𝙈𝙤𝙧𝙥𝙝𝙚𝙪𝙨
Відкрити в Telegram
𝑨 𝒎𝒊𝒏𝒅 𝒇𝒖𝒍𝒍 𝒐𝒇 𝒒𝒖𝒆𝒔𝒕𝒊𝒐𝒏𝒔, 𝒂 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 𝒇𝒖𝒍𝒍 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒍𝒆𝒇𝒕 𝒖𝒏𝒔𝒂𝒊𝒅 @Nanasukiebot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6055786314
Показати більшеІран192 529Категорія не вказана
394
Підписники
-224 години
-97 днів
-130 днів
Архів дописів
394
Repost from 𝕯𝘦𝘢𝘳 𝘥𝘪𝘢𝘳𝓨🗝️
Sweethearts forward this message, give me a few of your favorite movies/shows and you can name three characters you see yourself in them then I'll make you something like this ꨄ︎
Limit: idkPlease do not join if you going to left after the challenge!
394
Repost from The pizzaman🏳️🌈
این پیام رو فوروارد کنید تو چنلتون تا چنلتون رو به یه میم تشبیه کنم.
(ممکنه از سوپرنچرال باشه، ممکنه نباشه).😛✨
ظرفیت تا وقتی که خط بخوره‼️
اینجا رو چک کن خوشگله. شاید خوشت اومد جوین شدی.😉
394
حداقل مرگ فانی داشتم ایراد نداره🗣
و همینطور خیلی قشنگ و باحال شدن و کلی زحمت کشیدی دستت درد نکنه عزیزمم✨
394
Repost from N/a
Chapter 30 — Kaito
بعد از رفتن آنابل و غیب شدن وندیگو که هیچکس هیچ ایده ای نداشت کجاست.
قصر دوباره در سکوت فرو رفت.
سکوتی که دیگر کسی جرئت شکستن آن را نداشت.
پنج بازمانده کنار هم ایستاده بودند.
هیچکس به دیگری اعتماد نداشت.
اما هیچکس هم دلش نمیخواست تنها بماند.
کایتو آرام روی یکی از صندلیهای شکسته نشست.
دستش را داخل جیب کتش برد.
سکهای نقرهای بیرون آورد.
آن را میان انگشتانش چرخاند.
استفن نگاهش کرد.
«تو هنوز اون لعنتی رو نگه داشتی؟»
کایتو لبخند زد.
«این؟»
سکه را بالا گرفت.
«همهی زندگیم با این تصمیم گرفتم.»
سنا با تعجب پرسید:
«شوخی میکنی؟»
کایتو شانه بالا انداخت.
«دانشگاهم...»
«شغلم...»
«حتی اینکه امشب بیام این مهمونی یا نه...»
نگاهش را به سکه دوخت.
«همهش با این انتخاب شده.»
میراندا آرام گفت:
«و هیچوقت اشتباه نکرده؟»
کایتو لبخند عجیبی زد.
«تا امروز... نه.»
صدای قدمهایی آرام در سالن پیچید.همه برگشتند.
نیور.
کت سیاهش هنوز به خون دایانا آغشته بود.
اما چهرهاش...
دوباره همان آرامش همیشگی را پیدا کرده بود.
در دستش سینی بزرگی بود.هفت جام کریستالی.
مایعی سرخ، زیر نور چلچراغها میدرخشید.
نیور سینی را روی میز گذاشت.برای چند لحظه فقط به جامها نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«قبل از ادامهی امشب...»
«میخوام به احترام دایانا... آخرین جام امشب رو بنوشیم.»
هیچکس حرکت نکرد.
نیور لبخند زد.
«البته...»
نگاهش روی تکتک جامها چرخید.
«یه مشکل کوچیک هست.»
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
«یکی از این جامها...»
«مسمومه.»
هیچکس نفس نکشید.
استفن عقب رفت.
میراندا زیر لب گفت:
«تو روانیای...»
نیور بیاعتنا ادامه داد.
«حتی ممکنه...»
جامی را برداشت.
«همین جامی که دست منه، مسموم باشه.»
بعد بدون مکث جرعهای نوشید.همه با ناباوری نگاهش کردند.او هنوز ایستاده بود.
لبخند زد.
«میبینید؟»
«حتی منم نمیدونم مرگ سهم کیه.»
هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت.
جامها روی میز مانده بودند.
مثل پنج حکم اعدام.
کایتو آهی کشید.
سکه را میان انگشتانش گذاشت.
استفن با نگرانی گفت:
«داری چیکار میکنی؟»
کایتو لبخند زد.
«کاری که همیشه کردم.»
سکه را بالا انداخت.
همه نگاهشان به چرخش فلز در هوا بود.
سکه روی پشت دستش نشست.
کایتو آرام آن را نگاه کرد.
لبخند زد.
«شیر...»
به سمت یکی از جامها رفت.جام را برداشت.
سنا فریاد زد:
«کایتو، ولش کن!»
او فقط خندید.
«این کوچولو...»
سکه را بالا گرفت.
«هیچوقت بهم خیانت نکرده.»
نگاهش را میان بازماندهها چرخاند.
«اگه قرار باشه بمیرم...»
«یعنی بالاخره شانس ازم خسته شده.»
جام را بالا آورد.
«به سلامتی...»
و نوشید.
یک ثانیه...
دو ثانیه...
سه...
هیچ اتفاقی نیفتاد.کایتو خندید.
«دیدین؟»
«گفتم که..»
ناگهان،نفسش برید.لبخند از صورتش محو شد.جام از میان انگشتانش رها شد.صدای شکستن کریستال در سالن پیچید.
کایتو دستش را روی گلویش گذاشت.چشمانش از درد گشاد شده بودند.به زانو افتاد.
سکه از جیبش بیرون لغزید.روی مرمر چرخید...چرخید
و کنار پای نیور ایستاد.نیور خم شد.سکه را برداشت.برای لحظهای به آن خیره ماند.بعد آرام کنار پیکر نیمهجان کایتو زانو زد.
کایتو با آخرین نفسهایش زمزمه کرد:
«انگار...»
لبخند کمرنگی زد.
«این بار...»
نگاهش به سکه افتاد.
«شانس...»
جملهاش ناتمام ماند.چشمهایش آرام بسته شدند.نیور سکه را در مشت فشرد.لبخندی محو روی لبهایش نشست.
«نه»
آرام سکه را روی سینهی بیجان او گذاشت.
«این شانس نبود.»
«فقط... اینجا زمین بازی منه!.»
سالن بار دیگردر سکوت فرو رفت.
394
Repost from 𝗨𝗻𝗵𝗼𝗹𝘆-𝗥𝗼𝗴𝘂𝗲 < ᴄʟᴏsᴇᴅ >
عذر میخوام خوشگلا میشه یبار دیگه اینجا رو اگه
چک میکنید این پیامو فور کنید؟ یکم تلم قاطی شده
باید درستش کنم ... مرسی💘
