اتاقی از آنِ خود
Відкрити в Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
198
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-630 днів
Архів дописів
میدانم هرچه بنویسم قضاوت میشوم و شاید هم اینطور نباشد ولی چیزی که فعلا احساس میکنم همین است.
این سطرها را هم شاید به صبح نرسیده، پاک کنم!
ما اینجا نمینوشتیم که چیزی به دیگران یاد بدهیم یا برای آیندگان چیزی بگذاریم، ما مینوشتیم چون این تنها راه ما، تنها پناه ما برای زندگی کردن بود.
با قطع شدن اینترنت، تنها دلخوشی هم از ما گرفته شد از ما که در میان آشوب و گرانی و آلودگی و قحطی، باز هم راهی به زندگی میجوییم و بازهم دنبال لذت بردن از آنیم.
ما اینجا در امنیت مینوشتیم، راویان دلخوشیهای کوچک خودمان بودیم، راویان رنجهای روزمره و آرزوهای خیلی ناچیز و لذتهای کوتاهمان.
در روزهای اول قطعی اینترنت، خشم داشتم. خشم نسبت به اینکه چرا تنها دلخوشیام را در هجوم بیامان روزمرگی از دست دادهام.
چندروز که گذشت، جملهای از کریستین بوبن را با خودم زمزمه میکردم: شاید این ضعف من باشد شاید هم لطف الهی. به هر صورت آنچه را به من میدهند می گیرم، آنچه را از من میگیرند دیگر نمیخواهم!
من دیگر اتاقی از آن خودم را نمیخواستم مثل تمام چیزهایی که دنیا از ما دریغ کرد!
فکر نمیکردم حتی با وصل شدن اینترنت، دیگر دلم میخواهد چیزی بنویسم!
از کجا معلوم که دوباره تمام دلخوشیم دود هوانشود! چه دنیای شکنندهای!
وقتی از یک هفته گذشت، عادت کردم. به ننوشتن در اینجا و نخوانده شدن و نبودن در جهان مجازی!
از آنچه این مدت گذشت روایتهای زیادی میتوانیم بنویسیم. روایت های شخصی زیادی. دو هفته وصل نبودن به شبکههای اجتماعی برای آدمی که در دقیقه، بارها نوتیفهایش را چک میکند.
دوهفته ماندن در بیخبری، پشت درهای بستهی دنیای ارتباطات، عذاب بزرگی است ولی خب..ما این روایتها را از دست میدهیم.
ما گم میشویم در صداها، در دستهها و جناحها، در روایتهای بزرگتری که ما آدمهای معمولی را نادیده میگیرد.
ما فراموش میشویم در تاریخ، در زمان، در اخبار!
و راستش این شکننده بودن همه چیز، این ناپایداری و این قدرت عجیب عادت، از من آدم دیگری ساخته است. آدمی که از نوشتن میگریزد یا شاید دیگر ایمانش را به آن از دست داده است!
آدمی که سکوت را به نوشتن در زیر نگاههای قضاوتگر اینجا، ترجیح میدهد. آدمی که با ترس مینویسد و خودخوری میکند چون آرمان بزرگی جز زندگی کردن ندارد!
آدمی که تنهاتر از وقتی است که روایتی برای گفتن داشت چون حالا دلیلی برای نوشتن ندارد!
اون روزای اول قطعی اینترنت، این آهنگ چاوشی رو گوش میدادم.
بعد دوهفته آپلودش میکنم.
دیشب با بچه بیرون بودم و برایش از این مغازهها که فراوان شدهاند، سیب زمینی سرخ کرده و فیله مرغ سوخاری خریدم.
توی پیادهرو، یک میز و صندلی پلاستیکی بود.
بچه نشست به خوردن سیب زمینیها و من داشتم عابرین را تماشا میکردم. آخرین باری که مردم را توی پیادهرو تماشا کرده بودم، کی بود؟!
قبل از ما، دوتا دختر بلوز و شلوارپوش، از پشت صندلیها بلند شدند و بعد از ما یک گروه سه نفرهی دخترهای چادری آمدند و نشستند.
توی پیاده رو ها هم پر بود از دخترهایی بیست و یکی دوساله! شاید هم کمی بیشتر!
