uk
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Відкрити в Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
619
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-2530 днів
Архів дописів
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز > مولانا تو مگو همه در جنگ‌اند و ز صلح من چه حاصل؟ سفره‌ی گلایه پهن کردن از دیگران، کدام دردی را دوا می‌کند؟ اعمال انسان‌ها آیینه‌ی شخصیت‌شان است؛ یکی در ژرفای تاریکی خباثت می‌پرورد، دیگری در قدسِ جان خداوندی زیبایی می‌آفریند. یکی آتش شرارت می‌افروزد، دیگری شعله‌های عشق را روشن می‌کند. تو راه پاک را می‌شناسی، کناره‌های صاف جاده‌ی حقیقت را می‌بینی... پس در نبرد دیگران غرق مشو، خود را بساز و بسوزان! صلح، نه صرف نبود جنگ، که رقص آرامِ جان در سکوتِ فهم و همدلی است. تو یکی هستی، نه هزاران؛ پس چراغ خود را برافروز، خود را کم مگیر؛ رجولیت، انسانیت، عشق، اخلاص و صداقت را در رگ‌هایت زنده کن. تو می‌توانی نوری باشی که در تاریکی می‌تابد، چراغی باشی که مرزهای عدالت را روشن می‌کند، روح‌ها را پالایش می‌کند، کردارها را بازنگری می‌نماید، و از دل‌های مه‌آلود، غبار جاهلیت را می‌زداید... ✍🏻|#انوش

قدم اندازه‌ای قدش شده؛ ولی هنوز عین عبور از جاده دقیق مثل طفلیتم، دستم را می‌گیرد تا مبادا ماشین به من برخورد کند...
✍|#انوش

با خود اندیشیدم: یک رابطه چگونه زنده می‌ماند؟ و دریافتم که «گفت‌وگو» تنها راه نجات است. اما گفت‌وگو نه آن تعارف‌های روزمره که
با خود اندیشیدم: یک رابطه چگونه زنده می‌ماند؟  و دریافتم که «گفت‌وگو» تنها راه نجات است. اما گفت‌وگو نه آن تعارف‌های روزمره که بپرسی: "حالت چطور است؟" یا بگویی: "ممنون، غذا خوردم."  نه، گفت‌وگو یعنی نشستن و از عمق دل گفتن؛  یعنی اعتراف کنی که حالت خوب نیست، که چیزی درونت را می‌خراشد.  یعنی از بغض‌هایی بگویی که بر گلو نشسته‌اند و دلتنگی‌هایی که جز روی کاغذ، جایی برای رهایی نمی‌یابند. یعنی بگویی: «دوستت دارم، نیازت دارم، اما بگذار لحظه‌ای با خودم تنها باشم تا بدانم چند چندم با این دل آشوب.»  یعنی خستگی‌هایت را نپوشانی؛ بازگو کنی و از او بخواهی تکیه‌گاهت باشد.  بگویی: «بشنو، بفهم، بپذیر، و آرامم کن.» گفت‌وگو یعنی صداقت؛  یعنی از آن‌چه در ذهن و دلت غوغا کرده بی‌پروا بگویی.  و درست همان‌جا درمی‌یابی که آدمِ روبرویت، تا کجای مرزهای تنهایی‌ات را بلد است،  و تا چه اندازه برای ماندن کنار تو، قدرت دارد. گاهی تنها یک گفت‌وگوی صادقانه، نجات‌بخش‌ترین کار برای یک رابطه است. پس…  بگو!  حرف بزن!  رها شو… ✍|#انوش

📒از کنفوسیوس پرسیدند: برای رهایی از روزگاری سخت و سیاه چه تدابیر عاجلی باید اندیشید؟» او این جواب حیرت‌آور را داد: «باید کاری کرد که واژه‌ها در معنای درست خود به کار روند. باید محتوای آن‌ها را دریافت. بگذارید امیر امیر باشد، پدر پدر، و انسان انسان. اما مدام به زبان خیانت می‌شود، و واژه‌ها دیگر با مدلول خود مطابقت ندارند. هستی و زبان از یکدیگر جدا می‌شوند… وقتی زبان آشفته گردد، همه چیز دچار آفت می‌شود. وقتی کلمات (نام‌گذاری‌ها و مفاهیم) دقیق نباشند، حکم‌ها روشن نیست، کارها رونق نمی‌گیرد، مجازات‌ها به‌جا اعمال نمی‌شوند و مردم سر از کارها درنمی‌آورند.» «از این رو، انسان آزاده واژه‌ها را چنان برمی‌گزیند که هیچ ابهامی پیش نیاید، و حکم‌های خود را به صورتی درمی‌آورد که بتوان بی‌دودلی آن‌ها را به عمل درآورد. انسان آزاده کمترین ابهامی را در سخنان خود برنمی‌تابد. #کارل_یاسپرس #کنفوسیوس

