اتاقی از آنِ خود
Відкрити в Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
198
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-630 днів
Архів дописів
وضعیت بچهداری اینطوریه که مثلا یک هفته روی بچه و عادتها و رفتارش کار میکنی، نصف روز میره خونهی مامان جونش و تمام زحماتت به باد میره چون کلا ریست فکتوریش کردن!
Repost from نیکولای آبی
بعد از صد سال تصمیم گرفتم بهخاطر دل خودم، فقط و فقط بهخاطر دل خودم نه هیچچیز دیگر، یک جلسهی نقد فیلم شرکت کنم. اطلاعیهاش را دیدم، زنگ زدم رزرو کردم، با اینکه شب نخوابیده بودم صبح زود حاضر شدم و رفتم آنجا. چه شد؟ عذرخواهی کردند و گفتند منتقد سرما خورده و جلسه کنسل شده. من زدم زیر خنده. چرا؟ چون یاد فیلم کلاهقرمزی و سروناز افتادم؛ سکانسی که کلاهقرمزی به سروناز میگفت: «سروناز خانم، شما شاهدی که من میخواستم از امشب مسواک بزنم ولی آدمدزدها ما رو دزدیدن و نشد...!»
Repost from آوای درناها
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم
یعنی خودم را.
ذخیره ای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچ کس نداشت.
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی.
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم ..
یعنی تو را ...
#رسول_یونان
مرسی از دوستی که بهم یادآوری کرد فلیبگ رو ببینم ( این همه سال ندیده بودم!)
فقط دیگه وقتی بچه میخوابه نمیتونم بخوابم چون باید فلیبگ ببینم 😉
بعد از یک هفته، خانم میم پیدایش شد.
گفت که در این مدت درگیر ورزش و رژیم بوده و توانسته پنج کیلو و چهارصد گرم وزن کم کند و امیدوار است بتواند برای تولد پسرش در اواسط آبان، پیراهن زرشکی که مادرش از دوبی برایش آورده را بپوشد.
زنها خوشحال از اینکه خانم میم صحیح و سالم است و اتفاقی برایش نیفتاده، همگی با اموجیهای تشویق و لایک و قلب، گفتند او همیشه زنی قوی و مادری نمونه بوده است و آنقدر قلب بزرگی دارد که حتما به همهی خواستههایش خواهد رسید
یک شب خانم میم که مرتب گزارش وزن روزانه اش را توی گروه میفرستاد، آنلاین شد و توی گروه نوشت که اصلا حال خوبی ندارد و دلش میخواهد برود یک جای دور که دست هیچکسی به او نرسد.
وقتی زنها پیام دادند و پیگیر حالش شدند، او گفت با شوهرش بحثش شده و دیگر نمیداند باید چه کار کند.
زنها با اموجیهای اشک و تعجب و ناراحتی با خانم میم همدردی کردند و پرسیدند آنها که هیچوقت مشکلی نداشتند و چرا یک دفعه همه چیز خراب شد؟! شاید زیر سر شوهرش بلند شده و دارد با این کارها، بهانهگیری میکند.
این اولین تشخیص همهی زنهای گروه در مقابل مردهایی بود که بی دلیل بداخلاقی میکنند و به زن و بچهشان بیتوجهند!
خانم میم اولش خیلی محافظه کارانه جواب میداد ولی بعدا سر درددلش باز شد. گفت که هیچوقت شوهرش را دوست نداشته و فقط برای آنکه از خانهی پدر و مشکلاتش فرار کند زن او شده است.
تمام زنهای گروه با شنیدن داستان زندگی خانم میم و مشکلات اخلاقی شوهرش، به اتفاق تایید کردند که مردها لیاقت زنهای خوب و فهمیده که از هر انگشتشان هنر میریزد را ندارند و هرچه زن پرخرجتر و متوقعتری باشی زندگی بهتری خواهی داشت.
الان دو هفته است که دوباره هیچ خبری از خانم میم نیست. خانمها دربارهی او از یکدیگر میپرسند. هیچکس شمارهاش را ندارد و همه تاسف میخورند که دفعهی قبلی چرا یادشان رفته شمارهاش را بگیرند.
چندروز قبل، یکی از زنها خبر قتل استاد دانشگاه تهران توسط شوهرش را توی گروه فرستاد و زیرش نوشت «حیف خوشگلی اش. مردها زن خوب که میبینند هار میشوند.»
زنی دیگر گفت «چه وحشتناک دیگر توی خانههایمان هم امنیت نداریم» و یکی دیگر ریپلای کرد و نوشت: «من نگران میم هستم. نکند...»
زنهای دیگر نوشتند زبانت را گاز بگیر، این چه حرفی است. اما هیچکدامشان به روی خودشان نیاوردند که چقدر نگران خانم میم هستند و توی سرشان چه فکرهایی میگذرد.
خبر قتل زن را تا آخر خواندم. همکارهایش گفته بودند او زنی آرام و بیحاشیه بود که قرار بود در آیندهای نزدیک، پست جدیدی در دانشگاه پیدا کند.
دوباره توی چتهای گروه گشتم و آخرین پیغام خانم میم را پیدا کردم. روی عکسش کلیک کردم.
عکس پروفایلش را عوض کرده بود و به جایش سلفی سه نفرهای گذاشته بود با پسر و همسرش در رستورانی با دیوارهای سبز.
