uk
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Відкрити в Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
620
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-2830 днів
Архів дописів
#یک_من_دیگر ترجیح دادم تنها بمانم؛ نه از آن‌رو که به تنهایی دل بسته باشم، بلکه چون کسی را نیافتم که مرا، آن‌گونه که هستم، بفهمد. بلی، من هم آدمم؛ و آدم، هرقدر هم که خود را به استقامت بزند، گاهی به آدمی دیگر نیاز دارد... به کسی که پس از هر نبردِ خاموشِ درونم، وقتی خسته، شکسته و زخمی از میدانِ جنگِ ذهنم بازمی‌گردم، پناهگاهم باشد. کسی که سر بر شانه‌اش بگذارم و برای چند لحظه، هیاهوی دنیا از یادم برود. کسی که از بودنِ بی‌منتش آرام شوم؛ از امنیتِ آغوشش، از گرمای دستانش، از اطمینانِ نگاهش، از سکوتِ دلنشینی که میان ما جاری باشد. آدمی که بتوانم سرِ پر از فکر و خیالم را بر زانویش بگذارم و برای چند دقیقه از هجومِ این همه اندیشه، نگرانی و آشفتگی رهایی یابم. آدمی که وقتی روحم از خستگی به مرزِ فروریختن می‌رسد، مرا در آغوش بکشد، بر چشمانم بوسه بزند و آرام در گوشم بگوید: «فدای سرت... تو تشویش نکن، من هستم.» آدمی که مرا بپذیرد؛ با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایم، با تمام زخم‌هایی که پنهان کرده‌ام، با تمام فکرهای آشفته و بی‌سرانجامی که در سرم می‌چرخند، با تمام دل‌نگرانی‌هایی که شب‌ها خواب را از چشمانم می‌گیرند. کسی که از سکوتِ من، فریادهای ناگفته‌ام را بشنود؛ از نگاهم، اندوهم را بخواند؛ از لرزشِ صدایم، بغضم را بفهمد؛ و از سردیِ دستانم، ترس‌هایی را که جرأتِ گفتنشان را ندارم. آدمی که غمم را غم بداند؛ رنجم را کوچک نشمارد؛ اشک‌هایم را بهانه نخواند و مرا برای سنگینیِ دلم قضاوت نکند. کسی که نگوید: «چیزی نیست، تو بزرگش می‌کنی.» نگوید: «همه رنج دارند، عادت کن.» بلکه دست بر موهای پریشانم بکشد، پیشانی‌ام را ببوسد و با مهربانیِ نگاهش، دلِ آشفته‌ام را آرام کند. آدمی که حضورش شبیه خانه باشد؛ جایی برای پنهان شدن از طوفان‌های جهان. آدمی که وقتی همه‌چیز فرو می‌ریزد، تنها با یک «من کنار تو هستم» دوباره مرا به زندگی برگرداند. آدمی که باعث شود باز باور کنم، هنوز هم میان این همه سردی و بی‌تفاوتی، می‌شود به مهر تکیه کرد؛ می‌شود نفس کشید؛ می‌شود دوام آورد؛ و هنوز هم می‌شود... زنده ماند. ✍🏻#انوش

_ مگر آدم قحط بود که او را انتخاب کردی؟ + قحط نه، آدم چون او اصلا نبود! #انوش
_ مگر آدم قحط بود که او را انتخاب کردی؟ + قحط نه، آدم چون او اصلا نبود! #انوش

وطن‌دار گلم عیدت مبارک!🥰
وطن‌دار گلم عیدت مبارک!🥰

|در فراسویِ حجاب| دریاچه‌ای بود؛ زلال و آرام، چنان‌که آب در آن با نرمیِ نور می‌رقصید. میوه‌ای در دست داشتم، نمی‌دانم سیب بود یا شفتالو؛ آرام در آب می‌شستمش و در سکوتِ لطیفِ آن فضا غرق شده بودم. نوای نرمِ آب، عطر گل‌ها و زیباییِ بی‌حدِ آن باغ، حسی ناشناخته اما عمیق را در روحم جاری می‌ساخت؛ حسی شبیه آرامشِ گمشده‌ای که سال‌ها در جستجویش بوده‌ام. استادِ موجه‌ام صدایم زد؛ همان بانوی همیشه مرتب و شیک، با حضوری مطمئن و صدایی که انگار از دوردستِ خاطره‌ها می‌آمد: «بیا، برویم...» میوه‌ها را در آب رها کردم. باد، موهایم را به بازی گرفته بود و لباس سفیدم در میان نسیم می‌رقصید. از پیِ او دویدم، اما هرچه شتاب کردم، نرسیدم. در گوشه‌ای، اسپی قهوه‌ای ایستاده بود؛ آرام، اما مرموز. باغ کم‌کم رنگ می‌باخت و انگار به جنگلی ناشناخته بدل می‌شد. بی‌آن‌که بدانم چرا، سوارِ اسپ شدم و با شتاب به سوی نامعلومی تاختم. آسمان دیگر آفتابی نبود؛ روشن بود، اما روشنایی‌اش غمی پنهان در خود داشت. باران ناگهان آغاز شد؛ شدید، سرد و بی‌وقفه. و من، همچنان بی‌توقف، در دلِ جنگل پیش می‌رفتم. سرانجام به جایی رسیدم که دیگر نه نشانی از استاد بود و نه از راه و هدایتش. همه‌چیز در مهِ باران و سکوت گم شده بود. در همان میان، چشمم به تابِ ریسمانی افتاد؛ تابی تنها، آویخته میانِ درختان. از اسپ پایین شدم، روی تاب نشستم و شروع کردم بلند‌بلند تاب خوردن؛ چنان بلند که گویی می‌خواستم از جنگل، از باران، از زمین و شاید از خودم فاصله بگیرم. و درست در اوجِ همان پروازِ کودکانه و غریب، چشم گشودم... اما هنوز، پیامِ خواب را نمی‌دانم. #انوش