یاد جوانی خودم افتادم. یاد دوران دانشجویی خودم. و میدانید، داشتم به این فکر میکردم که زمان دانشجویی ما، گرانی نبود ولی ما چرا هرشب پیتزا نمیخوردیم؟! ما چرا برای گرفتن غذاهای سلف خوابگاه، با شلوار خانهای که از زیر پالتویمان پیدا بود و ظاهری مسخره داشت، قابلمه رویی دستمان میگرفتیم و توی صف میایستادیم تا آشپز سلف ظرفمان را پر از برنج و خورشت کند؟!
حتی جمعهها هم به ماندن در خوابگاه و خوردن ماکارونیهایی که دانشگاه، به رایگان به ما میداد میگذشت.
وقتی تینیجرها و جوانهای امروزی را میبینم که صندلیهای کافهها و رستورانها و فستفودها را فتح کردهاند و دوتایی و سه تایی توی پیادهروها قدم میزنند، از خودم میپرسم تفریح ما در آن سالهای دور از خانواده چه بود؟!
در آن سالهایی که شبهای زمستان، هرکجا که بودیم باید هشت شب خودمان را به خوابگاه میرساندیم؟!
صرفا دربارهی خودم صحبت نمیکنم، چون من از اول هم سرم توی کتاب و نوشتن و زندگی خودم بود!
در این پانزده سال که فاصلهی جوانی ما و آنهاست، خیلی چیزها عوض شده است. ما موبایلهایمان به اینترنت وصل نمیشد و اگر کسی دوست پسر داشت، برای صرفهجویی در هزینه و اینکه موبایلش اشغال نباشد و خانوادهاش مشکوک نشوند، با تلفن عمومی صحبت میکرد؛ ایستاده روی پا و در سرما!
من برای اینکه بتوانم به وبلاگم سر بزنم و نظرات جدید را بخوانم یا پست جدیدی بگذارم که بارها مجبور میشدم وسط همبن خواندن و نوشتنها، پنجرهی بلاگفا را ببندم مبادا کسی از رازهایم خبردار شود، یا به کافینتهای نزدیک دانشگاه میرفتم و یا به سایت خوابگاه سر میزدم که بعضی شبها بسته بود و میگفتند نت قطع است و دنیا رو سرم خراب میشد!
حالا همه چیز عوض شده است اما جوانهای امروزی، از ما نومیدترند، از ما خستهترند، جوانهایی که من میبینم حتی بعد از به بار نشستن زن زندگی آزادی، باز هم ناراضی و سرخوردهاند!
نمیخواهم نسلها را با هم مقایسه کنم. نمیخواهم مثل پدر و مادرها بگویم ما امکانات شما را نداشتیم!
نمیخواهم بگویم کداممان بهتر بودیم و دوره زمانهی بهتری داشتیم.
فقط چیزی در این میان، از دست رفته است.
چیزی که با دیدن جوانهای توی پیاده رو و خواندن حرفهایشان در کانالهای ریز و درشت تلگرامی، به وضوح میتوان فهمید!
Repost from N/a
از جا بلند شدم و آمدم بندرعباس.
دیگر طاقت و توانی برایم نمانده بود که بمانم و کار کنم و مدام درگیر اخبار و اضطراب بمانم. صبح که رسیدم و سوار ماشین شدم چندمسافر دیگر هم در ماشین بودند که بروند اسکله و بروند قشم و درگهان. اغلب برای خرید آمده بودند. راننده تاکسی همان ب بسمالله شروع کرد به نفرین و ناله که کسبه اینجا و قشم خیلیهایشان با درهم کار میکنند و درهم در عرض یک هفته از بیست و چندتومان شده چهل و چند هزارتومان و همه ماندهاند باید چطور در این وضعیت کار کنند؟
میگفت دیروز بندر هم اعتصاب کردند. امروز هم گفتهاند اعتصاب میکنند.
شهر اما در امن و امان است و مردم تلاش میکنند هنوز زندگی کنند.
آمدم ساحل.
مرغهای دریایی سروصدا میکنند و در ساحل به زندگی عادی ادامه میدهند. هوا بهاریست و نسیم خنکی میوزد.
این همان چیزیست که بعد از یکماه کلافگی به آن نیاز داشتم. دریای جنوب، صدای مرغهای دریایی و کمی آرامش به دور از هرچیزی که قلبم را میفشارد.
میدانم که هیچچیز سرجایش نیست.
