For evermore
Відкрити в Telegram
A journal!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
207
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
207
Two months ago I wrote down in my Linked in page about the unfairness of how universities and work environments are gonna judges us among the international students who had a normal university progress. It’s been two months and not only things haven’t changed for better, they are getting even worse!
I’m half way back to the life I had but there’s this bittersweet feeling as I scroll through the reels that remind me of who I was before all these happened. All the poetry and colors…
207
ولی خب با اینکه به زندگی برگشتم از اینکه نمیتونم این لحظات رو با شما هم به اشتراک بذارم غمگینم❤️🩹
207
هر بار که اتفاقی مثل این میوفتاد و ارتباط دست و پا شکسته ای که با هم و باقی کره زمین داشتیم قطع میشد، اولین جمله ای که به ذهنم میرسید بنویسم این بود که لطفا از شرایط و حالتون بهم خبر بدین. اینبار اما بی ثبات تر از اونیم که تاب و توان خبر بد رو در خودم داشته باشم. بنا رو بر این میذارم که حال همتون خوبه و ما همگی تو نقاط مختلف این شهر، کشور، جهان منتظر روزهای خوبی هستیم، نه لزوما برای اینکه جشن بگیریم بلکه برای اینکه زندگی کنیم✨🤍
207
من نیم ساعتی هست که اینترنتم وصل شده، اگه وصل هستین لطفا از شرایط خودتون بهم خبر بدین❤️🩹
207
شنبه صبح بود. با کولهباری نیمهجان، نیمهبسته، راهی خانهی پدریام شدم؛
با این خیال ساده که آغوش خانواده شاید امنتر باشد از دیوارهایی که دیگر بوی امنیت نمیدادند.
آخرین تصویری که از پنجرهی خانه دیدیم…
تصویری نبود.
دود بود و غبار.
همان کولهی نیمهبسته را بیآنکه باز کنم، دوباره برداشتم.
این بار نه تنها.
با خانواده،
با ترسی که نامش را نمیگفتیم.
راهی شهری شدیم که سالها بود ندیده بودمش؛ شهری که حالا بیشتر شبیه پناه بود تا مقصد.
هنوز از شهر خارج نشده بودیم که یکی از موشک ها مسیر همسایگیمان را گرفت و …
ما زنده ماندیم.
زنده ماندیم
بیآنکه بدانیم
خانهای هست
که روزی به آن بازگردیم
یا نه.
207
قبلا روزانه مینوشتم
روزانه عکس میگرفتم
اینجور مواقع میومدم مینوشتم تا چند روزی قراره فعالیتی تو چنل نداشته باشم. الان اومدم بنویسم دیدم اخیرا خیلی پیش میاد چیزی برای گفتن نباشه یا تصویری برای ارائه پیدا نشه…
ولی خب، به رسم ایام قدیم، تا چند روزی قرار نیست تو چنل چیزی بذارم تا با خودم کنار بیام. کاری داشتین مثل همیشه در خدمتتون هستم
مراقب خودتون باشین🤍
207
روزگاری بود که این شعر تمام امید من رو در بر میگرفت.
راستش فکر میکردم زمان که بگذرد شرمسار میشوم اگر کسی به خاطر آرد که داستان چه بود و چگونه گذشت. اما امروز صرفا لبخند میزنم و میگذرم.