گاهی می‌شود نگاهی، لبخندی یا صدای کسی را از میانِ عطرِ یک پیاله چای، در آهنگِ غمگینِ یک غروب، یا در چینِ پرده‌ای که با نوازشِ
گاهی می‌شود نگاهی، لبخندی یا صدای کسی را از میانِ عطرِ یک پیاله چای، در آهنگِ غمگینِ یک غروب، یا در چینِ پرده‌ای که با نوازشِ باد می‌رقصد، دوباره به یاد آورد؛ و انسان، تمامِ عمر را گاهی فقط با چند خاطرهٔ کوچک، اما عمیق، ادامه می‌دهد. #انوش

تنها چیزی که از لحظه‌ها به‌جا می‌ماند، خاطره‌هاست؛ لحظه‌ها مهمانانی‌اند که می‌آیند و بی‌خبر می‌روند؛ نه پیاله‌ای چای می‌نوشند
تنها چیزی که از لحظه‌ها به‌جا می‌ماند، خاطره‌هاست؛ لحظه‌ها مهمانانی‌اند که می‌آیند و بی‌خبر می‌روند؛ نه پیاله‌ای چای می‌نوشند، نه توته‌ای شیرینی می‌خورند و نه حتی فرصت می‌دهند که دست‌شان را محکم‌تر بگیریم. اما با رفتن‌شان، گوشه‌ای از روحِ ما را نیز با خود می‌برند و در عوض، خاطره‌ای بر جا می‌گذارند که سال‌ها بعد، در آرامش یک شبِ طولانی یا میان ازدحامِ یک روزِ خسته، ناگهان زنده می‌شود. #انوش

اینم برای عاشقان منتظر، برای شماهایی که طعم وصال را چشیدید هم می‌نویسم!😊

آن‌قدر به تو فکر کرده‌ام که عصرها بوی چای سیاه، پیش از آن‌که در چای حل شود، در دلتنگیِ خانه‌ام می‌پیچد. برایت غذا می‌پزم؛ همان غذایی که می‌گفتی آدم را به کودکی‌هایش برمی‌گرداند. بلوز سفیدم را اتو می‌کنم و عطر می‌زنم همان عطری که می‌گفتی با بویش، جانت دوباره به تنت برمی‌گردد. بعد، خانه را آرام‌آرام مرتب می‌کنم؛ انگار قرار است معجزه‌ای از پشتِ در وارد شود. پرده‌ها را کنار می‌زنم تا غروب، بی‌اجازه داخل اتاق بریزد. موسیقیِ بی‌کلامِ محبوبت را پخش می‌کنم و روبه‌روی در، به انتظارت می‌نشینم. و انتظار… چه موجودِ بی‌رحمی‌ست. آن‌قدر می‌نشینم که چای سرد می‌شود، غذا از بخار می‌افتد، عطر از روی پوستم می‌پرد و موسیقی، خسته از تکرار، در گوشِ دیوارها خاموش می‌شود؛ اما من نه. من هنوز بیدار می‌مانم، با چشمانی که هر صدایی را آمدنِ تو خیال می‌کنند. گاهی لباس‌هایم بوی تنت را می‌دهند؛ نه از آن‌که تو را در آغوش گرفته باشم، بلکه از بس در خیالِ بی‌قرارم، هزار بار تو را به سینه فشرده‌ام. فنجانی که هر شب کنارِ فنجانِ خودم برایت می‌گذارم، دیگر به سرد شدن عادت کرده است؛ درست مثل قلبم که به نیامدنت. آن‌قدر چشم‌به‌راهت مانده‌ام که درِ خانه، قامتِ تو را حفظ شده است؛ انگار هر لحظه ممکن است دستگیره بچرخد و تو، با همان لبخندِ خسته‌ات، وارد شوی. خانه‌ام دیر وقت است پر از توست؛ از رد عطرت، از صدای خیالیِ قدم‌هایت، از حضوری که هرگز حضور نداشت. تو هیچ‌وقت در این خانه زندگی نکردی، اما نبودنت، از هر حضوری پُررنگ‌تر بود. ✍🏻|#انوش