و نمیدانم که چندساعت آینده یا چند روز بعد چه خواهد شد؟
و راستش را بخواهید
درست یا غلط
خوب یا بد
من در حال حاضر توان جنگیدن ندارم.
حتی توان اعتراض کردن هم ندارم.
نشستهام و همهچیز را مثل یک فیلم تماشا میکنم.
یک روز از همه این چهل و اندی سال تنها چند سطر در کتابهای تاریخ باقی میماند.
درست شبیه سالهای جنگهای جهانی.
کتاب کمونسیم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم را که میخواندم مدام به خودمان فکر میکردم.
دریا آرام است.
کاش دلهای ما هم روزی آرام شود…
هجدهم دی ۰۴/ پنجشنبه
سال نو با پیشدرآمد آبان سیاسی ایران آغاز شد، با سه برابر شدن قیمت بنزین و چندبرابر شدن قیمتها، با تظاهرات خیابانی، با کشته شدن صدها تن و زندانی شدن افراد زیادی.
کمی بعد تلف شدن دهها نفر در کرمان زیر دست و پا و کمی بعدتر قاجعهای بزرگ...خیلی بزرگ...
سقوط هواپیمای اوکراینی شماره، هفتصد و پنجاه و دو بر اثر شلیک پدافند نظامی که صد و هفتاد و شش نفر سرنشینش را چند دقیقه، میگویند شش دقیقه، به کام مرگ فرستاد. همان نزدیکی فرودگاه بینالمللی تهران. در شهریار.
یک خانوادهی کامل از دوستانت را از دست میدهی. دکتر پدرام موسوی و همسرش مژگان خانم دانشمند را.
دوستان یزدیات را، فرشتگانی که پیش از پروازشان از تهران به تو زنگ زدند و برایت آرزوی سلامتی کردند: « آقای صدر، کانادا منتظرتیم. میدونیم بهتر میشی. جونسختتر از اونی هستی که به نظر میرسی.میبینیمت. منتظریم. منتظر.»
اما حالا تو نشستهای و هنوز نفس میکشی. تویی که یادشان میکنی. تو زندهای و آنها به همراه دو دختر کوچولوی گلشان، دریا خانم و دورینا خانم، رفتهاند.
باورکردنی نیست، اما واقعا رفتهاند.
تو اینجایی و اخبار آن پرواز نکبتی را دنبال میکنی. دنبال میکنی و زیر لب نفرین میفرستی، نفرین میفرستی و میگویی: «دریا، دورینا. دریا. دورینا»
قصهی تو و امثال تو و سقوط هواپیمای اوکراینی تفاوت دو نوع مرگ است. مرگ نوع اول، مرگ بیدرد در دل حادثه و مرگ نوع دوم، یعنی جان دادن تدریجی با درد و شکنجه. یکی بیمقدمه و یکی با پیشدرآمد و پسدرآمد. یکی کوتاه و یکی بلند. یکی آمیخته با بهت و ناباوری و یکی با انتظاری طولانی و بدون شگفتی.
از قیطریه تا اورنج کانتی/ حمیدرضا صدر
صفحه ۲۶۳
ما نمیتوانیم یک شبه انقلابی بشویم.
ما نمیتوانیم حرف زور بزنیم.
ما نمیتوانیم بگوییم مرگ بر دیکتاتور و خودمان کامنتهایمان را ببندیم و به مردمی که کامنتهایشان باز است فحش و بد و بیراه بگوییم!
ما مردم ایران، علی رغم چیزی که فکر میکنیم، برای رسیدن به جهانی آزاد و برابر خیلی خیلی راه داریم!
Repost from ابرکانه | صدیقه حسینی
یکی از زندانیهای هشتاد و هشت
میگفت که بعد از جریانهای آن سال
داشتند او را از زندان میبردند دادگاه
و با این که چشمبند داشته توانسته بهشکل محدود خیابان را ببیند
میگفت یک لحظه دیدم مردم توی خیابان دارند عادی زندگی میکنند
خوشحال و شاد و خندان
هیچکس حتی نمیداند من وجود دارم
چه برسد که بخواهد به این وضعیت فکر کند
گفت همان را رفتم دادگاه و اعتراف کردم و تمام!
میشود گفت:
نترسید
نترسید
ما همه با هم هستیم
یک شعار است
حتی اگر ما همه با هم باشیم باز هم به اندازهی هم هزینه نمیدهیم.
