uk
Feedback
Sou⋆

Sou⋆

Відкрити в Telegram

سو باریکه‌ی نور.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
232
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+130 день
Архів дописів
اما بوکوفسکی در ادامه میگه: زندگی‌ت مالِ خودت است، نگذار با چُماق به تسلیمی تاریک تبدیل شود بیدار باش، راهی برای رهایی هست، نوری جایی هست شاید چندان زیاد نباشد، اما از تاریکی بهتر است!

چقدر خودت را عذاب می‌دهی؛ چقدر خودت را به خاطر زندگی می‌آزاری! این چیزهایی که از آن‌ها شکایت می‌کنی، همان زندگی است. هرگز برای هیچکس یا در هیچ زمان، بهتر از این نبوده است. • نامه‌های ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.

برایِ زمستانی که در راهه.

🌪️🕰️ موسیقی‌هایی که فراموش نمیشن:
🌪️🕰️ موسیقی‌هایی که فراموش نمیشن:

سیاره‌ی ما دیگر نیازی به آدم‌های موفق ندارد؛ این سیاره به شدت نیازمندِ افراد صلح‌جو، درمانگر، ناجی، قصه‌گو و عاشق است.

Etefagh.mp34.18 MB

«أنا بخیر؛ رضوض فی المشاعر. و کسر فی الخاطر. و بعض خدوش علی الذاکرهٔ. یقول الطبیب: لا شیئ ممیت خلع فی الروح فقط!» حالم خوش است؛ چند زخم در احساس و اندکی دلشکستگی و چند خراش در خاطرات و فقط همین می‌گویدم پزشک، کشنده نیست! اما روحت را از دست داده‌ای. • محمود درویش.

حکایت کرده‌اند که صبح روز هبوط؛ آدم نزد پروردگار آمد و گریه‌ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت: « ای معبود و ای معشوق یکتای من، اکنون که مارا به تبعیدگاه نامعلومی می‌فرستی، گیرم که من در همه سختی‌هایِ ناشناخته در عالمِ آب و گل شکیبا باشم؛ با من بگو که آخر فراقِ تورا چگونه تحمل توانم کرد؟» خداوند آهسته در گوشِ آدم گفت: « من خود دارم با تو می‌آیم.» آدم پرسید: « این چگونه باشد؟» فرمود: « تو در سیمای آن حوا، که همراهِ توست، خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیاتِ جمال من، که هر دم تجدید می‌شود، خواهی یافت. حوا اقیانوسی است آکنده از دّر و گوهر که آن را هیچ پایان نیست. اما بدان گوهر را در کنار ساحل نمی‌توان یافت. غوّاصی باید، چالاکی، نیکبختی، تا دردانه عشق را در ژرفای وجودِ او صید کند.» ♥️

Etefagh.mp38.39 KB

و خدای تو، تو را رها نمی‌کند.

گرفته است حوادث، جهاتِ امکان را ز عافیت چه زمین و چه آسمان خالی‌ست به جیبِ توست، اگر خلوتی و انجمنی‌ست برون ز خویش‌ کجا می‌روی؟ جهان خالی‌ست. • بیدل دهلوی.

فرض کن در جهان دیگری می‌زیستیم عزیزِ من؛ جایی که آب جریانِ خودش را می‌رود، پوست درختان آتش را به چشم نمی‌بیند، و هیچ دودی راه نفس آسمان را نمی‌بندد، هرروز به خود نزدیک تر و از تاریکی دورتریم، هیچ قلبی در سکوت ترک بر نمی‌دارد، فکری در حبسِ خرج نان در خود نمی‌پیچد، گمان کنم، بهشت همین باشد.

شادی کوچکی میخواهم؛ آنقدر کوچک، که کسی نخواهد از من بگیردش.