Cigarette after what!?
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
263
Підписники
+124 години
-57 днів
+2030 днів
Архів дописів
Repost from N/a
عزیزترینم،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، کجای این دنیای بیرحم ایستادهای. آیا هنوز آزادانه نفس میکشی، یا سایهی سنگین حقیقت تو را به زانو درآورده است؟ دلم میخواست میتوانستم چشمانت را برای آخرین بار ببینم، دلم میخواست نامت را به درستی زمزمه کنم بیآنکه هراس از حقیقت لبهایم را بلرزاند. اما دیگر دیر شده میدانم که دیر شده...
من همیشه تو را میپرستیدم، حتی زمانی که حقیقت تلخ خودت را از من پنهان کردی. اما حالا که پردهها کنار رفتهاند، میفهمم که عشق ما از همان ابتدا بر لبهی تیغ بود. قلبم را دودستی تقدیمت کارم بی انکه اگاه پاشم تیر هایی به دست داری که قلبم را هدف گرفته لست. و چه احمقانه چشم پوشیدم، تنها به این امید که روزی این دستان فقط مرا در آغوش بگیرند. اما حقیقت، مثل خنجری زهرآلود در سینهام فرو رفت. حالا دیگر راهی نیست، نه برای من، نه برای تو.
این نامه را اینجا، در جعبهی کوچکی بالای کمدم پنهان کردم، نه از سر ترس، بلکه از سر عشق. اگر میدانستم که این آخرین چیزی است که از من برایت باقی میماند، شاید جسورانهتر و صادقاتع
تر مینوشتم، شاید التماست میکردم که حقیقت را بگویی، یا شاید تنها سه واژه را مینوشتم: "من هنوز دوستت دارم." اما میدانم که این کلمات هم دیگر ارزشی ندارند. تنها چیزی که اهمیت دارد، حقیقتی است که همچون موجی بیرحم در حال بلعیدن روح ماست.
اگر روزی این نامه را یافتی، بدان که من میخواستم کنار تو باشم، نمیخواستم در سایه گدشته ات گم شوم . تنها گناه من، دوست داشتن تو بود ؛ با تمام تاریکیهایت، با تمام زخمهایی که هرگز به من نشان ندادی. حالا که سایهی شک، عشقمان را بلعیده، من تنها میتوانم در سکوت، در تاریکی شب اشک بریزم . اما در هر دنیایی که باشم، هنوز نامت را دوست دارم، هنوز چشمانت را در خاطر دارم و هنوز، با همهی زخمها، از اعماق قلبم تو را میپرستم.