مثلا تو با هفتاد هشتاد نفر فالور و پیج پرایوتی که داری، صبح تا شب در حال استوری گذاشتن از اعتراضات هستی و فکر میکنی خیلی آدم مبارزهگر و حقطلب و شجاعی هستی و به خودت افتخار میکنی که امروز هزار تا استوری گذاشتی...
درحالی که خب استوری تو را جز خودت و چهار تا دور و بریهات که کسی نمیبیند، حد تاثیرگذاری تو در همین حد است و تازه میتوانی آن چهار نفر اعضای خانواده یا دوست را که مثل تو فکر نمیکنند و ممکن است رابطهشان را با تو قطع کنند، هاید کنی که مبادا در این حد هم هزینه بدهی!
آن وقت همین تو، چهطور میروی زیر پست کسی که پیجش باز است، بالای صد کا فالور دارد، مدام رصد و تهدید میشود، مینویسی: بیشرف!
فقط به خاطر این که آن قدری که تو در پیج شخصی کوچکت آزادی داشتی استوری بگذاری او نداشته؟ و اصلا متوجه هستی حد هزینهای که شما دو نفر میدهید با هم برابر نیست؟
یا اگر او تصمیم بگیرد چیزی منتشر کند
که فقط بگوید موضعش چیست
از وضعیت ناراضیست
ولی دست و بالش بسته است
و الان است که بیایند ببرندش
اگر بنویسد: من هم معترضم هم ترس دارم
تو باز برایش کامنت میگذاری: وسطباز!
من اصلا نمیدانم کی
به خودش اجازه میدهد به دیگری بگوید بیشرف و وسطباز؟ کسی که به نظرش خودش اقدام شجاعانه داشته؟ آن هم وقتی در شرایط برابر با او نبوده؟
من فکر میکنم
کنشگری نقطهایست که آدم در مسیرش به آن میرسد
وقتی توانست به ترسهایش غلبه کند
وقتی خشمش بزرگتر از ترسش شد
وقتی حس کرد چیزی برای از دست دادن نمانده اما نباید بگذارد خودش از دست برود
وقتی هزار و یک اتفاق دیگر بیفتد
که به آدم جسارت این را بدهد قدمی بردارد
و همیشه هم اولین قدم نمیتواند جسورانهترین قدم باشد
شجاعت کمکم شکل میگیرد
با قدمهای کوچک
پس ما نمیتوانیم دیگران را مجبور کنیم کنشگر باشند و هزینهاش را هم بدهند وقتی هنوز به لحاظ درونی به آن نقطه نرسیدهاند.
ما نمیتوانیم آنها را تحت فشار بگذاریم
نمیتوانیم بیشرف و وسطباز خطابشان کنیم
نمیتوانیم به آنها حس شرم بدهیم
که چرا جوری که ما دلمان میخواست واکنش ندادی؟
واقعا دیدن کامنت مردم زیر پست آدمهای شناختهشده من را میترساند، میگویم یعنی با چه روند فکریای این کامنت را میگذارد و او را بیشرف و وسطباز و... خطاب میکند؟
یکی نیست بگوید
تو چراغ خود بیفروز
بگذار او هم به وقتش چراغ خودش را روشن کند، اگر هم نکرد در تاریکی آشکار خواهد بود، لازم نیست تو با چکش بایستی بالای سرش و بگویی یالا چراغت را روشن کن! این چیزها زور سرش نمیشود.
واقعا عصبانی و ناامیدم!
صدیقهنوشتهها
https://t.me/abrakaneh
جستارهایی که دربارهی پدر و مادرها و خاطرات آنها هستند، همیشه برای من جالبند. خارجیها و خصوصا آمریکاییها از این نظر چیزهای زیادی برای گفتن از بچگیشان دارند. هرچند نویسندههای این کتاب ملیتهای متفاوتی دارند.
اما توی سینمای هالیود هم اگر دقت کنید، خیلی وقتها فلش بک به گذشته است و به یاد آوردن خاطرات مادر و پدری که برعکس خاطراتی که ما شرقیها دوست داریم به یاد بیاوریم، چندان بینقص ومقدس نیستد.
پدر و مادرها هم میتوانند اشتباه کنند، میتوانند گاهی بدرفتاری داشته باشند یا در شکستها و کمبودهای ما نقش مهمی ایفا کرده باشند. مهم این است که در هر صورت حضورشان در زندگی بچه، بیبدیل و یگانه است.
