی بود. به نظرم پولهایتان را جمع کنید و به محض اینکه موجودیِ قلکتان کمی از چهارصد هزارتومان گذر کرد، بروید و دود را بخرید. "البته اگر از قبل، چیزی برای سیر کردنِ شکمتان تهیه دیده بودید." داستان بسیار خوب است. ترجمه بسیار خوب است و حقیقتاً من توقع نداشتم انقدر خوشم بیاید، ولی از قصد طولش دادم و مزهمزه کردنش برایم لذتبخش بود. ترجمهاش هم سانسور ندارد. "قطعا دارد، بهتر است بگوئیم زیاد ندارد." هیچ اشکالِ ویراستاریای هم ندیدم، پس با تشکر از نشر افق. در حال حاضر هم 'تمساح' نوشتهی داستایفسکی را میخوانم به ترجمهی بابک شهاب از نشر برج و فکر میکنم امروز آن هم تمام بشود. "اگر زیست پایه اجازه دهد کمرم را صاف کنم." راستی گفتم کمر. دارم میمیرم. به دادم برسید. درس خواندن به پوست و بدنِ من نمیسازد "با بدنِ هیچکس نمیسازد." و همین نساختن موجبِ کمردردِ وحشتناکیست که این چند روز با آن درگیرم و عاجزم کرده. امروز گردنم نیز گرفت. دمش گرم، خوب همراهی میکند.
دیگر اینکه دربارهی کتاب شایسته است اضافه کنم هدفِ بعدیمان نیز 'سرکلاس با کیارستمی'ست نوشتهی پال کرونین به ترجمهی سهراب مهدوی از نشر نظر. با اینکه من از کلیشههایی که دربارهی کیارستمی میگویند و ویدیوهای پرتکراری که از جملاتش میسازند، فراری هستم و نه صد بلکه هزار درصد مخالفام، اما این کتاب یک اثرِ خوب است و کتابِ خوب اجتنابناپذیرترین چیزیست که میتوان یافت. دیگر آنکه... بگذارید فکر کنم.
نه، چیز دیگری نیست. همینها کافیست. شما را کمتر از هفت روزِ دیگر خواهم دید. پس مثلِ همیشه، مراقبِ خودتان باشید. بیش از هروقتِ دیگری.
به عنوانِ حُسنِختام نیز این چند جمله را از بخشِ دیباچهی یادداشتهای مری شلی در کتابِ فرانکنشتاین میسپارم دستتان و میروم:
"آیا اشتیاقی که نسبت به این خانهبهدوشِ قُدسی از خود نشان میدهم تو را به خنده انداخته؟ اگر بخندی پس معلوم است آن بیپیرایگیِ قدیم را که زمانی افسونِ شخصِ تو بود از دست دادهای. اما اگر مقدور است از تو میخواهم لبخندی بزنی بر گرمای توصیفاتم تا من هم اینجا هر روز بهانهای تازه برای تکرار کردنِ آنها پیدا کنم."
مراقبِ خودتان باشید. بیش از هروقتِ دیگری.
اول. آدمخواران نوشتهی ژان تولی بهترجمهی احسان کرمویسی از نشر چشمه. داستان آنقدر سروصدا کرده که نیازی ندارد من اینجا از آن تعریف کنم، هم نویسندگی جالب است و هم ترجمه. برخی داستانها در کل دارای موضوعِ خاص و چندان آتشینی نیستند، بلکه اینکه برطبق واقعیتاند باعث میشود هولناک باشند. در چند جمله اگر بخواهم خلاصه کنم بخوانید یا خیر، باید گفت اگر دوست دارید کششِ محتوایی را عیناً احساس کنید و نمیدانید آدمها تا چه اندازه میتوانند پست باشند، بخوانید. اگر هم برای سرگرمی دنبالِ کتاباید، قوهی تخیلتان هم زیادی قویست، خیر. به خودتان لطف کنید و نخوانید.
دوم. قلبِ سگی نوشتهی میخائیل بولگاکف بهترجمهی آبتین گلکار از نشر ماهی. داستان سیاسیتر از آنیست که به نظر میرسد. طنزی هم زیر خطبهخطش قایم شده و گاهی با شما از پسِ پرده بایبای میکند. دربارهی داستان هرچه بگویم اسپویل است. بخوانید؟ البته، آب دستتان است بگذارید زمین و بخوانید.
