uk
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Відкрити в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
350
Підписники
-324 години
+77 днів
+630 день
Архів дописів
چقدر از زمان خودت جلوتر بودی... فروغِ زیبای من .
چقدر از زمان خودت جلوتر بودی... فروغِ زیبای من .

حالا چرا؟=) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا
شهریارم،غزلیات"

چقدر به دلم نشست این شعر=)

او بود و او نبود" اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی زشت زیور گوهر نکو نبود اشکش نمی‌مکیدم و بیمار عشق را جز بغض شربت دگری در گلو نبود آلوده بود دامن پاک و به رغم عشق با اشک نیز دست و دل شستشو نبود از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود او بود بی‌وفا و در این گفتگو نبود ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است عطری نماند از گل رنگین که بو نبود آزادگان به عشق خیانت نمی‌کنند او را خصال مردم آزاده‌خو نبود چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود
شهریارم،غزلیات"

به‌هر‌زادن‌فلک‌اوازه‌مرگی‌دهد‌باما.
شهریار .

افسانه روزگار" قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس جوانی‌ها رجزخوانی و پیری‌ها پشیمانی است شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب‌زنده‌داران پرس تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه می‌دانی حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس عروس بخت یک شب تا سحر با کس نخوابیده عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس سر بشکسته هر صبح آفتاب از دره‌ای خیزد به کام ار توسن ایام دیدی از سواران پرس فلک با پشت خم دانی به گوش ما چه می‌گوید؟ جوانا سرنوشت از سرگذشت روزگاران پرس به شاخ دشمنی یک میوهٔ شیرین نمی‌روید برو باغ محبت کار و کار از کشت‌کاران پرس جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس به هر خشتی که خود آیینهٔ اسکندر و داراست شکست جان جم بین وز شکوه کامکاران پرس به شعر یادباد خواجه‌ام خاطر شبی خون شد سپاهان زنده کن وز زنده‌رودِ باغکاران پرس به هر زادن فلک آوازهٔ مرگی دهد با ما خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس سلامت آن سوی قاف است و آزادی در آن وادی نشان منزل سیمرغ از شاهین‌شکاران پرس به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
شهریارم،غزلیات"

گله‌ عشق" آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا ناله هایی است در این کلبه احزان که مپرس سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس عقل خوش گفت چو در پوست نمی‌گنجیدم که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس این که پرواز گرفته است همای شوقم به هواداری سرویست خرامان که مپرس دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امید آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس شهریارا دل از این سلسله‌مویان برگیر که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس
شهریارم،غزلیات"

یکشب یا قمر" از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست آری قمر آن قُمری خوشخوان طبیعت آن نغمه‌سرا بلبل باغ هنر اینجاست شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق پروانه‌صفت باز کنم بال و پر اینجاست تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا جائی که کند نالهٔ عاشق اثر اینجاست مهمان عزیزی که پی دیدن رویش همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست ساز خوش و آواز خوش و بادهٔ دلکش اِی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست آسایش امروزه شده دردسر اما امشب دگر آسایش بی‌دردسر اینجاست ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام برخیز که باز آن بت بیداد‌گر اینجاست آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود بازآمده چون فتنهٔ دور قمر اینجاست ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست
شهریارم،غزلیات"

به‌وقتِ۲۲‌مُرداد"
به‌وقتِ۲۲‌مُرداد"

4_5933839916080306131.mp35.07 MB

قُدَمایی‌خطاب‌شدم" چون : کارِتان باز به این کهنه مَثَل می‌افتد گذرِ پوست به دَباغ مَحَل، می‌افتد هرکه با ناز خلایق طلبد وجهِ کرم نامِ خوشنامیِ او تا به ابد می‌افتد زَر اگر در کفِ نااهل بیفتد روزی قدرِ آن در نظر عام به کم می‌افتد طالبِ نفع اگر حرص بورزد بی حد در قفس مانَد و بر دامِ حسد می‌افتد عاقبت گر نشود چشمِ بصیرت بیدار در ره ظلمت و غفلت به مدد می‌افتد گر دل از کینه تُهی گشت،صفا می‌زاید وَرنه چون آینه در گردوغبار می‌افتد هر که بر تختِ‌غرورش‌بنهد‌فکرش‌را عاقبت از نِگَهِ خلق به زیر می‌افتد راه اگر با قدم صِدق بپویَد رَهرو بر سرِ منزلِ مقصود، به کام می‌افتد
عصیان،۲۲مرداد۱۴۰۴ حوالی‌ظهر، ۱۱‌:‌۲۶ .

