uk
Feedback
`Sania집

`Sania집

Закритий канал

سایه روشن جنگل در انتظار عضو جدا شده‌ی یو‌دی‌تی https://t.me/SendHarfBot?start=bce3e911f953

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
214
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1330 днів
Архів дописів
پنج شنبه ۲۵ ام حوالی ۱۱ شب~ صدای بگو و بخندشون حرف زدنشون مخصوصا راجب اون مسائل از پشت در اذیتم میکنه. این در برام مثل یک در نیست، مثل یک دیوار حجیمه که داره بین من تنها توی این اتاق و بقیه تمایز قائل میشه. نمیدونم شاید از حجم استرس زیادی بود که امروز کشیدم، از صبح که خیابونا بسته بود و بخاطرش یکساعت دیرتر رسیدم سرکار. از عصری که بخاطر جراحی که ساعت ها معطلش شدم ، از استرس بود یا شرایط و اوضاع آدمای اطرافم که بی حس نمیشدم. سه بار بی حسی بهم تزریق شد. ولی بازم موقع بیرون کشیدن ش از بدنم کلی درد و فشار رو تحمل کردم. صحبتای دکتر و دستیارش هم که ببشتر روی مخم بود. مگه قرار نبود بین بیمارهاشون تبعیضی قائل نشن. نمیدونم شاید توی اون اوضاع و حال و هوا و یک جراحی سرپایی وقتی هنوز بخیه هام تازه ان! حالم بده و گیجم و سردرگم. اون حرفارو نمیشنیدم. شاید بخاطر همینه الان توی این اتاق یک حمله عصبی کوچولو رو با این حالم گذروندم. ولی خودن با کنترل تنفسام خودمو آروم کرد. گوشامو گرفتم و محکم فشار میدم و درحال هق هق زدن ازشون خواهش میکنم که پس کنین نمیخوام هیچی راجبش بشونم.

پنج شنبه ۲۵ ام! کل روبیکا رو زیر رو کردم مگه بود جایی که دوقسمت آخر سریالو بذاره.... دیگه به پیشنهاد یکی از دوستان رفتم سروش نصب کردم ک خداروشکر علاوه بر اینکه کانال اختصاصی داشت، کیفیت های مختلف و فایلای درست😭 از خماری دو قسمت حداقل اومدم بیرون💪🏻👹 الانم سریال پسر خوب رو شروع کردم دارم میبینم. 💀

سه شنبه ۲۳ ام. هنوز توی خماری اون دو قسمت سریالم در کل ولی... شروع کردم از روبیکا ( خفت رو میبینی 😭 ) سریال "آیدل من" رو شروع کردم. امردز دیگه طاقتم تموم شده بود، بخاطر بقیه کار متقاضی ها و مشاوره های من یک هفته است که روی هوا مونده. و خداروشکر دریافت اطلاعات توی زمان مشاوره حداقل اینجا بدرد خورد. تونستم از طریق شماره هاشون باهاشون تماس بگیرم و یک راه ارتباطی پیدا کنم. و خیلی جالبه تا همین عصر شاد کاملا اوکی بود برای ارسال پیام. از یکجایی به بعد احراز هویت خواست برای ارسال پیام. و دست من و دونفر از متقاضی‌ها موند توی پوست گردو. زودتر تموم بشه این ذلتی که ساختن برای ما. من بجای تک تک بچه هام استرس دارم. استرس به موقع آماده شدن فایل هاشون، استرس مدارکشون، استرس اینترنت و اطلاعیه و اخبارها