سوم. داستانهای بلکین نوشتهی الکساندر پوشکین بهترجمهی بابک شهاب از نشر بیدگل. کتاب حاویِ داستانهای: شلیک، بوران، تابوتساز، متصدیِ چاپارخانه و دوشیزهخانمِ روستایی است. پوشکین را اکثراً به رمانتیسیم میشناسند اما این داستانها در نهایتِ سادگی توصیفی از اجتماع بود، از اتفاقاتِ غیرمنتظرهای که برای مردم رخ میدهد و از تکتکِ احساساتشان. هر داستان تقریبا بیست تا سی صفحه است؛ من دوست داشتم طولانیتر هم میبود. خیلی طولانیتر. خلاصه، بخوانید؟ چه سوالیست؟ هرچه را بابک شهاب ترجمه کرده بود، چشمبسته بخوانید.
چهارم. کوادراتورین نوشتهی سیگیزموند کرژیژانوفسکی بهترجمهی آبتین گلکار از نشر ماهی. داستانکیست در مجموعه کتابی از نویسندگانِ روس با نام: من آدم کشتهام. دربارهی یکی از داستانهای دیگرش هم اینجا حرف زده بودیم. خواندنِ کوادراتورین برای من شبیه به یک رویا بود. انگار توهم زده بودم. انگار تب داشتم و چرتوپرت میدیدم. اما پایانش تمامیِ معادلات را بههم ریخت. همهی توهمها را به توان رساند. دوستش داشتم؟ بله. بخوانید؟ بله. میارزد.
حالا هم در حال خواندنِ "دود" هستم نوشتهی خوسه اوبخرو بهترجمهی آرمان امین از نشر افق. خوب است؟ تا اینجا عالیست. فکر میکنم اگر یک روز قرار باشد داستان بلند بنویسم، بیشک بافتِ داستانم شبیه به این کتاب خواهد بود. نظم دارد اما در هیچ قالب و طبقهبندیای جای نمیگیرد.
خب... تا دیدارِ بعدیمان که میافتد چند هفته بعد، آب زیاد بخورید، آهنگهای خوب گوش بدهید و در پاییز خوشحالی کنید. راهی برای خوشحالی نیست؟ چه بدانم، یک کاری برای خودتان بکنید. همانطور که ما نیز مشغولایم.
امروز جمعه است. به قولِ آقای لینچ با هیجانی فراوان:
it's a friday once again!!
من صبح رفتم و قلمچی را دادم. بعد هم آمدم خانه و گفتم یکسری به گوشی بزنیم بد نیست. این است که درخدمتتانام، اگرنه بنده هنوز در استعلاجی به سر میبرم و به دلیلِ مرضِ کنکور از فعالیت در اینجا خود را معاف میدارم. اگر بخواهم از این روزهای اخیر برایتان بگویم اینکه: بدندردِ شدید دارم. گویی درسِ زیاد به ما نمیسازد. خیلی دلم میخواست پایبند بمانم به این نقلِقول که: شما بمانید و درس بخوانید، من میروم و درس میگیرم. اما بهجای آن پایبند شدم به این نقلِ قول که: به دنیا آمده بودم تا مضحک باشم، اجبار شدم که پیکار کنم. بله والا. همین است که هست. شما خوباید؟ سلامتاید؟ دیگر چهخبر؟ از دورانی که اینجا کمپیدا "به قولی ناپیدا" شدهام، چند داستان خواندهام که دربارهی هرکدام مختصری میگویم و سعی میکنم از پرحرفی اجتناب کنم. "فکر نمیکنم بشود. تلاشِ خاصی هم نمیکنم حقیقتاً."
خب. فردا من از حضورتان مرخص میشوم، تا حدوداً دویستوهفتادوهشت روزِ دیگر. نمیدانم اطلاع دارید یا خیر اما بنده امسال کنکور دارم و همگی میدانیم که چه فاجعهی کسالتباریست. به دلیلِ همین کسالتباری نیز، من موظف هستم با تلفنِ همراهم تا اطلاعِ ثانوی خداحافظی کنم. در روزهایی که از شروعِ این کانال تا الان گذشته، خیلی چیزها اینجا نوشتهام، خیلی آهنگها فرستادهام و خیلی عکسها گذاشتهام. اگر درصدی در این مدت دلتنگ شدید، به آنها سری بزنید. متنهای ماههای اول شاید ضعیفتر باشند، اما ارزشِ خواندن دارند "همهشان نه". اگر درصدی هم دلتان برای من تنگ شد، ناشناس در بیو هست. اینجا هم هست. روی لینک بزنید و هرچه خواستید بنویسید. فکر میکنم بتوانم ماهی یکبار سری به ناشناس بزنم، اما فعالیتِ این کانال را تا روزِ کنکورِ صفرشش متوقف میکنم. سخت است؟ بله. چون تنها امیدم به نوشتن است. به از فیلمها و کتابها حرف زدن. یا به هر کارِ مسخرهای که اینجا انجام میدهم. بله که سخت است. اما لطف کنید به ما و منتظرم بمانید. کسی چه میداند؟ شاید با خبرهای خوب بازگشتم، شاید... البته این یک نامهی سوگواری نیست، بالاخره فردا هم درخدمتتانم. اما خب، گفتم یک روز زودتر بهتان اطلاع دهم و یکهو دمم را نگذارم روی کولم و بروم. خلاصه اینکه مراقبِ خودتان باشید، زیاد. خیلی بیشتر از هروقتِ دیگری.