یارانِ انوش را سلام و سلامتی! چند عزیزی که پرسیده بودند داستان هم دارم؟ بلی، انوش را داستان به این‌جا کشاند، رمان بود که من د
یارانِ انوش را سلام و سلامتی! چند عزیزی که پرسیده بودند داستان هم دارم؟ بلی، انوش را داستان به این‌جا کشاند، رمان بود که من دل بستم به جهانِ نوشتن، اولین رمانی که نشر کردم رمان دختر لج‌باز و طالب بود که علاقمندانی زیاد داشت سه سال می‌شود از نوشتنش هنوز هم می‌بینم خیلی به دل‌ها نشسته، از طریق گوگل هم می‌توانید پیدایش کنید! و چهار یا پنج رمان دیر نیز دارم که به دل‌ها نشست، ولی چون نیاز به ویرایش دارد بازنشر نکردم، به زودی رمان جدیدم که نشر شود، بالای هر کدام کار می‌کنم تا بیشتر از دختر لج‌باز دلبر باشند! قول انوش است، اول این‌جا نشرشان می‌کنم!☺️

ونسان، با The Potato Eaters به جهان فهماند که گرسنگی صدا ندارد؛ فقط زیر نور زرد و کم‌جانِ چراغ نفتی، آرام کنار میز می‌نشیند، چای می‌نوشد و سیب‌زمینی را آهسته قاشق می‌زند. گویی شب را داخل بشقاب‌هایشان کشیده‌است؛ همه‌چیز بوی خاکِ نم‌خورده، دودِ خاموش و خستگیِ کهنه می‌دهد. ونسان، آدم‌ها را شبیه ارواحی تصویر کرده که از نبردِ روزانه با زندگی برگشته‌اند؛ زیرا فقر زیبا نیست، گونه‌های فرورفته، استخوان‌های برجسته و دست‌های ترک‌خورده و آفتاب‌سوخته دارد. چهره‌های‌شان به زمینی می‌مانَد که سال‌ها پی‌هم، زمستان را تاب آورده باشد؛ خاموش، سرد و فراموش‌شده. این‌ها سیب‌زمینی نمی‌خورند؛ رنجِ آب‌پزِ زندگی‌شان را میان انگشت‌های ترک‌خورده قسمت می‌کنند. ونسان در این تابلو، فقر را فقط نقاشی نکرد؛ او تنهاییِ انسان‌هایی را کشید که تمام عمر، برای زنده‌ماندن جنگیدند و آن‌قدر خسته شدند که حتی غم‌هایشان را هم بی‌صدا خوردند. شاید برای همین است که هیچ‌کس در این تصویر لبخند نمی‌زند؛ زیرا بعضی آدم‌ها، پیش از پیرشدنِ موهای‌شان، درونِ زندگی پیر می‌شوند. و شاید دردناک‌ترین بخشِ تابلو این باشد که این چهره‌ها، متعلق به یک قرنِ دور نیستند؛ هنوز هم، در گوشه‌ای از جهان، زیر چراغی کم‌نور، انسان‌هایی نشسته‌اند که شب را با نانِ کم و خستگیِ زیاد سر می‌کنند. پ.ن: در این تابلو، تاریکی فقط رنگ نیست؛ سرنوشت است. ✍🏻|#انوش

(The Potato Eaters): سیب‌زمینی خور‌ها اثر: ونسان ونگوگ
(The Potato Eaters): سیب‌زمینی خور‌ها اثر: ونسان ونگوگ

