"اسکارلتدهههَشتاد
Відкрити в Telegram
روزمرگی،هنر،کتاب،موسیقی و چند کلمه حرف🫳🏼 خوش اومدی به جمع خودمونی ما✨️ "متن ها نوشته ی خودمه جز اونایی که فوروارد میشه یا نقل قوله" با اسم "اسکارلت" به اشتراک بذارید لطفا. میشنومت: @Madamscarletbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
605
Підписники
-324 години
-87 днів
-3230 днів
Архів дописів
اینارو مینویسم اینجا بمونه
برای هممون، هر کی این روزا تو این شرایطه.
این روزا خیلی سخت میگذره
آدم شب دلش نمیخواد بخوابه
ولی وقتی میخوابه،صبح نمیخواد پاشه
صبح که نه، دم ظهر به زور از جاش پا میشه
غذا کم میخوره یا اصن نمیخوره
تعداد سیگاراش زیاد شده
روزشو پای فیلم دیدن میگذرونه
کتاب میخونه
راه میره، راه میره، راه میره
فکر میکنه، فکر میکنه، فکر میکنه
به اینکه توی ۲۳ ۲۴ سالگی، چی از زندگیش فهمیده؟
هربار هم میرسه به هیچی
نگران فرداشه که پول توی جیبش باشه
کارش خوابیده،دنبال کار میگرده
نگران سر ماه پول قسط داره بده یا نه
بیکاری امونشو بریده
بی حوصله اس
دلش نمیخواد هیچ کاری بکنه
به زور پا میشه از جاش و دو قدم برمیداره
به زور روزشو میگذرونه
به زور ادامه میده
به زور نفس میکشه
به زور زندگی میکنه
واسه دو دقیقه وصل شدن به اینترنت ساعتها اعصابش خورد میشه
در نهایت هم وصل نمیشه و کلافه میشه
نمیدونه چیکار کنه
نمیدونه کجا بره
نمیدونه بره بیرون یا نه
نمیدونه اگه بره زنده برمیگرده یا نه
شبا صدای جنگنده میشنوه
نصفه شب با صدای انفجار میپره
با خانواده توی پارکینگ پناه میگیره
نگران بنزینه
نگران دانشگاهه
نگران سال آخر دانشگاهه که تموم میشه یا نه
فکر میکنه به اینکه توی این ۴ سال چی از درس خوندن فهمیده
اینکه از ۹۸ به بعد زندگی دیگه زندگی نشد
دیگه هیچی مثل قبل نشد
اینکه خیلیا از بینمون رفتن
خیلیا دیگه نیستن
اینکه جای خالیشون پر نمیشه
اینکه چی میشه
کی میدونه
کاش یکی بگه آخر قصه میشه برسیم به جایی که بگیم دیدی تونستم ...
نوشته شده از روز نمیدونم چندم جنگ.
شونزده فروردینِ هزارُچهارصدُپنج
چهارُ پنجاه
Repost from BOOK™
بله آقای هوشنگ ابتهاج :
چه جان هایی گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر یا خنجری چون درد
داشتم وسایل قدیمی رو جمع میکردم و آهنگ گوش میدادم.
یکی از عروسکای قدیمیم رو گذاشتم بدم به یه نفر دیگه.
داشتم با خودم فکر میکردم چقدر زود و راحت بچگی جاشو به زندگی بزرگسالی و آهنگای غمگین میده.
