uk
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Відкрити в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
331
Підписники
+824 години
-47 днів
+630 день
Архів дописів
در غربتِ مرگ، بیمِ تنهایی نیست یارانِ عزیز، آن طرف بیشترند:) طالب آملی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

چرا ننْهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ندْهم؟ دهم جان در وصالت بپویم بو که درگُنجم به کویت بجویم بو که دریابم جمالت کمالت عاجزم کرد و عجب نیست که تو هم عاجزی اندر کمالت شبم روشن شده است و من ز خوبی ندانم بدر خوانم یا هلالت مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم که بس مشکل فتاده است این سؤالت خیالت دوش حالم دید گفتا که دور از حال من زار است حالت ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز مماناد ار بماند بی‌ خیالت خاقانی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از ان محروم شده باشد. چه کسی؟چه کسی برای ما بر زمین خواهد خوابید؟ سقوط، آلبرکامو𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که مَنت بنده‌وار در خدمت بایستم، تو خداوندوار بنشینی میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست هزار سال برآید همان نخستینی چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم؟ به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست نیاید و تو به از من هزار بگزینی به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی لگام بر سر شیران کند صلابت عشق چنان کشد که شتر را مهار در بینی ز نیک‌بختی سعدی‌ست پایبند غمت زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان ز روی خوب، لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینی - سعدی

جنایت تنها در این نیست که دیگری را بکشی، بلکه بیشتر در این است که زنده بمانی. سقوط، البرکامو𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت و در همانجا پناه گرفتم. سقوط، آلبرکامو𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

شیرجه‌های نرفته، گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جای می‌گذارد. سقوط، آلبرکامو𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

من آنقدر بزرگوار نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما سرانجام فراموش می‌کردم و آنکه گمان می‌کرد از او نفرت دارم مبهوت میشد وقتی‌ که می‌دید لبخندزنان به او سلام می‌کنم. بر حسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواری‌ام را تحسین و یا خفتِ منشم را تحقیر می‌کرد. غافل از اینکه علت رفتارم ساده تر از این حرف ها بود: من حتی نام او را از یاد برده بودم. سقوط، آلبرکامو𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

رها نامی که بوی صبح می‌داد، مثل نسیمِ تازه‌ای که از گیسوانِ بهار عبور می‌کند، مثل خنده‌ای که در گلوی جهان جوانه می‌زند. رها، دختری که چشم‌هایش آسمان را به زمین قرض می‌داد، و قدم‌هایش کوچه‌ها را به رقص وا می‌داشت. او از تبارِ نور بود، از جنس شکفتنِ بی‌اجازهٔ گل‌ها، از خویشاوندانِ پرنده‌هایی که هنوز به سقوط ایمان نیاورده‌اند. زندگی در انگشتانش جاری بود، مثل رودخانه‌ای بی‌قرار، مثل ترانه‌ای که مرگ معنایش را هرگز نفهمید. اما شبی جهان تاریک‌تر از همیشه شد. باد خبر تلخی را در گوشِ درختان گریست، ماه صورتش را پشت ابرها پنهان کرد، و ستاره‌ها یکی‌یکی به خاک افتادند. رها دیگر نخندید. زمین قلبِ روشنش را بلعید، و آسمان برای همیشه چیزی از روشنیِ خود را از دست داد. می‌گویند هنوز کوچه‌ای هست که صدای خنده‌اش در آن می‌پیچد، گلی هست که از خاطرهٔ قدم‌هایش سرخ‌تر می‌شکفد، و بادی هست که نامش را آهسته زمزمه می‌کند. رها اینجاست او در اندوهِ جهان تکثیر شده، در اشکِ مادران، در سکوتِ بی‌پاسخِ شب، در زخمی که زمان مرهمش را نمی‌شناسد. رها، ای روشن‌ترین حادثهٔ زمین ای خاموشیِ ستاره مرگ تنها جسمت را ربود، اما نتوانست آن همه بهار را از قلبِ جهان بگیرد. اکنون هر جا که گل می‌شکفد، هر جا که نوری در تاریکی می‌لرزد، هر جا که زندگی با تمام زخم‌هایش ادامه دارد تو آنجایی. و جهان هنوز برای نبودنت آه می‌کشد. کیمیاکریم‌زاده(عصیان)

زندگی ارزشش رو داره_122238158.mp33.16 MB

دکتر محمد دهقانی، نویسنده، مترجم، منتقد ادبی، روزنامه‌نگار و پژوهشگری گرانقدر هستند. ایشون عضو سابق هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودند. اگر ذره‌ای به ادبیات فارسی، خصوصاً ادبیات کلاسیک فارسی علاقه‌مندید، پیشنهاد میکنم دکتر محمد دهقانی را دنبال کنید. افسوس و صد افسوس که چنین شخصی در این کشور با این مرتبه علمی، در شرایطی قرار میگیرد که چنین متنی را منتشر کند.

عرب مُلکِ غزه کجا؟من کجا؟ فلسطین‌کجا؟عشقِ میهن کجا؟ هزاران چو لبنان‌و چون آن و این فدای یکی خشتِ ایران زمین.

در تاریخ بنویسید، مردمانی بودند که در سوگ عزیزانشان رقصیدند، تا دشمن‌شاد نشوند.

زندگی‌بخش.

عیبِ شیرین‌دهنان نیست که خون می‌ریزند ‏جُرمِ صاحب‌نظران است که دل می‌بندند‌! سعدی𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

{چهل روز شد که جان‌های گران‌قدری را چون بذرهایی در خاک ایران کاشتیم، اما چهل سال و چهارصد سال و چهار هزار سال هم که بگذرد، داغشان را فراموش نمی‌کنیم. ما هنوز ــ پس از چند هزار سال و چند صد سال ــ دلمان با اسکندر و خلفای بغداد و امرای مغول صاف نشده است و عزادار سیاوش‌‌هایی هستیم که خونشان به‌ناحق روی زمین ریخت. بار دیگر به همه‌ی آن‌ها که در اتفاقات تلخ اخیر دوستی، فرزندی، خویشی، عزیزی را از دست دادند تسلیت عرض می‌کنم}. حسین جاوید𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

"ما زخمی این جنگلِ بی‌جامه و رَختیم" کز تیغِ زمان خسته و از گردشِ بختیم نه سایهٔ مهری به سرِ ماست در این دهر نه قطرهٔ آبی، همه در حسرتِ بختیم هر تیغ و تبر بر تنِ ما قصه نوشته‌ست ما شُهره به اندوه در این عرصهٔ سختیم از ریشه اگر سوخته‌ایم از ستمِ باد بر خاکِ وفاداریِ خود باز درختیم گر خشک شدیم از عطش و جورِ طبیعت در سینه شراری ز امید و تبِ لَختیم
کیمیا‌کریم‌زاده(عصیان)𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

″نان اگر پیدا شود در خانه، ایمان نیز هم...″

منم‌که‌شعروتغزل‌پناهگاه‌من‌است چنانکه‌قول‌و‌غزل‌نیز‌درپناه‌من‌است. "دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی"
منم‌که‌شعروتغزل‌پناهگاه‌من‌است چنانکه‌قول‌و‌غزل‌نیز‌درپناه‌من‌است.
"دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی"

خطِ زیبا، خاک را زر میکند.