بیش از حد دقیق و ریزبین بودن از نظر روانی بسیار خسته‌کننده‌ست. چون تو جزئیاتی را می‌بینی و می‌فهمی که دیگران حتی متوجه‌اش نمی
بیش از حد دقیق و ریزبین بودن از نظر روانی بسیار خسته‌کننده‌ست. چون تو جزئیاتی را می‌بینی و می‌فهمی که دیگران حتی متوجه‌اش نمی‌شوند و این حساسیت بالا مدام در تو اضطراب و اندوه ایجاد می‌کند.

آنچه که نوشتن به زندگی ما می‌آورد وضوح و ملایمت است. ما با نوشتن، شاهد عینی خودمان می‌شویم. ما مثل سالخورده‌های روستامان می‌گوییم: «من تو را از وقتی که یک ذره بودی می‌شناختم و مسلماً راه درازی را تا اینجا آمده‌ای.» نوشتن جایی به ما می‌دهد تا بگوییم: «دلم برای بچۀ همسایه تنگ شده. او خیلی شاد و بامزه بود. او بچه کوچولوی خوب و خوشحالی بود.» نوشتن جایی به ما می‌دهد تا بگوییم: «الآن دو سال است که بابا مرده. شاید لازم است مثل او چند تا لانۀ پرنده بخرم.» نوشتن جایی به ما می‌دهد تا آنچه را که می‌خواهیم بگوییم، اما در عین حال به آنچه لازم است گوش بدهیم.

هنر روشی بسیار انسانی برای قابل تحمل‌تر کردن زندگی‌ست. به خدا سر و کله زدن با هر هنری (لازم نیست کارتان را خوب بلد باشید یا نه) راهی‌ست برای تعالی روحتان. توی حمام آواز بخوانید، قصه تعریف کنید، شعری برای یکی از رفقایتان بسرایید، حتی اگر شده یک شعر آبکی مزخرف. تا جایی که برایتان مقدور است از این کارها بکنید. پاداش عظیمی نصیبتان می‌شود، با این کار شما چیزی را خلق کرده‌اید!

در سال‌های اخیر، فروشندگان قهوه و محصولات مشابه واژه‌‌‌ای نو ساخته‌اند و رواج داده‌اند: «پودریجات.» «پودریجات» به سیاق «شیرینیجات» و «ترشیجات» و «سبزیجات» ساخته شده و نشان می‌دهد که گویشوران عادی زبان هم، ناخودآگاه اما به‌روشنی، درمی‌یابند پسوند «جات» در چنین کلماتی پسوند جمع نیست، بلکه پسوندی است که به جنس و نوع اشاره دارد. «پودریجات» یعنی پودر هات‌چاکلت و ماسالا و کاپوچینو و چای ماچا و مانند این‌ها که به شیر یا آبجوش افزوده می‌شود و نوشیدنی مورد نظر را آماده می‌سازد. ندیده‌ام تا کنون کسی «پودریجات» را مدخل کرده باشد. باید این واژه را در فرهنگ‌های جدید فارسی ضبط کرد. حسین جاوید

نه چون نفس، بلکه چون روح با منی در خیال و خاطرم! ✍🏻|#انوش

بی‌تو خنده‌ها هم درد دارند! ✍🏻|#انوش

شب، ناآرام‌ترین آرام جهان است! ✍🏻|#انوش

من ققنوسم؛ واژه‌ها را به پرواز درمی‌آورم، تا هر بار از نو معنا بیافرینم. اینجا ایستگاه امید است، جایی برای آنان که به نور، کلمه و رهایی ایمان دارند. #انوش https://t.me/qoqnos_anosh

لینا را دوست دارم و نبشته‌هایش را بیشتر. او چون اسمش لطیف و دوست‌داشتنی‌ست. نبشته‌هایش از عمق دل مهربانش می‌آید، صداقت و ظرافت را خیلی خوب به‌تصویر می‌کشد. از لینا بخوانید و حمایتش کنید...!❤️ #لینا_عباسیار

Repost from N/a
با "نگاهت" برایم آوازے بسرا؛ که کلامت قاصر است.. ز بیان آواے نگاهت!
#لینا

