«ادبیاتِ عُصیان»
Відкрити в Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
331
Підписники
+324 години
+57 днів
+930 день
Архів дописів
چنانَت دوست میدارم، که گر روزی فراق افتد
تو را شاید شکیبایی، مرا طاقت زِ جان افتد
به چشمم جز تو کس ننشست،درین دل غیر تو کی بود
که با یاد تو هر اندوه، چو بادی زود برافتد
ز مهر روی چون ماهت، دلم در بند خواهد ماند
چه جای صبر و آرام است، چو این آتش به دم افتد
اگر یک دم زِ من دوری، جهانم تیره چون شام است
تو را شاید، ولی صبرم به صبر از حد برون افتد!
عصیان،۳شهریور۱۴۰۴ حوالیعصر،زیر درخت بید"
هیچوقت راجع به چیزای شخصی داخل این کانال صحبت نمیکنم، اما امشب یکی از عزیزانم رو دیدم که بخاطر یک نفر دیگه چجوری از همه چیزش گذشت؛ روی صحبتم با تویی هستش که همیشه خودت رو میذاری اولویت دوم؛ تویی که بخاطر محبت دیگران و جبران لطفشون هرکاری میکنی، چطوری از خودت، تنها کسی که همیشه تحت هر شرایطی کنارت بود تشکر نمیکنی؟چرا اینهمه محبت و مهربونیت فقط برای بقیهست؛ اول عاشق خودت باش وبه خودت توجه کن، تا بتونی عشق رو درون بقیه زنده نگه داری عزیزجان
"مگه خودت چشه؟!"
Repost from رَهیده
بعضیها از ساختن داستانهای خیالی و قربانی نشان دادن خودشان لذت میبرند.
کاش کسی دنیای واقعی را به آنها نشان میداد.
می آید"
ز شوق روی تو بر دل قرار میآید
نوید وصل دگر باره، یار میآید
به گوش جان رسد از کوی تو پیام امید
که بخت خستهی من با بهار میآید
ز اشک و آه شبانگه چراغ جان افروخت
که صبح وصل پس از شام تار میآید
بگو که قاصدکم را هرآن خبر آوَرَد
که روح خستهی من بیقرار میآید
به شوق چشم تو ای جان، فتادهام در راه
که موج موج نظر، چون نگار میآید
هوای کوی تو همچون صبا درین محفل
چو بوی وصل ز هر شاخسار میآید
ز توبه کردن و پرهیز، حاصلَم چه بود؟
چو نامت از لب من، بار بار میآید
نمانده صبر به جانم، مرا چه چاره دگر؟
که تیر عشق ز هر سو به کار میآید
به یک نگاه توام عالمی دگر گردد
نسیم لطف تو چون مشکبار میآید
به یاد خندهی شیرین تو، دلی غمگین
چو چنگ زخمهزنان در نثار میآید
عصیان،۳۰مرداد۰۴ حوالیبامداد،خونهمادربزرگ"
عالمی در ره تو حیرانند
پیش و پس هیچ ره نمیدانند
عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند
چون به کارت رسند درمانند
انوری،غزلیات"
یار با من چون سر یاری نداشت
ذرهای در دل وفاداری نداشت
عاشقان بسیار دیدم در جهان
هیچکس کس را بدین خواری نداشت
انوری،غزلیات"
هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست
ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست
انوری،غزلیات"
این تابستون دیوان شاعران زیادی رو خوندم و ازین بابت خیلی خوشحالم،
اما کمالگراییِ پنهانم دارهمجبورم میکنه بگم وای چقدر کمخوندم
(درحالی که زیاد خوندم).
