مُهمَل.
Відкрити в Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1008674135 @Sheydasdream
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
200
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
200
امروز نشسته بودم تو کافهی کنار ارگ کریم خان. شکیلا داشت یه غذای عجیب که مزهی آش دوغ میداد ولی توش بادمجون و گردو داشت میخورد و منم تو حال خودم بودم.
یه آقایی اومد و شروع کرد خوش و بش کردن با صاحب کافه. از لحجش متوجه شدم ترکه.
ازش پرسیدم: ترکید؟ گفت بله.
مراغهای بود.
خیلی خیلی تو خودش بود. یه چیزایی مینوشت. تو کاغذی که صاحب کافه گرفته بود.
فهمیدم کارش مرمته.
صاحب کافه گفت: نمیری مراغه؟ گفت: نه سر کارم بندر. شاید برای تولد دخترم رفتم.
یه مکثی کرد و بعدش با یه حالت سر به زیر و ناراحت گفت: اگه زنده بمونم.
منم زیر لب گفتم: انشاالله صد سال عمر کنید.
اونم که شنیده بود گفت: این دفعه دیگه قرار نیست معمولی بزنن.
گفتم خب شما جنوب چکار میکنید؟
گفت نظامیم. تو بخش مهندسی البته. نمیتونم پستم رو ترک کنم.
ازش پرسیدم چرا استعفا نمیده و اونم گفت اصلا قبول نمیکنن تو این شرایط. کاملا غیر ممکنه.
بعدش هم زیر لب غرغر کنان میگفت: مسئله اینه که این شرایط و جایگاه اصلا با ارزشهام هم نمیخونه.
بعدش باز با همون حالت مغموم سرش رو انداخت پایین و به نوشتن ادامه داد.
خیلی دلم میخواست بدونم تو اون کاغذ داشت چی مینوشت؟ آیا حرفایی بودن که یه آدم دوست داره تو آخرین روز زندگیش بزنه؟ آیا حرفایی بودن که دوست داره ازش به جا بمونه؟ چه چیزی بودن اون کلمات.
از اون موقع تا الان همش دارم به دختر بچهش فکر میکنم و تو دلم براش یه شمع روی کیکش روشن کردم که کنار پدرش فوت میکنه.
200
آدما میان و داراییهاتو به نام خودشون میزنن و میرن. مثلا حسی که من از این آهنگ میگرفتم الان برای همیشه به مصادره یک عزیزِ رفته در اومده.