شنبه ساعت ۱۴ و۱۵ درحال صحبت با پدرم بودم که نگهبان مجتمع عین گاو اومد توی دفتر! : اماکن گفته ساعت ۱۵ باید مجتمع حتما بسته باشه دربش! توی راه برگشت ماشین های انتظامی ، دونه دونه مغازه هایی که باز بودن رو اخطار میدادن تا قبل ساعت ۳ بسته باشن! حس و حال حکومت نظامی گرفته بودم. به ساعت ۱۴ و ۴۵ رسیده بودم. قبل از اینکه ماشین رو ببرم توی پارکینگ، یادم اومد به آروین قول دادم براش حتما خوراکی به عنوان جایزه بخرم! کرکره افق کوروش داشت نیمه میشد که از زیر کرکره پریدم داخل... نمیدونم چرا موقع حساب کردن صندوق بودم که سوال احمقانه‌ای کردم: یعنی تا فردا بسته این! اینقدر زود آخه؟ مسئول: مثل اینکه ساعت ۶ پهلوی دوباره فراخوان داده، ماهم زود باید ببیندیم. پیش خودم فکر میکردم ، من امروز رو از خونه رفتم بیرون و میدونم که چه خبره! اما چی میشد یکی ندونه اینارو؟ شب به خاطر خرید یک کالای ضروری بیاد بیرون و با یک شهر مرده رو به رو بشه! اون چه حسی داره؟ از طرفی هم اعصابم خرد بود که چون فایلاهارو دانلود نکرده بودم و انتقال نداده بودم به لپ تاپ، سه روز از فیدبک و بررسی فایل essay متقاضی های ارشد و دکتری عقب افتادم! تا چند روز دیگه میخواد عقب بیوفته! کل برنامه هام بهم خورده!

شنبه ۸ صبح توی تاکسی حس و حال فیلم های هالیوود داره شهر اصلا یجوری هست که انگار شنبه نیست، نمیدونم شماهم بیرون رفتین یا نه. بعد دو روز که فقط صدای تیراندازی، و دیدن دود آتیش از جاهای مختلف شهر و گاز اشک آور ، درحالیکه نه اخبار اونطوری که میخوای کنجکاویتو برطرف میکنه. نه به شبکه اجتماعی وصلی که اخبار رو چک کنی، حس خیلی عجیبی داره‌. انگار دقیقه های آخر یک سریاله، که بالاخره جنگ با زامبی/آدم فضایی/ جنگ/سیل/سونامی تموم شده. مردم کم کم از خونه ها/پناهگاه هاشون میان بیرون. شهر ساکت و آرومه ولی بهم ریخته اما کم کم داره صدای زندگی توش جریان پیدا میکنه. بخش جالبش اینجاست صبح حدودا طوفان بود و باد برگا و آشغالا رو جا به جا میکرد. چراغ های راهنمایی همه شکسته بودن. تابلوها و بنرهای تبلیغاتی سوختن. نزدیک بانک ها یا ادارات دولتی شهر که میشی، خاکستر و دود توی هواست. حس و حال عجیبی بود. انگار یروز عادی بود که باید بری سرکار ولی نبود. همون مسیر همیشگی بود ولی نبود فرق کرده بود. حتی میز و مانیتورت هم ، همون بود ولی نبود. حسم شبیه یک اسباب بازی کوکی بود، که اول هفته دوباره کوکش کرده بودن تا روتین تکراری رو انجام بده.

ساعت ۱۲ شب شنبه ( مثل این اسیرای جنگی دارم اینجا برای خودم نوت میذارم ) امروز پیامرسانای داخلی اتصال داشتن، البته فقط در حد اتصال، حتی مدیران کانال ها هم نمیتونستن پیام بذارن. پیش خودم گفتم، حتما موقع شنود کردن تلفن های امروزم، شنیدن که میگفتم. دلم میخواد فیلم ببینم. و حداقل اجازه دادن شب رو برم توی روبیکا، دنبال کانال سریال بگردم. نتونستم دو قسمت آخر سریالی که میخواستم رو دانلود کنم. ولی عوضش سینمایی first ride رو دیدم. تناقض جالبی بود، اونا درحال شرکت توی جشن و فستیوال های سونگکران تایلند. من اینجا با اینترنتی که بعد از سه روز ضعیف وصل شده اونم پیام رسان داخلی، درحالیکه صدای تیراندازی هرزگاهی بغل گوشمه‌. اگه توی زندگی قبلیم آدم بدی نبودم، پس چی باعث شده که این زندگیم اینقدر فلاکت بار پیش بره

