«ادبیاتِ عُصیان»
Відкрити в Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
332
Підписники
+824 години
-47 днів
+630 день
Архів дописів
توصیهی امروز به تو
زیاد درگیر رفتارِ آدمها نشو؛
هرکسی دنیارو از دیدگاه خودش میبینه.
اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیدهست؟
وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟
زیباتر از این صید همه عمر نکردهست
شیرینتر از این خربزه هرگز نبریدهست
ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان
دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیدهست؟
آن خون کسی ریختهای یا مِیِ سرخ است
یا توت سیاه است که بر جامه چکیدهست
با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جُرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیدهست
نیک است که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچکس این باغ، نگویی که ندیدهست
بسیار توقف نکند میوهٔ بَر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیدهست
گُل نیز در آن هفته دهن باز نمیکرد
وامروز نسیم سحرش پرده دریدهست
در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریدهست
رفت آن که فُقاع از تو گشایند دگر بار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیدهست
سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کِشته رها کن که در او گله چریدهست
|سعدیِ جان|
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بیتو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چِشَم بیتو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بیتو
پیام دادم و گفتم «بیا خوشم میدار»
جواب دادی و گفتی که «من خوشم بیتو»
|سعدیِ جان|تنها دلخوشیِ اینروزهای من،
برنامهی Duolingo شده؛ امروز بهم ایمیل زد که اکانت منو پریمیوم کرده، چون باهاش یکسال ایتالیایی خوندم و الان دارم اسپانیایی رو در کنارش میخونم:)
گهی بر درد بیدرمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
|سعدیِ جان|
چه جوانانی! اسماعیل، می بینی؟ چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده اند
و موهاي صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می بینی؟
چه پاهاي لطیفی دارند!
جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!
گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است!
گریه نکن اسماعیل، جنگ است!
نفت از کنار حجره ها بالا می رود
چه معجون عجیبی! چاه هاي نفت در کنار حجره هاست و در
حجره ها جوانان نشسته اند!
آه، چه نفتی! شیرظلمت است این نفت!
و نفتکش ها در سکوت پر می شوند
و جوانان در سکوت پیر می شوند
و در اعماق زمین، و در بالاسر، و بین دست یک بدن،
جنگ است اسماعیل، جنگ است!
مرده باد شاعري که راز حجره و چاه را نداند
زنده باشی تو که این راز را می دانستی...
|رضا براهنی|
زنی: مرا این چندپاره نگار است؛ چهرهی بیژن در چاه است و سیاوش در آتش و اسفندیار در تابوت، و زاری بر مرگ سهراب است، و کشتیدن رستم به دست برادر.
مردی: مرا این چندپاره نگار دیگر است؛ چهره در چهره دیوانند، رده بر رده سپاه زده، و این ایرانیاناند؛ سراپرده در سراپرده.
زنی: مرگ اگر میخواهی در این دفتر بجوی؛ که در آن پهلوانان شکاری آشکارند. آنان که پشت روزگار خم آوردند، مرگشان در خم کمند آورد.
|دیباچهی نوین شاهنامه
بهرام بیضایی|
گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.
|روزها در راه، شاهرخ مسکوب|
