🎒 اتاق ضروریات
Відкрити в Telegram
"یه موقعهایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غولهای غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموششدهٔ انسانها نیاز دارم
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
366
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
معزالمومنین خواندن مذل المومنین گفتن
اگر کردند تحسینت اگر کردند نفرینت
برای تو چه فرقی دارد ای والتین و الزیتون
که میچینند مضمون آسمانها از مضامینت
قرآن، قرآن خیلی قدیمی مادر بود.
گلها، هدیهی طلب نشدهی سربازی کنار تابوت روز تشییع دوم محرم بود.
گلدانش عیدی روز غدیر.
چفیه، سفرکردهی دور و دراز عراق و مشهد بود.
شال، رزق باورنکردنی عتبه علویه روزهای اربعین بود.
کوکی و بیسکوئیت پیشکشی عاشقانت بود.
حتی کاسهی آب هم نذر تشنگی لبهای تو از سوزش زهر بود.
باقی هزینه هم از دست کریم تو هدیه شد به آدمهایی که روزهاست چه مقاوم در برابر خیانت و جنایت دنیا ایستادهاند.
از این دستهای کوچک چیزی بپذیر؛ کریم ابن کریم...
Repost from [هزار ماهی تنها]🚩
این ساعتها، کار دیگه تموم شده بود. دکتر مصدق تو اتاقش نشسته بود که از رادیو شنید دولتش سقوط کرده. اتفاقی که بیستوپنجم نیافتاد و دولت حفظ شد، حالا افتاده بود: ساختمان رادیو توسط کودتاچیها اشغال شد. کودتاچیها به خونهٔ دکتر مصدق حمله کردند. اگر این ساعتها دستشون به مصدق میرسید، قطعا همونجا کشته میشد. تنها راه، خروج از تهران بود. مصدق و چندنفری که اطرافش مونده بودن، خونه به خونه رفتن تا زمان حکومت نظامی تموم بشه و مطمئنترین راه برای تسلیم رو پیدا کنن.
حالا سرلشکر زاهدی زمام دولت رو دست گرفته. برای اولین کار به اعلیحضرت تلگراف زد تا هرچه سریعتر به تهران برگردن. خیلی زود مجسمههای شاه و رضا شاه به میدونهای شهر برگشتن. همین زمانها بود که شاپور غلامرضا دربارهٔ قیام ملت تو رادیو نطق کرد.
۷۲ سال پیش همین ساعتها، چاپخونههای میدون بهارستان روزنامههای صبح ۲۹ام رو با تیتر «قیام شاه و ملت» چاپ میکردن.
کانال جنین الیوم هم کانال عجیبیه :) فک کن پیوسته داره میگه تانک اینجاست. نیروهای اشغالگر این محلهن. اینجا این تعداد شهید با این اسامی...
خوندن این گزارشهای تکخط و تکجمله، بعنوان یه مخاطب بیرونی که درکی از اون فضا نداره بعد از جنگ ۱۲ روزه خیلی حس متفاوتی برام داره... انگار تو یه بار یه نسخهی کوچیک از "سمت شما هم زدن؟" "خوبید؟" "یاحسین، کجا بود؟" رو تجربه کردی و میبینی پسر فک کن اینها چی میکشن...!
