تو تیر خوردیو من مُردم ؛
Відкрити в Telegram
درود به مردم شریف ایران 🖤 ناشناس: http://t.me/safeCht_bot?start=FarzandeIran
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
349
Підписники
-324 години
-47 днів
-2130 днів
Архів дописів
#ماتیلدا_نیکزاد ۲۵ فروردین اعدامش کردن خانوادشو گرفتن اموالش رو مصادره کردن و کلاس دوازدهم بود ارزو داشت دکتر شه خانوادش میگفتن روی جنازه ها مدفوع کرده بودن و میگفتن که هرکسی مخالف جمهوری اسلامی باشه لیاقتش اینه
Repost from فراخوان🖤
متن توی کپشن: دوازدهم درس میخوند، پارسال میگفت امیدواره زودتر دکتر بشه.
کلی از اموال شون توقیف شده.
ماتیلدا نیک زاد ((:
لعنت به دستی که طناب دارو انداخت گردنت ، لعنت به پایی که چارپایه رو زد ، و لعنت بهشون که یه دختری که تازه ۱۸ سالش بوده رو اعدام کردن💔💔
Repost from فراخوان🖤
اعدام ماتیلدا نیک زاد ۱۸ ساله.
آرزو داشت دکتر بشه..
(جمهوری اسلامی افراد زیر ۱۸ رو بازداشت نگه میدارن تا وقتی ۱۸ ساله شون شد اعدام کنه.)
Repost from Serenity
#بهار_سیفی ، کودکی که تنها دو بهار از زندگیاش را دیده بود، در آغوش امن برادر ۱۶ سالهاش پناه گرفته بود که هدف گلولهی مستقیم نیروهای سرکوبگر قرار گرفت. او پس از چند روز مقاومت معصومانه در بیمارستان، پر کشید. 🕯️🥀
پیکر کوچک او در روستای شاداب نیشابور و زیر فشار امنیتی به خاک سپرده شد، اما نامش به عنوان سند وحشیگری و قساوت بی حد و مرز این رژیم جنایتکار در تاریخ ثبت خواهد شد. حکومتی که ۱۴۰۰ سال از علیاصغر روضه خواند و جان بهار دوساله را در آغوش برادر گرفت.
Repost from آموزشکده توانا
حسن و حسین امیری، دو برادر دوقلوی ۲۰ ساله محبوس در زندان قزلحصار کرج، از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری، با اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» به اعدام محکوم شدهاند.
بر اساس گزارش «هرانا» مبنای اصلی این اتهام، وجود تصاویری از ساختمانهای آسیبدیده در تلفن همراه این دو برادر عنوان شده است.
حسن و حسین امیری پیشتر در یکی از ایستهای بازرسی و پس از بررسی تلفن همراهشان بازداشت شدند و حدود دو ماه را در بلاتکلیفی در زندان قزلحصار سپری کردند. این دو برادر اکنون به دستور بازپرس پرونده به صورت جداگانه نگهداری میشوند و حتی از حق ملاقات با یکدیگر نیز محروم هستند.
سرگذشت این دو جوان، ابعاد انسانی این پرونده را تلختر میکند. حسن و حسین از دو سالگی در مراکز بهزیستی بزرگ شدهاند و خانوادهای ندارند که بتواند وضعیت پرونده و حقوق آنان را پیگیری کند. همین موضوع نگرانیها درباره سرنوشت آنان را دوچندان کرده است.
این دو زندانی در «سوئیت ۳۵» زندان قزلحصار نگهداری میشوند.
@Tavaana_TavaanaTech
Repost from YEktA>
صدور حکم اعدام برای #امید_جانمی در اصفهان به دلیل خودداری از تحویل فیلم دوربین های مداربستهنشر بدید؛ صدای این مرد با شرف باشیم..
Repost from ساحره 🏳⚧
مهشید، زن ترنسی که توسط مسلمانان در سنندج به قتل رسید.به اعلام سازمان حقوق بشری هانا، مهشید ۲۶ ساله شهروند ترنس، ساکن محله گلشن در شهر سنندج با ضربات چاقو به قتل رسیده و بدن او توسط قاتلانش سلاخی شده است. بر اساس اطلاعات دریافتی مسئول این قتل، گروه اسلامی سلفی میباشد. براساس اطلاعات دریافتی این قتل با منظور ارعاب و ایجاد وحشت بین جوانان الجیبیتی+ کشور صورت گرفته. این در حالیست که زنان و دختران ترنس در ایران، همواره در معرض خشونت اجتماعی، خشونت سیستماتیک حکومتی، خشونتهای مذهبی و ایدئولوژیک و محدودیت های قانونی و مدنی قرار دارند. همزمانی این خبر با شروع ماه پراید، بر اهمیت حفاظت از افراد ترنس در ایران تاکید میکند. #زنکشی
Repost from 🗑️
۱۴۴ روز از اونشب و آخرین مکالمه من با "اون" میگذره.
از بین همه اتفاقهایی که در این ۱۴۴ روز افتاده، بعضی تصویرها هنوز همونقدر واضحن که انگار روز اوله. نه کمرنگ شدن و نه جاشون رو به خاطرات جدید دادن. انگار بخشی از ذهنم تو همون روزها متوقف شده.
آخرین باری که باهاش حرف زدم، هیچ تصوری نداشتم که قراره آخرینبار باشه. مثل همه گفتوگوهای معمولی زندگی بود؛ از اون مکالمههایی که آدم فکر میکنه بعدا هزار بار دیگر تکرار میشن.
