uk
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Відкрити в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
350
Підписники
-324 години
+77 днів
+630 день
Архів дописів
سهم امشب" سعی دارم از شاعرانی شعر بگزینم که آجرهای پایه‌ی ساختمان ادبیات به نامشون هست،کمتر شنیده و خوانده شدند و کم بها داده شده بهشون .

ای دیده گشته در غم هجر تو چون شراب وای دل بر آتش غم عشقت شده کباب ای سرو راستی که قدی خوش کشیده ای در بوستان عشق سر از سوی ما متاب
بانوجهان‌ملک‌خاتون،غزل۵۵

چندان که نخواهی غم و رنجوری هست در دوستیت آفت مهجوری هست هنگام وداع‌ست چه می‌فرمائی یک ساعته دیدار تو دستوری هست
بانومهستی‌گنجوی،رباعی۲۹

بود اشکم چون شراب لعل در زرین‌قدح ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب
انوری،قصیده‌شماره‌۹

کاین چرا آمد برون زو لفظ‌های همچو زهر وان چرا چون زهر کرده حرف‌های همچو قند
قطران تبریزی،قصاید۳۳

از آن کنج لبت بوسی به مو دِه بگو راه خدا دادم به درویش
باباطاهر؛دوبیتی۷۵

"ایرانِ‌قدیم"
"ایرانِ‌قدیم"

از این به بعد،هرشب یک الی دوبیت از پنج شاعر انتخاب میکنم که بخونیم،بخونیم و لذت ببریم از زبان فارسی🤍

چراغ‌اَست‌مَرتیره‌شَب‌رابَسیچ به‌بَدتاتَوانی‌توهَرگزمَپیچ!
فردوسی،شاهنامه،بخش۶

اِی‌سَروَرانْ‌را‌تو‌سَّنَد،‌بِشْمارمارازانعدد دانی‌سَران‌را‌هم‌بُوَداَندرتَبَعْ‌دُنبال‌ها
مولانا،دیوان‌شمس،غزل۲

ز‌محبتت‌نخواهم‌که‌نظر‌کنم‌به‌رویت که‌محب‌صادق‌آن‌است‌که‌پاکباز‌باشد
سعدی،غزل۱۹۴

گرفتم‌سهل‌سوز‌عشق‌را‌اول‌ندانستم که‌صد‌دریای‌آتش‌از‌شراری‌میشود‌پیدا
صائب‌تبریزی،تک‌بیت۱۴

هم سرو لاله‌رویی،هم‌ماه‌مشک مویی هم ترک تندخویی،هم شاه‌حورزادی روی تو شمع گیتی‌چون‌مهرنیم‌روزان بوی توراحت‌جان‌چون باد بامدادی شادی کنی‌چوبینی‌ما را بغم‌نشسته ای‌اوحدی‌غلامت،خوش‌میروی‌بشادی
اوحدی مراغه‌ای،غزل۷۷۳

=)قندم .

"یکی از دل‌خوشی‌های دل‌نشینم این هستش که وقتی دیگران رشته‌ی تحصیلیم رو میفهمند، برق شوقی توی نگاهشون می‌درخشه و با لبخندی پرمهر، خوشحالی‌شون رو ابراز می‌کنند . این واکنش گرم و صمیمی، حس رضایت عمیقی رو توی دلم میاره" >ادبیات فارسی<

قد تو فخرِ گلستان، رخ تو آینه‌ی خورشید سخنت نغمه‌ی جان است، و دلت عالمِ پرجوش گردنت چون گلِ یاس است و نفس، بادِ سحرگاه دلِ من مرغِ گرفتار، به هوایت شده مَدهوش دلربایی،و نگویی به چه سِحری‌ست نگاهت که مرا بُرد ز خود، ساخت دلم را ز تو بی‌هوش ناز داری چو پری‌زاد، و دلت پاک‌تر از رود با تو هر لحظه شود صبر و جنون، تلخ و پُر از نوش قَدَمَت نغمه‌ی آرام، و صدایت طَرَبِ جان‌ هر کجا می‌نگرم، جلوه‌ی تو هست در آغوش تو بهاری، تو امیدی تو نسیم شبِ رویا منم آن شاعرِ دیوانه، که شوقش شده خاموش
عصیان،ششِ‌پنجِ‌چهار ساعت۴:‌۰۷،کنج همیشگی

بی‌عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟
"حسین منزوی"

|نقطه ارامش|
|نقطه ارامش|