169
Підписники
Немає даних24 години
-857 днів
-6930 днів
Архів дописів
169
Repost from N/a
هر بار با خود میگویم:
بدتر از این دیگر نمیشود.
و آنگاه ویدیوی اجسادِ تلنبارشده در کهریزک را میبینم و خیال میکنم به انتهای جنایت رسیدهام؛ به تهِ وحشت.
میگذرد و تصویرِ پیکرِ نوزادی پیش چشمم میآید که گلولهای جنگی، سینهاش را شکافته است.
با خود میگویم:
این دیگر آخر خط است؛ مگر جنایتی فراتر از این هم وجود دارد؟ اما هنوز تمام نشده.
مردی را میبینم بیجان، با مغزی که بر آسفالت پاشیده است.
با اطمینان میگویم:
این وحشتناکترین چیزیست که میتوان دید؛ قطعاً چیزی بدتر از این نیست.
و باز، تصویر دیگری:
جنازهای سوخته، سینهای دریده، پیکری چنان در آتش محو شده که حتی جنسیتش نیز نامعلوم است.
و آنجاست که میفهمم:
این جنایتها انتها ندارند.
169
بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام به شخصی که اونجا خوابیده، این عادت همیشه برای من موند؛ حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم؟
169
Repost from N/a
انگار هنوز معنای واقعی مرگ رو نفهمیدم ، هنوز وقتی فوت شده هارو میبینم فکر میکنم درگیر ی چیزی شدن که برمیگردن و بسترین.
تا وقتی که عکسها رو دوباره میبینم…
چهره ها، لب های بی رنگ، چشم های بسته، اون سفیدیِ عجیب صورت ها🙂
آدم هایی که کنار جنازه ها ایستادن و بعضیا تو آغوششون گرفتن
ناامید، گریون، پر از درد و رنج..
همونجا یهو میفهمم
وای… این آدم فوت شده:)
برای همیشه رفته.
از کنار عزیزاش، از کنار ما
اون لحظه تازه درک میکمم که مرگ برگشت نداره.
این آخرین باره که داری عزیزت رو میبینی. قبل از این، انگار ته دلم فکر میکردم فقط زخمی ان، یا بیهوشن…
ی جایی بیدار میشن اگه برن بیمارستان
اما نه.
حقیقت اینه که بعضیا دیگه هیچ وقت بیدار نمیشن:)
