For evermore
Відкрити в Telegram
A journal!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
207
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
207
شاید یکی از مضحکترین پاسخ هایی که می شود در قبال شخصی که در چنین شرایطی ترحم به خرج نمیدهد داد این است که «اگر برای عزیز خودت هم همین اتفاق می افتاد، واکنشت همین بود؟». مگر احساسات و منطق انسان چقدر بی اعتبار شده اند که برای اینکه غمی در وجودش برانگیخته شود، حتماً باید رنج به حلقهی نزدیکان خودش برسد. مگر انسان بودن به نسبتِ خون و آشنایی سنجیده میشود؟ مگر میشود پیکر بیگناهی را بر زمین دید و دل به درد نیاید؟
در روزگاری که شمار رفتگان و ماندگان آرامآرام به هم نزدیک میشود، هنوز دنبال چه «عزیز» و «خانوادهای» میگردی تا غم را به رسمیت بشناسی؟
207
I’m not sure if it’s the right time to write these but…
It was almost midnight when I asked my friend if she has a digital copy of some of the books I’ve been looking for, at that time I didn’t know she’d care enough to join me.
So we began reading… little did we know somewhere between the lines it’ll feel like our own lives speaking back. He had a story line in which we were drowned and it was hard not to finish it. We kept going until the dark grew heavier than the pages, and I left thirty-six of them for the sunrise.
These days we barely need a reason to tear up, but if someday we’re hopefully back in normal life and I needed a muse to help me cry, I’ll definitely turn to some of these pages…
The review of “crush” by “Richard Siken” now on my books & podcasts channel:
https://t.me/amirreza_habashi
207
یه کتاب رو نیمه شب شروع کردم به خوندن، ۳۸ صفحهش مونده و دارم توی جنگ بین بیدار موندن و زنده موندن شکست میخورم
207
داشتم فکر میکردم دقیقا یه ماه پیش، صبح پنج شنبه ۱۸م دی ماه نشسته بودیم تو جلسه ی کتابخوانی و جواب هیچکس به سوال «به نظرتون در آینده چی میشه؟» نمیتونست حجم فاجعه ای که قرار بود تو ساعات بعدش رقم بخوره رو پیش بینی کنه. هرچند سرکوب و کشتار تو ایران معاصر هیچوقت متوقت نشده و صرفا توی بازه های زمانی متفاوت کم و زیاد شده، باز هم تصور یه همچین رخداد وحشتناکی برای من به شخصه ناممکن بود.
و خب یادمه تا روزها بی خبر بودیم از قضایا… یادمه فردا صبحش با اس ام اس یکی از دوستان حاضر در جلسه بیدار شدم که پرسیده بود آیا اینترنتمون وصله یا نه… فکر کنم پنج باری شارژ خریدم چون فکر میکردم مشکل نرفتن پیاما حتما همین باید باشه که اکانتم شارژ نمیشه.
حالا یه ماه از این قضایا گذشته و یک کشور تو سوگ نشسته و اخبار هر روز داره رنگ عوض میکنه. بخشی از آدم ها به زندگی عادیشون برگشتن، یسریا هنوز بی حرکت موندن، و نمیدونم این یخ زدگی از ناامیدیه یا امیدواری…
207
دوستان من خبر گرفتم ظاهرا آزاد شده به قید وثیقه ولی دوستا و خونوادش نمیخواستن رسانه ای بشه اسمش رو پاک کردم
207
این خبر خیلی خوشحال کننده ایه چون ظاهرا امیررضا انگشت و دندهش شکسته بوده حین بازداشت.
207
فکر کنم تنها خبر خوبی که توی این چند روز گذشته گرفتم احتمال آزادی به قید وثیقه امیررضا دستورانی بوده. ولی آخرین خبری که از عرشیا مهرآزما اومد بیرون راجع به شرایط نا بسامانش توی بازداشت بود. لطفا اگه کسی خبر داره از این دو نفر و شرایطشون برام بنویسه
207
+8
بماند به یادگار از یک گریز کوتاه به تبریز در زمستان خونین سال یک هزار و چهارصد و چهار.
207
بار و بندیلم را به این امید بسته بودم که تمام صداهای درون سرم در چمدان کوچکم نخواهند گنجید. به مقصد که رسیدم، چمدان را باز کردم. هر آنجه که نباید، آنجا بود. فرار، باز هم ممکن نبود. به پرنده ای می مانستم که کیلومتر ها بال زده اما هنوز در قفس است. فردا صبح باری دیگر صداهای درون سرم را در چمدان سرمه ای رنگ کوچکم جای خواهم داد و راهی مسیر قفسی خواهم شد که سالهاست دیگر بوی خانه نمی دهد.
207
واقعیتش نمیدونم کجای زندگی ایستادم. چند روزی سعی میکنم ننویسم. معذرت میخوام از همه ی کسایی که به بار سنگین روی دوششون افزودم با غمی که نمیتونستم به تنهایی به دوش بکشم. فکر میکنم اگه چند روزی سعی کنم خودم رو از این شرایط بیرون بکشم با روحیه ی بهتری برگردم سراغ نوشته ها.
مراقب خودتون باشید🤍
دوستدار شما، امیررضا
207
بُگــْـذَر
بُگــْـذار
بُگــْـذَرَد
گویی ما ایستاده ایم و زمان بی آن که به این وقفه توجهی کند از لا به لای انگشت هایمان در می رود. بیرون دیوار های بلند این آبادی، زمین هنوز به دور خورشید می چرخد.
بی حرکت ایستاده ام و به تاریکیای می نگرم که هفته هاست در آن غرق شده ایم. پیشتر گمان می کردم اگر فریاد بزنم راهی به بیرون از این تاریکی خواهم یافت، رهگذری از آن سوی دیوار دستم را خواهد گرفت و من را از درون مرداب سیاهرنگ سوگ بیرون خواهد کشید. اما نه تنها ناجی در انتظار نایستاده بود بلکه در امتداد فریادم آدم های بیشتری در تاریکی دوران غرق می کرد.
207
باید خوشحال باشم که مامانم رسما داره دست به هر کاری میزنه به زندگی برم گردونه و فکر کنم از من بیشتر میترسه برگردم به دوران سیاهم ولی از طرفی هم له میشم وقتی میبینم تلاش میکنه و من حتی نمیتونم ذره ای کمک کنم به شرایط