توی یک سریال تایلندی توی کشوری که خودش کلی اسطوره و شخصیت داستانی داره، فقط کافیه اسم شهرزاد و کتاب هزار و یک شب رو بیارن بدو
توی یک سریال تایلندی توی کشوری که خودش کلی اسطوره و شخصیت داستانی داره، فقط کافیه اسم شهرزاد و کتاب هزار و یک شب رو بیارن بدون توضیح اضافه ای. بعد یک عده که اسم خودشون رو گذاشتن وطن پرست!عاشق وطن و زبان و کوروش، اصلا شاید ندونن این چی هست!

photo content

یادتونه توی مهرماه حالم خیلی بد بود؟! (الانم هست قطعا) و خب من اینقدر شجاع هستم که وقتی آروم شدم بیام و راجب شکستم حرف بزنم.‌

+ کنتور که نمیندازه... به اسم قبولی بورسیه هر کصشعری رو با آب و تاب و هیجانی کردنش بهتون معرفی میکنن، و یجوری این ترس رو القا میکنن که انگار شما نمیدونید و عقبید، تا صرفا فروش خودشون بره بالا.

من واقعا ویوی این اتاقم رو دوست دارم. از همون روز اولیکه اومدم توی این اتاق. یک اتاق خالی با یک فرش و شوفاژ توی اسفند ۴۰۳ ، د
+2
من واقعا ویوی این اتاقم رو دوست دارم. از همون روز اولیکه اومدم توی این اتاق. یک اتاق خالی با یک فرش و شوفاژ توی اسفند ۴۰۳ ، درب بالکن رو باز کردم و تشت تختم روی زمین گذاشتم و فقط به نمای شب نگاه کنم. البته ناگفته نماند توی اون ۱۲ روز ، و اون یک شبی که توی گرگان بود... ویوی شب پنجره اتاقم تبدیل به تروما شده برام.

+🌸
+4
+🌸

Repost from N/a
نمیدونم چرا امیدوارم میکنه بعدش از بلندی پرتم میکنه پایین.

I mean...

شوگا اومد لایو تو نیومدی هنوز

•خب خب، خوشگلایی که ساکن اصفهان هستید☺️☁️ عرضم به خدمتتون که اولین اثر ادبی عشقتون( که بنده باشم ) ، که توی ژانر ادبیات اسطهو
•خب خب، خوشگلایی که ساکن اصفهان هستید☺️☁️ عرضم به خدمتتون که اولین اثر ادبی عشقتون( که بنده باشم ) ، که توی ژانر ادبیات اسطهوره‌ای کهن زبان فارسی قرار میگیره. تایید شده و قراره توی نمایشگاه به نمایش در بیاد.😺🥺💕 نه تنها فقط بخاطر من بلکه این فستیوال کلا بخش‌های مختلف و کارگاه‌های متفاوت و جالبی توش داره! پس اگه علاقه دارید شرکت کنید توش حتما🎀🧸 📝 اسم اثر من " سوگ تفتان " هست و جزء داستان‌های کوتاه است. فستیوال هنری-ادبی دیو و پری نگارخانه صفوی برگزار می کند: “روایت دیو و پری از دید نویسندگان و شاعران” *افتتاحیه جمعه ۵ دی ماه* ساعات بازدید ۱۶ الی ۲۰ آدرس: اصفهان-خیابان خاقانی-نبش کوچه ۳۱-خانه صفوی

چون ازم تعریف کرد🥺💕
ترجمه ماشینی متن: می‌خواهم بگویم، تو دوست خوبی هستی، سعی می‌کنی به دوستت در موقعیت سخت کمک کنی (و حتی در چت خارجی نوشتی) 🥺

Хочу сказать, вы хороший друг, пытаетесь помочь другу в сложной ситуации (да и еще написали в ино чат) 🥺