هیچوقت فکر نمیکنیم بعضی خداحافظیها، آخرین خداحافظی هستن،
خب راستش ما حتی خداحافظی هم نکردیم چون فکر نمیکردیم نیاز باشه، قرار بود یه بیرون رفتنِ عادی برای خواسته ها باشه اما ختم شد به قولی برای زنده موندن و بعد ارتباطها قطع شد. تماسها و پیامها قطع شدن و من منتظر بودم. مطمئن نبودم اتفاق بدی نیوفتاده باشه، اونقدر نگران بودم و حالم بد بود که هر خبر جدیدی تو همون دقایق آخر از اتفاقات شهر میومد بیرون تو گروه مینوشتم نکنه اینطوری شده باشه، نکنه اون باشه، نکنه...
خب آدم همیشه تا آخرین لحظه به امید چنگ میزنه.
تماسها و پیامهارو قطع کردن، بعد از گذشتن ساعتها بالاخره گوشیش زنگ خورد و من منتظر شنیدن صدای خودش بودم، اما کسی که پاسخگو بود زنی با صدای خسته و بغضآلود بود.
هنوز اون تماس رو فراموش نکردم. هنوز اون حس رو فراموش نکردم.
بعد از قطع شدن تماس اونقدر گریه میکردم که بابام صدای منو از کوچه شنیده بود و اومد بالا.
بغلم کرده بود و هی میگفت درست میشه، دوستت خوب میشه، به هوش میاد، گریه نکن یگانه دوستت ناراحت میشه اینطوری، حالش خوب میشه مطمئن باش.
کنار بخاری نشسته بودم. بخشی از لباسم از شدت گرما سوخت. اما بدنم اونقدر سرد بود که گرمای بخاری رو حس نمیکردم.
بعدها بارها به اون صحنه فکر کردم. به اینکه چطور ممکنه آدم در فاصله خیلیکم از یک منبع گرما نشسته باشه و باز هم از سرما بلرزه. اما اونروز سرما از هوا نمیومد، از جایی عمیقتر میومد.
دوروز کامل رو در انتظار بودم، اون موقع هنوز امید داشتم. فکر میکردم فقط باید صبر کنم. فکر میکردم چند ساعت دیگه یا فردا یا پس فردا میتونم دوباره باهاش حرف بزنم.
دوروز صرف دعا کردن شد. صرف التماس کردن. صرف چسبیدن به هر چیزی که شاید کمک کنه. نه از روی عادت، بلکه از روی درماندگی. فهمیدم آدم وقتی عزیزی رو در حال از دست دادن میبینه، به هر دری میزنه تا شاید چیزی تغییر کنه.
فکر میکردم شاید واقعا یه اتفاقی بیفته. شاید همهی آدمایی که برای عزیزاشون دعا میکنن یه چیزی میدونن که من نمیدونم.
فکر میکردم اگه به اندازه کافی دعا کنم، اگه به اندازه کافی بخوامش، شاید یه چیزی عوض بشه.
اما ۴۸ ساعت و ۱۰ دقیقه بعد از اون تماس فهمیدم همه چیز تموم شده.
اولین واکنشم گریه نبود. بلند بلند میخندیدم، خندهای که از خوشحالی نبود؛ از ناتوانی ذهن در پذیرفتن چیزی بود که اتفاق افتاده بود.
اولین کسی که فهمید مبینا بود. چند ساعت قبلش داشتم باهاش درباره این حرف میزدم که چجوری میشه ازش خبر گرفت، چجوری میشه فهمید حالش بهتر شده یا نه، چون دیگه هیچکس پاسخگوی تماس های من نبود. اما بعد چند ساعت بعد، موضوع حرفمون دیگه خوب شدنش نبود.
مدت زیادی هیچ کاری نکردم.نه درس میخوندم، نه اصلا دلم میخواست از جام بلندشم. فقط سعی کردم از صبح تا شب رو هرجوری شده پشت سر بزارم. به مرور استرس عقب موندن از زندگی و کنکور هم اضافه شد.
انگار غم به تنهایی کافی نبود و زندگی تصمیم گرفته بود بقیه فشارهاش رو هم روی همون زخم بزاره.
زمان گذشت، هرچند اون موقع فکر نمیکردم بگذره.
از یه جایی به بعد مجبور شدم دوباره برگردم به زندگی عادی. یا حداقل چیزی که از بیرون شبیه زندگی عادی به نظر میرسید. ساعتهای طولانی درس میخوندم تا ذهنم فرصتی برای رفتن به اون خاطرات پیدا نکنه. تونستم به روند درس خوندن برگردم، لبخند بزنم و حتی خودم رو قانع کنم که حالم بهتر شده، اماشبها دوباره یادم میومد که بعضی آدمها فقط غایب نمیشن برای همیشه از ادامه داستان حذف میشن و کسی که از داستان من حذف شد یکی از اون چند دههزار نفر بود.
حقیقت اینه که کناراومدن با از دست دادن، چیزی نیست که یروز بیدارشی و اتفاقی انجامش داده باشی.
حتی امروز هم ناخودآگاه به اونروز ها و قبلترها فکر کردم و موقع نوشتن این متن خیلی از احساسها در من تکرار شد.
گاهی وقتا فراموش میکنم که اتفاقی افتاده و بعد واقعیت دوباره خودش رو یادآوری میکنه.
از اون روزها گذشته اما بعضی از فقدانها با گذشتِ زمان از بین نمیره، فقط یاد میگیری اونهارو با خودت حمل کنی.
اگه اینارو نوشتم برای این نبود که اندوهی که دارم رو به بقیه نشون بدم، برای این بود که این داستان به فراموشی سپرده نشه.
این، روایتِ من بود.
روایتِ انتظار، امید، ناباوری، سوگ و ادامه دادن.
روایتِ روزهایی که زندگی متوقف نشد اما دیگه شبیه به قبل هم نبود.