ای درختانِ عقیمِ ریشهتان در خاکهای هرزگی مستور،
یک جوانهی ارجمند از هیچجاتان رُست نتواند.
ای گروهی برگِ چرکینتارِ چرکینپود،
یادگارِ خشکسالیهای گردآلود،
هیچ بارانی شما را شست نتواند.
آهنگِ مورد علاقهام اینجاست. من نشستهام این گوشه، حس میکنم خوشبختترینِ انسانِ دنیا هستم. بوها پررنگترند و رنگها خوشرنگترند و طعمها خوشمزهتر. چقدر هوا خوب است، در این چندروز اینطور نبود. چهقدر درختها خوب اکسیژنها را در آسمان پرواز میدهند و چقدر خورشید خوب میدرخشد و این گرما چقدر لذتبخش است. همهی اینها تا وقتیست که برود آهنگِ بعدی. حس میکنم خیسِ عرق شدهام. چقدر گردنم گرفته، تکانش بدهم صدای شکستنِ هزاروصد استخوان از آن بلند میشود. حس میکنم نیش پشههای چهارروز پیش، الان بیش از هروقتِ دیگری به خارش افتادهاند. عفونت؟ بله، عفونت را به وضوح میبینم. یکی صدای این آهنگ را کم کند، صدای خودتان را هم کم کنید. چقدر دادوقال میکنی شما خانم. میرود آهنگِ بعدی. یادِ تو افتادم. یادِ تمامِ رفتارهای ضدونقیضت که نمیخواهم حتی پایشان به این کانال باز شود. تو راست میگفتی. من بودم آن کسی که زودتر رفت، باز دمِ من گرم که رفتم. تبریکی از من حواله به تو. گویا برندهی این بازی تو بودی. برای خودت ایستاده دست بزن. بگو اطرافیانت هم بزنند. به رویشان بخند و ذوق کن از این حجمِ پستفطرتیات. فاتحهی از تو نوشتن را قبلاً خواندهام. صبر نمیکنم آهنگِ یادآورِ تو تمام شود، دستِ کثیفم را میشویم و قفل را باز میکنم و خودم این آهنگ را پرت میکنم بیرون. میرود آهنگِ بعدی. من نشستهام این گوشه، حس میکنم خوشبختترینِ انسانِ دنیا هستم. باد میخورد به سرم و موهای ریزریزِ کوچولویِ پسِ سرم را میخاراند. این نارنگیهای روی میز بدجور چشمک زنانند. یکیشان را پوست میکنم، نارنجیترین را. مزهی بهشت میدهد، مزهی حوضِ کوثر، مزهی حوریهای رقصان. آخ آخ. این آهنگ را میزنم از اول. گویا زندگیِ خوب هنوز ادامه دارد. این است، این. همان کاری که موسیقی با آدمیزاد میکند.
حرف از احساسات را میگذارم کنار و با نقلِ قولی کار را تمام میکنم. ویل دورانت در کتابِ تاریخ فلسفه میگوید: "قدرتِ هنر در پیروزیِ ما بر اراده بیش از هرچیز در موسیقی خود را نشان میدهد. موسیقی به هیچوجه مانند سایرِ هنرها رونوشتِ ایدهها یا ذاتِ چیزها نیست، بلکه رونوشتِ خودِ اراده است. موسیقی به ما حرکت و تنازع و سرگردانیِ همیشگیِ اراده را نشان میدهد، و همواره در نهایت به خود بازمیگردد تا تنازع را از نو بیاغازد. به همین خاطر است که اثرِ موسیقی نیرومندتر و نافذتر از سایرِ هنرهاست، زیرا هنرهای دیگر تنها از سایهها میگویند درحالیکه موسیقی از خودِ واقعی حکایت میکند. تفاوتِ دیگرِ موسیقی با سایر هنرها در آن است که مستقیماً در احساسِ ما تأثیر میگذارد و نه از طریق واسطهٔ ایدهها؛ موسیقی با چیزی ژرفتر از شعور صحبت میکند."