#آرزو آرزو می‌کنم؛ این پرده‌ی سنگین و تارِ سیاه، روزی به حریرِ نرمِ صورتی بدل شود؛ آن‌چنان که دیگر هیچ شبِ غم‌زده‌ای، توانِ بلعیدنِ روشنیِ قلب‌هایمان را نداشته باشد. آرزو می‌کنم؛ از دلِ این بیداری‌هایِ ممتدِ شبانه، از میانِ پلک‌های خسته و پاهای تاول‌زده، نوری متولد شود؛ نوری به وضاحتِ خورشیدِ طلایی، که تمامِ زخم‌های پنهانِ روح‌مان را گرم کند. آرزو می‌کنم؛ این مسیرِ پرپیچ‌وخم، این راهِ طولانیِ پوشیده از گرگ‌های درنده، لاش‌خورهای بی‌رحم، دیوارهای بلندِ سنگی و بوته‌های خاردار، روزی به دشتی سبز ختم شود به بهشتی خداوندی که در آن، هیچ‌کس از درد، سهمِ بیشتری نداشته باشد. آرزو می‌کنم؛ خستگی روزی از شانه‌هایمان کوچ کند و آرامش، آهسته و بی‌صدا، کنارِ پنجره‌ی کوچکِ خانه‌‌ی‌مان لانه بسازد. آرزو می‌کنم؛ عشق، هر صبح، بی‌خبر درِ کلبه‌ی فقیرانه‌ی ما را بکوبد و ما، با دست‌های خالی اما دل‌های سرشار، میزبانِ سعادت شویم. آرزو می‌کنم؛ روزی برسد که نانِ گرم، بویِ امید بدهد، چایِ ساده، طعمِ خوشبختی بگیرد و خنده، دیگر مهمانِ موقتیِ لب‌هایمان نباشد. آرزو می‌کنم؛ خدا، بعدِ این‌همه گریه‌های پنهانی، بعدِ این‌همه «طاقت بیار» گفتن‌ها، یک آغوشِ امن به روحِ خسته‌ی ما هدیه کند. و آن‌روز؛ ما پشتِ سرمان را نگاه کنیم؛ به تمامِ شب‌هایی که با اشک خوابیدیم، به تمامِ «نمی‌شود»هایی که قلب‌مان را شکست، لبخند بزنیم… چون بالاخره؛ عالمی از قهقهه‌هایِ «شد» جای تمامِ اشک‌هایِ «نمی‌شود» را گرفته باشد! ✍🏻|#انوش

#آرزو_می‌کنم
#آرزو_می‌کنم

photo content

خودم در خلوتِ خویش خیره به خویشتن، خیالِ خروش دارم… #انوش
خودم در خلوتِ خویش خیره به خویشتن، خیالِ خروش دارم… #انوش

ما اغلب از جستجوی دانش تجلیل می‌کنیم، با این حال میل به ندانستن به همان اندازه برای بقای ما اهمیت دارد... چشم بستن، ندیدن چیزی یا به یاد نیاوردن چیزی که دردناک یا مواجهه با آن دشوار بوده، استراتژی‌هایی است که افراد با اشتیاقی از آن‌ها استقبال می‌کنند که با اشتیاق‌شان در جست‌وجوی دانش برابری می‌کند! رنذتا_سالکل اشتیاق به جهل

سپاهِ تنها و خلعِ سلاح، در برابرِ لشکرِ غم، با تیر و شمشیر چه می‌تواند؟
#انوش

راهِ رسیدن همیشه نرم و روشن نیست، گاهی تاولِ پا شرط فهمیدنِ مسیر است. ✍🏻|#انوش
راهِ رسیدن همیشه نرم و روشن نیست، گاهی تاولِ پا شرط فهمیدنِ مسیر است. ✍🏻|#انوش

امروز که نامه‌های کودکان را باز می‌کردم، مادرم خندید و گفت: "چقدر دلِ تو متفاوت است، برای این‌که او طفلک‌ها ره شاد بسازی یک‌ی
امروز که نامه‌های کودکان را باز می‌کردم، مادرم خندید و گفت: "چقدر دلِ تو متفاوت است، برای این‌که او طفلک‌ها ره شاد بسازی یک‌یکی نامه‌ها ره میخوانی و ارزش میتی." گفتم: ماا، طفلک‌ها زحمت می‌کشن خدا می‌دانه به چقدر شوق می‌نشینن‌ تا این‌طور چیز‌ها آماده می‌کنن، خب باید تشویق‌شان کنم دلک‌های‌‌شان خوش میشه به همین... بعدش مه عاشق نامه گرفتن هستم فرق نمی‌کنه طرف کی باشه. یکی از دوگانه‌یی‌ها (ادیبه، خواهر کوچکم)؛ خسته و مانده تازه از مکتب آمده بود و حرف‌هایم را دقیق گوش‌ می‌داد. ده دقیقه بعد دیدم آمده با این، این عطر مرا خیلی دوست دارد عادت دارد هرچیز را تقسیم کند، می‌گفت یکی از من، یکی از تو و یکی از مروه. بعدش می‌گفتم تو برو بانش باز گپ می‌زنیم. امروز که شنیده نامه را دوست دارم خواسته به یک‌ طریقی عطر را ازم بگیرد، با او ذهن کوچکش باز دوستت دارم را واسطه کرده... امان از کودک‌های امروزی!😅

برایم نامه بنویس؛ با عطر گل، طعم چای و رنگ قهوه! #انوش
برایم نامه بنویس؛ با عطر گل، طعم چای و رنگ قهوه! #انوش