خاطرات ما از زندگی با خانواده، همیشه و همه جا میتواند رخ بنماید چه به وقت سربلندیها و چه سرافکندگیها. مخصوصا اگر چیزی را سانسور نکنیم و بخواهیم صادقانه از بچگیمان بگوییم.
از خواندن کتاب کیفور شدم. روایتها خواندنی و ترجمه، درخشان بود.
ممنون خانم نصیریها. ممنون که اینقدر عالی انتخاب و اینقدر زیبا و خواندنی ترجمه میکنید و به ویژه ممنون برای دو جستار آخر در مورد زندگی و پدر و مادر خودتان.
#لیلا_نصیریها
Repost from شعر و ادبیات چامه
رنجها
یگانه درخت منند
عصرهای پاییزی بار میدهند
سراسر شب به چیدن خود مشغولم.
#شمس_لنگرودی
@chaame ⛱
درخت گلابی را دیدم و خب دروغ چرا، خوشم نیامد. فیلمش تعلیق نداشت و بیشتر شبیه یک روایت مستندوار بود که اگر چهرهی معصوم گلشیفته و بازی درخشانش نبود، سخت میشد باور کرد این یک فیلم سینمایی است! نیمساعت آخرش را فقط به این امید دیدم که یک اتفاقی بیفتد و نیفتاد!
با دیدن اسم داریوش مهرجویی در تیتراژ، مثل هروقت دیگری یاد ماجرای قتلش افتادم( واقعا مهرجویی و زنش را کشتند؟! قاتلش چه شد و انگیزهاش چه بود؟!)
برای یک کارگردان، پایانی از این سینماییتر نمیشد!
ولی خب دیگر فراموش شد مثل خیلی خبرها، خیلی چیزها، خیلی سرگذشتها.
اما هنوز هم در نوع خود، سرگذشت عجیب و غریب و غمانگیزی است!
یک)
کارشناس تعلیم و تربیت توی تلویزیون، لپتاپ را روی پایش گذاشته و در پاسخ مجری که میپرسد پدر و مادرها از دعوای بچهها و ناسازگاریهایشان نگران میشوند، میگوید: اصلا بگذارید اول از همه بگویم چرا پدر و مادرها اینقدر نگرانند؟!
تا بچهها دعوا میکنند نگران میشوند، یا وقتی رفتار بدی میکنند فکر میکنند که وای تربیت این بچه از دستم در رفت!
نگرانی خوب نیست و آدم را از توازن خارج میکند.
توی دلم حرفش را تحسین میکنم.
دو)
میروم مهدکودکی در نزدیکی خانه تا دربارهی محیط و شرایط و هزینه ثبتنام پرس و جو کنم و مربیها را ببینم و با آنها حرف بزنم. از فضای مهد کودک یک زیرزمین تاتامی پوش شده میبینم و سرسره و یک عالمه سر و صدا!
به مربی میگویم میشود بیایید بیرون، چون صدایش را در آن همهمه نمیشنوم. محیط مهد چنگی به دلم نمیزند. نمیدانم بچه را بیاورم خوشش میآید یا نه.
چند ماه است دست نگه داشته ام تا شرایط بهتری فرا برسد و حالا شرایط از همیشه بدتر است اما نمیتوانم دست روی دست بگذارم تا پاییز تمام شود، تب آنفولانزا فرو بنشیند، بچهام دیگر توی مهدکودک، سطل آشغال را چپه نکند ( کاری که در مهدکودک قبلی کرده بود) و یاد بگیرد کار بد نکند!
با این حال نمیتوانم مجبورش کنم. هنوز نمیدانم درستش کدام است.
خانم روانشناس، دوماه پیش هم همان حرف مردادماهش را تکرار کرد. برای مهد رفتن زود است و هرچه پیش شما بماند بهتر است!
آن موقع وقتی دیدم بچه به مهد رفتن علاقه نشان نمیدهد، اصراری نکردم، دلم نمیخواست در سه سالگی به کاری که دوست ندارد مجبورش کنم.
میدانستم بعدا تاثیر بدی میگذارد. وقتی خانم روانشناس این را گفت خیالم راحت شد که اشتباه نمیکنم.