یک روز انتظار را از ارنست همینگوی خواندم. در کل سه صفحه بود، با چت جیپیتی حدوداً یک ساعت سروکله زدم تا تعداد کلماتش را بشمارد اما نشمرد. خواندنش حدوداً پنج دقیقه وقتتان را میگیرد. فایلِ رایگانش را میتوانید از اینجا دریافت کنید یا با ترجمهی کمی بدتر در این کتاب پیدایش کنید. داستان با خطِ فکریای بسیار ساده روایت میشود. همانطور که قبلاً هم اینجا گفتهام فکر میکنم همینگوی تنها نویسندهایست که هیچجوره نمیتوان تقلیدش کرد. دلیلش هم سادگیِ بسیارش است، حرفِ خودش را میزند و میرود.اکثرِ نظراتی که دربارهاش خواندم، اینطور بودند که نخوانید، بد است، نامفهوم است، قرار نیست چون نویسندهاش معروف است بگوئیم این اثر هم خوب است و... که قضاوت دربارهشان را به شما میسپارم. داستان دربارهی پسریست که کمحال است و تب دارد. دکتری میآید تبش را بگیرد و میگوید دمای بدنِ این گلپسر صدودو درجه است. کمی ناباورانه نیست؟ گویی اشتباهی رخ داده؛ اشتباهی که اگر از ابتدا به آن ساده نگاه میکردیم، اصلاً رخ نمیداد. این همان طرزِ نگاهِ همینگوی است، به اتفاقات ساده نگاه کنید و آنوقت دیگر اسمشان اتفاق نخواهد بود. پایان هم بسیار خوب است. جُدا از جمع کردنِ روایتِ داستان، همینگوی در یک جمله به ما میگوید که از آن پس پسر چقدر عادی زندگی کرد: "فردای همان روز هرچند کمی بیحال بود، اما آرام بازی میکرد و خیلی راحت برای چیزهای بیاهمیت به گریه میافتاد." میدانیم که این برای چیزهای بیاهمیت به گریه افتادن، اگر بیان هم نشود اهمیتی در مسیرِ داستان ندارد. اما بیانش به ما نشان میدهد زندگیِ معمول و عادی همین است، چیزی که پس از یک روز انتظار برای گلپسرِ داستانِ ما رخ داد. نهایتاً، یک روز انتظار را بخوانید؟ بله، بلافاصله پس از اتمامِ مطالعهی این متن.
یک روز انتظار را از ارنست همینگوی خواندم. در کل سه صفحه بود، با چت جیپیتی حدوداً یک ساعت سروکله زدم تا تعداد کلماتش را بشمارد اما نشمرد. خواندنش حدوداً پنج دقیقه وقتتان را میگیرد. فایلِ رایگانش را میتوانید از اینجا دریافت کنید یا با ترجمهی کمی بدتر در این کتاب پیدایش کنید. داستان با خطِ فکریای بسیار ساده روایت میشود. همانطور که قبلاً هم اینجا گفتهام فکر میکنم همینگوی تنها نویسندهایست که هیچجوره نمیتوان تقلیدش کرد. دلیلش هم سادگیِ بسیارش است، حرفِ خودش را میزند و میرود.اکثرِ نظراتی که دربارهاش خواندم، اینطور بودند که نخوانید، بد است، نامفهوم است، قرار نیست چون نویسندهاش معروف است بگوئیم این اثر هم خوب است و... که قضاوت دربارهشان را به شما میسپارم. داستان دربارهی پسریست که کمحال است و تب دارد. دکتری میآید تبش را بگیرد و میگوید دمای بدنِ این گلپسر صدودو درجه است. کمی ناباورانه نیست؟ گویی اشتباهی رخ داده؛ اشتباهی که اگر از ابتدا به آن ساده نگاه میکردیم، اصلاً رخ نمیداد. این همان طرزِ نگاهِ همینگوی است، به اتفاقات ساده نگاه کنید و آنوقت دیگر اسمشان اتفاق نخواهد بود. پایان هم بسیار خوب است. جُدا از جمع کردنِ روایتِ داستان، همینگوی در یک جمله به ما میگوید که از آن پس پسر چقدر عادی زندگی کرد: "فردای همان روز هرچند کمی بیحال بود، اما آرام بازی میکرد و خیلی راحت برای چیزهای بیاهمیت به گریه میافتاد." میدانیم که این برای چیزهای بیاهمیت به گریه افتادن، اگر بیان هم نشود اهمیتی در مسیرِ داستان ندارد. اما بیانش به ما نشان میدهد زندگیِ معمول و عادی همین است، چیزی که پس از یک روز انتظار برای گلپسرِ داستانِ ما رخ داد. نهایتاً، یک روز انتظار را بخوانید؟ بله، بلافاصله پس از اتمامِ مطالعهی این متن.