"فارغ‌از هرچه‌که ناراحتم میکند، از بابتِ تو خوشحالم"
آلبرِ موردعلاقه‌م

این مثنویِ زیبا که به محبت‌نامه مشهور هست امشب تمام شد؛جرعه‌ جرعه شرابِ اوحدی در جام ریختم و مست لذت شدم از اینهمه زیبایی و دلنشینی؛به قدری دوست داشتنی بود که یک شبه تمامش کردم،قطعا یکی از موردعلاقه‌ترین کتاب‌هایی که خواندم شد و یکروز میخرمش؛ <منطق‌العشاق>🤍🕊

نامه‌ی‌آخرمعشوق‌به‌عاشق=)
زهی! از جام مهرت مست گشته ز کوباکوب هجران پست گشته بسی در عشق گرم و سرد دیدی کنون بنشین، که آن خود کشیدی بگستر فرش و خلوت ساز جارا که عزم آن شبستان‌‎ست ما را سحرگاهان دعای مستجابت به روی کار باز آورد آبت دلارامی که از دامت رمان بود تو گفتی: رام خواهد شد، همان بود هر آن حاجت که میخواهی برآری که رو در قبلهٔ اقبال داری به وصلم طلعتت فیروز گردد شب تاریک هجران روز گردد مخور اندوه، ازین پس شاد می‌باش ز بند هر غمی آزاد می‌باش دهانم را تو باشی میر ازین پس به بوسیدن مکن تقصیر ازین پس کنار و بوسه اول چیز باشد چو وقت آید دگرها نیز باشد دل من ترک وصل دیگران گفت تویی همدم، تویی مونس، تویی جفت رفیق من تو خواهی بود ازین پس مرا از مهر و کین آن و این بس دلم در جستجویت گرم گشته چه جای دل؟ که سنگش نرم گشته از آن شوخی به راه آمد دل من به جانت نیک خواه آمد دل من چو باغ وصل را در برگشادی جهان اندر جهان عیشست و شادی ز رویم لاله و گل دسته می‌بند ز لعلم شکر اندر پسته می‌بند گهی با زلف پستم عشق می‌باز گهی میگوی در گوش دلم راز مشو نومید و از من سر مپیچان رخ از پیوند و یاری بر مپیچان بیا، کز وصل من کارت بر آید به باغ من گل از خارت بر آید دلت را مژده‌ای می‌ده به شادی بگو او را دگر چون مژده دادی
اوحدی‌مراغه‌ای،منطق‌العشاق

نامه‌آخر‌از‌عاشق‌به‌معشوق=)
دگر بوی بهار آورده‌ای، باد نسیم زلف یار آورده‌ای، باد به دام اندر کشیدی خسته‌ای را ز دام عشق بیرون جسته‌ای را نگارم را خبر ده، گر توانی که: ای جان را به جای زندگانی غمت هر لحظه در پروازم آورد خیالت چون کبوتر بازم آورد فراقت بس خطا اندیشه‌ای بود رها کردم، که ناخوش پیشه‌ای بود تو جانی، از تو دوری چون توان کرد؟ ز جان آخر صبوری چون توان کرد؟ بر آن بودم که سر گردانم از تو عنان مهر بر گردانم از تو نهم دل بر وفای یار دیگر و زان پس پیش گیرم کار دیگر چو برگشتم در آمد مهرت از پی که با ما باز یاغی گشته‌ای، هی دگر با عشق پیمان تازه کردم مسلمان گشتم، ایمان تازه کردم تن اندر عشق خواهم داد دیگر برینم هر چه بادا باد! دیگر دلم رفت و دگر باز آمد آن دل به پا رفت و به سر باز آمد آن دل بر آن عزمم که:‌تا من زنده باشم تو سلطان باشی و من بنده باشم به گفتار از لبت خشنود گردم به دیدار از تو قانع زود گردم من این اندیشه در خاطر نرانم که از وصل تو خوش گردد روانم تو همچون گوهری‌ومن‌چوخاشاک نباشم لایق وصل تو، حاشاک! خطا کردم من، اینها از من آید چنان دان کین چنین‌ها از من آید ندارم چشم کز من عذر خواهی که گر خونم بریزی بی‌گناهی من از عشق تو بس بی‌ساز گشتم ضرورت هم به مهرت باز گشتم دل من گشته بود از عشق خالی ولی دیگر به اقبال تو، حالی
اوحدی‌مراغه‌ای،منطق‌العشاق

ای خدا :)))) چقدر این نامه‌نگاری‌به دل‌ِ من نشست>>> .

نامه‌ی‌هشتم‌از‌معشوق‌به‌عاشق:)
زهی! گرد جهان سر گشته از من چنین بی موجبی بر گشته از من کجا رفت آن که شب خوابت نمی‌برد؟ ز اشک دیده سیلابت همی برد؟ مرا گفتی که: از عشق تو مستم به دستان کردن آوردی به دستم چو دل بردی ز مهرم سیر گشتی جفا کردی، که بر من چیر گشتی وفا آموختی پیوسته ما را حرامست، ار تو خود دانی وفا را چرا تخم وفا می‌کاشتی تو؟ چو عزم بی‌وفایی داشتی تو به حیلت‌ها به دامم در کشیدی چو پایم بسته دیدی سر کشیدی ببر کین و مبر پیوند یاری که می‌ترسم که: خود طاقت نیاری فراقی کامشبم دل می‌خراشد من اول روز دانستم که باشد دل اندر یار هر جایی که بندد؟ و گر بندد به ریش خویش خندد بداند، هر کرا داننده نامست که باد آورده را بادی تمامست بیندیش، ار ز من خواهی بریدن که در هجرم بلا خواهی کشیدن چراباید شکست خویش جستن؟ بلای خود به دست خویش جستن؟ دلم سیر آمد از مهر آزمایی چو می‌بینم که یار بی‌وفایی خود آنروزت که با من عشق نو بود دلت صد جای دیگر در گرو بود مرا نیز از میان می‌آزمودی خجل گشتی چو مرد من نبودی نکردی بعد ازین یکروز یادم چو دانستی که من نیز اوستادم ز مهرت مهره زان برچیده بودم که این بازیچه را من دیده بودم چرا بگذاشتی زینگونه ما را؟ کجا رفت آن فغان و سوز؟ یارا
اوحدی‌مراغه‌ای،منطق‌العشاق

