Mary's diary
Відкрити в Telegram
سلام😃 من مرجان هستم، دانشجوی رشته شیمی🧪 اینجا از هرچیزی دلم بخواد حرف میزنم!😁 حرفی چیزی😄 @marysdairybot لینک ناشناس من: t.me/HidenChat_Bot?start=571126133
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
349
Підписники
+124 години
+57 днів
+830 днів
Архів дописів
348
از گروه های مورد علاقه من و بردارم: linkin park, imagine Dragons
قبل از اینکه رایان جون تپلیم تو ماشین بخوابه ، با صدای بلند داداشم این آهنگهارو میذاشت همیشه و میخوندیم🙂↔️
348
+3
کتابهای وارداتی با جلد و صفحات باکیفیت و زیبا!
و صد البته گرون؛ هر یدونه کتاب بالای ۱ تومن بود🫠
البته جدیدا کلا کتابها خیلی خیلیی گرون شدن🙂↔️
348
«انقلاب»
بچه هاا دارم طراحی و کار با گواش شروع میکنم کلیی ذوقش رو دارم امروزهم رفته بودم وسایلشو بخرم🎨
خیلیی خیلی فضای آرت شاپها و لوازم تحریرهارو دوس دارم😄
این دکورهای موزیکال هم همیشه خیلی دوسشون داشتم ولی نخریدم!
لوازم هنری هم خیلی خیلی گرون شده به قول دوستم دیگه نقاشی کشیدنم خرج داره!
امروز خیلی خیلیی هم جلوی خودمو گرفتم که کتاب و پلنر و دفتر اضافه نخرم😁
چون همیشه کتابهارو قسطی و با تخفیف میخرم خیلی بصرفه تره😄
348
شبی بود که پنیک کردم و نفسم بالا نیومد؛از هرکسی میترسیدم و نمیتونستم اُخت بشم؛ همش دلم میخواست برم خونه و از خوابگاه متنفر بودم، تپش قلب میگرفتم و جوری حالم بد میشد که یبار مامانم و مهسا تا تهران اومده بودن پیشم تا فقط حالم بهتر شه و برگردن!😅
ترم دو خیلیی بهتر شدم، روز به روز انگار بزرگتر شدم، تا الآن که ترم سه بعد فقط یک سال بدون ذره ای ترس با هم اتاقی های جدیدم اخت شدم و حتی بعد از ۴۰ روز برگشتم خونه؛
ولی بازهم هنوز خیلیی جا دارم بزرگتر بشم، خیلیی جا دارم یسری از رفتارهام رو اصلاح کنم، خیلی جا دارم🙂↕️
348
دیشب تا ۳-۴ صبح ذهنم درگیر یسری انتقاد بود که دوستم ازم کرده بود؛ صد البته انتقاد سازنده😅
ولی خب ذهنم شدیدا درگیرش شد؛ درگیر مشکلاتی که ممکنه از سر سادگی یا زود اعتماد کردن به همه سر خودم یا حتی اطرافیانم بیارم!
بدترین اخلاق من همین اعتماد کردن به همه است، همه از نظر من خوبن تا وقتی که خلافش ثابت بشه!
و خب چندین بار بهم ثابت شده که آره نباید اعتماد میکردی یا حداقل یسری حرفهارو نمیگفتی!
من خودم رو آدم همه چی تمومی نمی دونم هیچوقت، اصلاا؛ به جرئت میتونم بگم که بخصوص تا زمان ورودم به دانشگاه و مستقل شدنم شاید یسری از رفتارهام شدیدا بچگانه بوده، انگار جوری بزرگ شده بودم که با آدمهای بد(به قولی) هیچوقت در ارتباط نباشم و خانوادم هم این مسئله رو برای من تشدید کردن قطعا، بچه بودم و به نسبت کم تحمل؛ برای همین ترم اولم با تهران اومدنم و خوابگاهی شدنم بخصوص انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا بهم سخت بگذره، شبهایی بود که از شدت استرس و حتی ترس از اطرافیانم(آدمهای جدید ) تا دم دم های صبح خوابم نبرد و فقط گریه میکردم!