Repost from N/a
زندگے دو روز بود.. دیروزے که زندگے نکردے و امروزے که در فکر فردایی!
#لینا

Repost from N/a
می‌گفت: -من در همه‌جا نشانی زِ چشمانِ تو می‌بینم... -گفتم چطور؟ -در میان هر جرعه‌ای از قهوه‌ام رنگِ چشمانِ تو آرامیده است! یا
می‌گفت: -من در همه‌جا نشانی زِ چشمانِ تو می‌بینم... -گفتم چطور؟ -در میان هر جرعه‌ای از قهوه‌ام رنگِ چشمانِ تو آرامیده است! یا در هر غروب همه‌جا رنگی از تو به‌خود می‌گیرد.. می‌بینی، "خدا حتی فصلی به رنگ چشمان‌ات آفریده‌ست که همه‌جا رنگی زِ تو بگیرد".... 🫠👀
#لینا

Repost from N/a
-زیباترین قطعه شعری که شنیدی چه بوده است؟ -پرسیدن ندارد؛ قطعا طنین خنده‌های معبودم. -معبودت؟! -مادرم را می‌گویم. چیزی دل‌انگیز‌تر از آوای وی به عمرم نشنیده‌ام. وقتی طنین خنده‌هایش در خانه می‌پیچد گویا زیباترین موسیقی جهان پخش می‌شود. آنگاه حس می‌کنم برای برهه‌ای کوتاه در بهشت‌ام. 🫠🫀
#لینا

خاطره‌ای تیره‌ای ابر‌ها را، باران بر گوش زمین قصه می‌کند. ✍|#انوش
خاطره‌ای تیره‌ای ابر‌ها را، باران بر گوش زمین قصه می‌کند. ✍|#انوش

من از فراق تو بی‌زارم، ای فرا قریب من! ✍🏻|#انوش
من از فراق تو بی‌زارم، ای فرا قریب من! ✍🏻|#انوش

📚• تکه‌هایی از یک کل منسجم "انتخاب اینکه بی‌تفاوت، سرد و منفعل به‌نظر برسیم، شبیه خودکشی‌ست؛ البته یک خودکشی ناموفق." بی‌تفاوتی، رفتاری‌ست سمج؛ به‌سختی از جان‌مان جدا می‌شود. نه از سر علاقه، که از سر اجبار شکل می‌گیرد. آدم‌ها ذاتاً عاطفی‌اند؛ اما زمانی که زخمی عمیق بر روح‌شان می‌نشیند، ناچار دست به قتل حس‌های‌شان می‌زنند. بی‌تفاوتی همان خودکشی‌ست؛ اما از نوع ناموفق‌اش. مثل کسی که زهر می‌نوشد، اما نمی‌میرد؛ تنها معده‌اش تحلیل می‌رود، دردش تشدید می‌شود و زخمش عمیق‌تر. آدم بی‌تفاوت شبیه گروگانی‌ست که به‌جای غذا، مدام کتک می‌خورد. بدنش آرام‌آرام به ضربه‌ها عادت می‌کند؛ درد را دیگر حس نمی‌کند، و بی‌تفاوت می‌شود. بعدتر، حتی نوازش را نیز حس نخواهد کرد... برای برخی دردها، برخی دغدغه‌ها، بی‌تفاوتی شاید مسکّن خوبی باشد؛ اما نه برای همیشه. گاهی باید نشست و با خود اندیشید: کجا راه را اشتباه رفتی؟ کدام پله را جا گذاشتی که حالا نمی‌توانی برخیزی؟ کدام شعله، بال آرزویت را سوزاند که دیگر از پرواز بازمانده‌ای...؟ بی‌تفاوت نمان! «به من چه» گفتن، راه نجات نیست. این زندگی توست؛ نباید در برابر آن بی‌حس بمانی. بی‌تفاوتی آرام‌آرام همه‌چیز را در تو خاموش می‌کند: از احساس و رابطه گرفته تا رویا و انگیزه.بی‌تفاوتی، خشمی‌ست که به درونت چنگ می‌زند، و تو را از جهان و آدم‌هایش دور می‌کند. در حالی‌که تنهایی، برای انسان ممکن نیست. اگر رنج را حس نکنی، شادی هم دیگر لبخند نمی‌آفریند... و این، خودکشی‌ست. قتلی تدریجی؛ قتل یک قلب، یک احساس، و شاید یک روح... ✍🏻|#انوش