𝒰𝓃𝒶 𝒹ℴ𝓃𝓃𝒶 𝓃ℯ𝓁 𝓈ℴℊ𝓃ℴ
Відкрити в Telegram
چای یا قهوه!؟☕️ @Unvecchio_bot 𝐼𝑛𝑓𝑎𝑡𝑡𝑖 𝑛𝑜𝑛 𝑒𝑠𝑖𝑠𝑡𝑒 𝑛𝑖𝑒𝑛𝑡𝑒 𝑛𝑒𝑙 𝑚𝑜𝑛𝑑𝑜... 𝑇𝑢𝑡𝑡𝑜 è 𝑣𝑢𝑜𝑡𝑜 𝑠𝑜𝑙𝑜 𝑛𝑜𝑖 𝑙𝑖 𝑖𝑚𝑚𝑎𝑔 من بهارم🤎 اینجا خانهای در اعماق درّهی ذهن من است و من زنی هستم در اعماق رویا ها!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
233
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
Repost from le vent nous portera
از گرامرخوندن خوشم میاد. دونهدونه کلمهها رو کنار هم بچین. دقت کن که چطور قرارش میدی. الان یه کلمه داری، ببین کجا باید بذاریش، قبل از گذاشتن چک کن ببین باید چه بخشی رو بهش اضافه یا کم کنی و شاید هم تغییر بدی. قبل و بعد، ابتدا و انتها و کلمات دیگه رو نگاه کن. نشونه پیدا کن. تطبیق بده توی ذهنت و یک زمان رو انتخاب کن. بامزهس! از مزهمزهکردن کلمهها خوشم میاد. از این مدل یادگرفتن زبان خوشم میاد. —اینکه بار هر کلمه رو بدونم و خودآگاه بچینمش و در جایی قرارش بدم. اینکه وجودش بر اساس چیزی باشه. بهخاطر قبل و بعدش اونجا نشسته باشه. بهخاطر کلمهی قبل و بعدش چیزی بهش اضافه یا کم شده باشه و بعد جا گرفته باشه. تا اینکه فیالبداهه و ناخودآگاه انجامش بدم.
آگاهی از مرگ میتواند باعث شود چیزهایی که قبلاً بدیهی و عادی به نظر میرسیدند، یکباره یگانه و ناپایدار به نظر برسند: یک گفتوگو با کسی که دوستش داریم، یک صبح معمولی، امکان انتخاب، حتی خودِ بودن (زنده بودن در لحظه حال، در همین ثانیه).
مثلاً وقتی میدانیم یک دیدار ممکن است آخرین دیدار باشد، خودِ حضور آن شخص کیفیت دیگری پیدا میکند. نه لزوماً به این دلیل که اتفاق خاصی افتاده، بلکه چون میفهمیم این لحظه تکرارنشدنی است.
مسئله این نیست که دائم با خودمان تکرار کنیم:
«ممکن است فردا بمیرم، پس از زندگی لذت ببرم.»
این میتواند حتی نوعی فرار از مسئلهٔ مرگ باشد.
مسئله این است که بفهمیم وقت ما محدود است و انتخابهای ما واقعاً متعلق به خود ما هستند. وقتی این را جدی میگیریم، شاید کمتر صرفاً مطابق انتظار «دیگران» زندگی کنیم و بیشتر از خود بپرسیم:
من واقعاً میخواهم با این زمان محدود چه کنم؟
مرگ چیزی است که به ما یادآوری میکند زندگی، دقیقاً چون تمامشدنی است، ارزشمند است.
هایدگر ادعا نمیکند که انسان نمیداند روزی میمیرد؛ میگوید انسان معمولاً این دانستن را در شیوهٔ زندگی روزمرهاش جدی نمیگیرد.
همه تقریباً میدانیم که میمیریم. اما دانستنِ گزارهٔ «من خواهم مرد» با زندگیکردن بر اساس این حقیقت فرق دارد.
هایدگر این وضعیت را با مفهوم «روزمرّگی» و زندگی در وضعیت «آنها» (das Man) توضیح میدهد. در زندگی روزمره، مرگ را به شکل چیزی کلی و مربوط به دیگران میبینیم:
«آدمها میمیرند.»