بترس‌از‌ناله‌ی‌شب‌زنده‌داران!
اوحدی‌مراغه‌ای"

نامه‌هفتم‌از‌عاشق‌به‌معشوق:)
سبک خیز، ای نسیم نوبهاری چو دیدی حال من، پنهان چه داری؟ بدان سر خیل خوبان بر سلامی بگو: کز خیل مشتاقان غلامی به صد زاری سلامت می‌رساند نه یکدم، صبح و شامت می‌رساند زمین بوسیده، می‌گوید به زاری که: چون خاک زمین گشتم به خواری بیندیش از فغان سوکواران بترس از نالهٔ شب زنده‌داران نمی‌بردم گمان از رویت اینها غریبست از چنان رویی چنینها ز روی خوب، بد نیکو نیاید ز روی زشت خود نیکو نیاید مکن در پای هجران پایمالم ازین بهتر نظر می‌کن به حالم تو خوبی، ترک باید کرد زشتی در دوزخ فرو بند، ای بهشتی گرفتار توام، غافل چرایی؟ چنین بد مهر و سنگین‌دل چرایی؟ بپالود از غمت خون دل من دریغ! آن محنت بی‌حاصل من به دست خود دل خود کرده‌ام ریش پشیمانی چه سود از کردهٔ خویش؟ نه کس در عاشقی حیران‌تر از من نه‌کس درعشق سرگردان‌تر از من ز سودای تو گشت آواره این دل نکردی چارهٔ بیچاره این دل تو رخ پوشیده‌ای، مهجور از آنم ز من فارغ شدی، رنجور از آنم دریغ! آن هر شبی بیداری من به بوی پرسشت بیماری من چه باشد گر دهان دردمندی شود شیرین از آن لبها به قندی؟ من از پیوند این صورت بریدم چو مقصودی که می‌جستم ندیدم چو نزدیک خودم روزی نخوانی شب خوش باد! من رفتم، تو دانی برآوردم ز پای این خار و رستم بیفگندم ز دوش این بار و رستم بسا دردی که از دوری کشیدم! بسا رنجی که از هجر تو دیدم!
اوحدی‌مراغه‌ای،منطق‌العشاق

نامه‌ششم‌ازمعشوق‌به‌عاشق:)
اگر صد چون تومیرد غم ندارم که سر گردان و عاشق کم ندارم دلم سنگست،نرمش چون توان کرد؟ به آه سرد گرمش چون توان کرد؟ به شوخی شیر گیرد چشم مستم به آهو نافه بخشد زلف پستم چو از تنگ دهانم قند ریزد ز تنگ شکر مصری چه خیزد؟ اگر صد بوسه لعلم پیشکش کرد ز مال خویشتن بخشید،خوش کرد ترا بر من که داد این پادشاهی؟ که از لعلم حساب خرج خواهی؟ چو من در ملک خوبی پادشاهم ز لب شکر بدان بخشم که خواهم ترا با روی و زلف من چه کارست؟ که این چون گنج شد یا آن چو مارست؟ برای آن همی دادی غرورم که بر بندی به هر نزدیک و دورم مرا از بهر این می‌خواستی تو؟ خریدار شگرفی راستی تو! به هر جرمی میور در گناهم که گر شهری بسوزم پادشاهم نسازد پادشاهان را غلامی تو می‌سوز اندرین سودا، که خامی برون آور، ترا گر حجتی هست که نتوان با تو دل در دیگری بست من آن آهووش صحرا نوردم که خود را بستهٔ دامی نکردم دلم هر لحظه جایی انس گیرد به یک جا چون نشیند تا بمیرد؟ گهی گل چینم و گه خار گیرم هر آن کس را که خواهم یارگیرم یکی را بر لب خود میر سازم یکی را آهنین زنجیر سازم دل مردم بسوزم تا توانم ولی هرگز پشیمانی ندانم ز روبه بازی زلفم حذر کن سر خود گیر و با او سربسر کن سرم سودای او ورزد که خواهد دلم از بهر آن لرزد که خواهد همی گویی: ترا چون موی شد تن تو خود بس ناتوان گشتی، ولی من
اوحدی‌مراغه‌ای،منطق‌العشاق