حالا اما سردرگمام.
مثل دوران نوزادی که نمیدانستم شیر خشک بدهم یا نه، شربت حساسیت عوارض دارد یا نه!
وقتی فقط دو سال داشت و سرفههایش شدید شد و دکتر گفت توی ریههایش آب جمع شده، توی سرما، توی حیاط بیمارستان ایستاده بودیم و نمیدانستیم بچه را بستری کنیم یا نه!
هنوز هم نمیدانم درستش کدام است و البته هنوز هم نمیتوانم بچه را به رفتن و ماندن در جایی که دوستش ندارم مجبور کنم. شاید تاثیر کودکی خودم است که یک سره به مهدکودک گذشت!
مهدی که امروز سر زدم، امکانات و محیط شاد مهد قبلی را نداشت ولی مربیاش، آدم خوبی به نظر میرسید. مهربان و صمیمی بود، تمام مدت حرف زدنش میخندید، عصاقورت داده نبود و به نظر میرسید درک بهتری از بچهها دارد و البته هزینهاش یک سوم مهد قبلی بود.
یاد پیمان معادی در سریال افعی تهران افتادم. بچهاش را یک مدرسهی خیلی خوب در بالاشهر میبرد که شهریهی زیادی هم داشت و خانم مدیر داشت عذر بچه را خواست به بهانه اینکه بچه طلاق است و تربیتش کامل و اصولی نیست!
پیمان معادی روبروی زن ایستاد و هرچه دلش خواست بارش کرد.
کاش من هم میتوانستم بدون اینکه آدم بیفرهنگ و بینزاکتی به نظر برسم این کار را بکنم.
میروم دنبال بچه که از صبح زود خانه مادربزرگش رفته است.
مادرم دیشب از مراسم اعتکاف آمده و میگوید صبحی دایی از کانادا زنگ زده بود و از اوضاع ایران میپرسید و نگران بود.
گفت بهش گفتم رژیم به این راحتی قرار نیست عوض شود. مادرم تلگرام و اینستاگرام ندارد و هروقت میخواهم عکس یا فیلمی از بچه برایش بفرستم، توی ایتا میفرستم.
مادرم نمیخواهد رژیم فعلی عوض شود چون تنها امنیتی که در زندگی لازم است را برایش فراهم میکند و خب خیلی ها همینطورند.
هنوز هم نیاز اولیهی خیلیها امنیت است و اصلا دغدغهای به اسم آزادی یا حتی رفا بیشتر را ندارند! آمریکا هراسی کار خودش را کرده است ولی آخر نمیشود که از آمریکا هم هراسی نداشت! اصلا باید از هرکسی که قدرت در دست دارد ترسید!
مدتهاست با مادرم بحث نمیکنم و به جایش درکش میکنم.
به مادرم میگویم به هرحال مردم ناراضیاند و نارضایتی مثل سیل است و به خواست من و تو کاری ندارد.
گفتگویمان همینجا پایان میگیرد چون مادرم استاد عادی نشان دادن شرایط غیرعادی است و من هم دیگر یاد گرفتهام تلاش نکنم کسی را تغییر بدهم مخصوصا پدر و مادرم که حقوق بازنشستگیشان را سر ماه میگیرند و همیشه به لقمهای نان و سرپناهی برای زندگی راضی بودهاند!
یاد حرف کارشناس میافتم.
حرفی که تحسینش میکردم و حالا توی دلم میگویم پدر و مادرها نگران نباشند چکار کنند؟!
نسلی نگرانند و نگرانیشان را با عادی انگاری فروکش میکنند. عدهای هم نگرانند و سر بچههایشان داد میزنند.
دستهی دیگری هم مثل ما کاری از دستشان برنمیآید.
سعی میکنند زندگیشان را بکنند و ببینند آخر و عاقبت این اوضاع چه خواهد شد!
حوصله کنید و این ویدئو رو تا آخر ببینید و این روزها بیشتر از همیشه مراقب روح و جسم خستهی خودتون باشید.
پایهی کافیشاپ رفتنهای من 💚
این آقاهه که ازش قهوه میگیرم، هر بار که من رو با بچه میبینه، دو تا شکلات میذاره کنار قهوه و تاکید هم میکنه که یکیش رو برای بچه گذاشتم.
وقتی میایم بیرون، بچه دوتاشو از من میگیره 🥲