بهراحتی جای خودش را به این میدهد:
«بله، انسان موجود فانی است؛ ولی فعلاً نه من.»
به همین دلیل هایدگر از تعبیر مهمی استفاده میکند: مرگ، «امکانِ ناممکنشدنِ هر امکان» است. یعنی مرگ امکانی است که در نهایت تمام امکانهای دیگر مرا پایان میدهد.
فراموشی مرگ لزوماً یک فراموشی آگاهانه نیست. ما معمولاً عمداً به خودمان نمیگوییم «من نمیمیرم». بلکه با غرقشدن در کارها، برنامهها، سرگرمیها، دغدغههای اجتماعی و خواستههای روزمره، مرگ را از مرکز توجه خود کنار میزنیم.
«انسان مرگ را میداند، اما غالباً بهگونهای زندگی میکند که گویی این دانستن هیچ پیامدی برای نحوهٔ بودن او ندارد.»
اگر واقعاً بدانم که مرگ من قطعی است و زمانم محدود است، آیا شیوهٔ زندگیکردنم تغییر میکند؟
مرگ چیزی نیست که فقط در «آخرین لحظهٔ زندگی» به سراغ ما بیاید. انسان از همان لحظهای که وجود پیدا میکند، موجودی است که امکانِ مردن دارد.
مرگ مانند یک حادثهٔ خارجی نیست که امروز زندگی کنیم و فردا ناگهان «مرگ» وارد زندگیمان شود. بلکه: انسان از آغاز، موجودی فانی است. مرگ یکی از امکانهای بنیادی وجود انسان است؛ حتی میتوان گفت بنیادیترین «امکان» او، چون پایان همهٔ امکانهای دیگر است.
عبارت :«همین که انسانی زاده شد، چندان که بیدرنگ بمیرد، پیر است».
فرض کنید انسانی ساعت ۱۲ متولد شود و ساعت ۱۲:۰۱ بمیرد. از نظر زمانی فقط یک دقیقه زندگی کرده، اما از دید هایدگر، او از همان لحظهٔ تولد در مسیر مرگ قرار داشته است.
زندگی انسان از همان آغاز، زندگیِ موجودی است که مرگش ممکن و در نهایت قطعی است.
برای هایدگر، فهم مرگ میتواند نحوهٔ زندگی ما را تغییر دهد.
ما معمولاً طوری زندگی میکنیم که انگار زندگی بینهایت ادامه خواهد داشت:
«بعداً انجامش میدهم»، «یک روزی زندگی واقعیام را شروع میکنم»، «هنوز وقت هست.»
اما وقتی بفهمیم زمان ما محدود و پایانپذیر است، انتخابهایمان معنای جدیتری پیدا میکنند.
برای همین هایدگر از مفهوم «بودن-سوی-مرگ»(Sein-zum-Tode) استفاده میکند.
هایدگر نمیگوید:
«چون بالاخره میمیریم، پس زندگی بیمعناست.»
میگوید فانیبودن ما یکی از چیزهایی است که به انتخابها و زندگی ما اهمیت میدهد.
مثلاً اگر عمر انسان نامحدود بود، هیچ فوریتی برای انتخاب کردن وجود نداشت. اما چون فرصتها محدودند، هر انتخابی به معنای کنار گذاشتن امکانهای دیگر است.
فرض کنید میدانید فقط یک هفته فرصت دارید در شهری زندگی کنید.
احتمالاً با خیابانها، آدمها، غذاها و لحظات آن شهر جور دیگری برخورد میکنید. چیزهایی که قبلاً عادی بودند، ناگهان ارزش پیدا میکنند.
از نظر هایدگر،آگاهی از مرگ میتواند چنین تغییری در نسبت ما با زندگی ایجاد کند.
«مرگ شیوهای از بودن است که دازاین به محض اینکه هستی یافت، آن را بر دوش میکشد. همین که انسانی زاده شد، چندان که بی درنگ بمیرد، پیر است»
مارتین هایدگر - هستی و زمان
یه ویس پیدا کردم...از خودمو سوین...
و یکی که نمیدونم کیه...اصلا نیمشناسمش یعنی یادم نمیاد کیه اصلا صداشو نشناختم...
چقدر روزای زیبایی بود...
امیدوارم هردوشون حالشون خوب باشه:)