همسرش با یک کلاه سرمهای و عینکی بدون فریم، دستش را روی شانهی خانم میم گذاشته بود، لبخند به لب داشت و اصلا شبیه قاتلها نبود!
پ ن: براساس یک داستان واقعی!
خانم میم همیشه عکس نانهایی که میپخت را با باقی خانمهای گروه به اشتراک میگذاشت. یک روز نان پنجرهای یک روز شیرمال یک روز نان خرمایی.
تازه فقط نانها نبودند که، گرچه تصاویر نانهای گرد و تپل همیشه وسوسه برانگیزتر بود. زنها پیام میدادند که به به، چه زن کدبانویی بوی نانت تا اینجا آمد یا مثلا میگفتند همسر و پسرت چقدر خوشبختند که هرروز نان تازه میخورند.
خانم میم خیلی از روزها می آمد و روزش را شرح میداد. روزی که از صبح خیلی زود بیدار شده بود و مشغول پخت و پز و کارهای خانه و حمام بردن و بازی با پسرش شده بود.
حتی خود من هم به این همه تلاش و کوشش خانم میم و به تواناییش در پخت نانها غبطه میخوردم. چندباری پیام دادم که یک دستور ساده و کاربردی برای درست کردن خمیر نان بدهد چون بعد از شکستهایی که در نان پختن داشتم، فکر میکردم کسی که بتواند چنین نانهای زیبا و برشتهای را از توی فر دربیاورد، کدبانوی ماهری باید باشد.
خانم میم عصرها پسرش را به همسرش میسپرد و پای پیاده در هوای خنک یکی از شهرهای ساحلی، خودش را به کلینیک دندانپزشکی میرساند که در آنجا کار میکرد.
خانم میم زیاد از جزییات کارش نمیگفت ولی اهمیتی نداشت. همین که زنی میتوانست هم در خانه و هم اجتماع کار کند و در هردو موفق باشد جای تشویق زیادی داشت هرچند در جواب کنجکاویها و فضولیهای بقیهی زنها در گروه، چندباری به این اشاره کرده بود که حقوقش زیاد نیست چون کارش پاره وقت است و به خاطر بچه، نمیتواند شبها دیر به خانه بیاید.
خانم میم لابلای عکسهایی که از اکبرجوجهی لذیذ و پیتزاهای خوشمزهاش میگذاشت، گاهی هم متنهایی احساسی مینوشت و از دلتنگیهای گاه و بیگاهش میگفت و دوست داشت یک روز بتواند رمانی که چندسال پیش نیمه کاره گذاشته را تمام کند.
بعضی روزها هم عکسی از یک النگو یا زنجیر خیلی ظریف که از پشت ویترین طلافروشیهای سرراهش گرفته بود، توی گروه میفرستاد و میگفت میخواهد با پسانداز اندکی که دارد کمی طلا بخرد و نمیداند بهتر است کدام را بگیرد.
از هر لحاظ که حساب میکردی خانم میم، زن زندگی بود.
خودش میگفت با اینکه مجبور است به خاطر کارش، چند ساعت از بچه دور بماند ولی تمام تلاشش را میکند وقتی از سرکار برمیگردد پسرش را ببرد پارک یا برایش پیتزا درست کند و نبودنش را جبران کند.
خانم میم عضو فعال گروه بود. او گاهی عکس مادرش را در کشوری خارجی می گذاشت و میگفت از مادرش یاد گرفته زحمتکش باشد و دستش توی جیب خودش باشد. مادرش پرستار بچههای خانوادهای متمول بود و بعد از چند سال زندگی با مردی معتاد و جدا شدن از او، داشت روی خوش زندگی را میدید.
خانم میم اعتقاد داشت که لیاقت مادرش همیشه بیشتر از اینها بوده است.
چندوقتی توی گروه از خانم میم و عکس نانها و پیراشکیهایش خبری نبود. آخرین پیامش، عکس دختری پوشیده در یک لباس فرم بود. لباس آستینهایی کوتاه داشت و موهای سیاه دختر از زیر دستمال سر، روی شانههایش ریخته بود.
خانم میم میگفت از هفتهی آینده تمام پرسنل کلینیک باید این لباس فرم را بپوشند و اگر همسرش بفهمد باید چنین لباسی در محیط کار بپوشد دیگر اجازه نخواهد داد او سر کار برود.
این اولین باری بود که خانم میم از همسرش حرف میزد. همسری که همه فکر میکردند یکی از خوشبختترین مردهای روی زمین است که تهچینهای لذیذ و لازانیاهای بهشتی خانم میم نصیبش میشود.
بعد از آن پیام بود که تا یک هفته خبری از خانم میم نبود. اعضای گروه نگران بودند و از یکدیگر میپرسیدند چه کسی از او خبر دارد. کسی شمارهاش را نداشت تا به او زنگ بزند.
برای اولین بار روی عکس پروفایلش کلیک کردم. تصویر آسمانی ابری بود که در گوشهی عکس نوشته بود: به گمانم شب را وقتی خدا دلتنگ بود آفرید!
در کمال تعجب دیدم هیچ شمارهای توی پروفایلش ثبت نشده است...
ادامه👇
Repost from Exegesis
روایت گرتا تونبرگ از آنچه در بازداشت اسرائیل بر او گذشت
من را گرفتند، به زمین انداختند و پرچم اسرائیل را روی بدنم انداختند. بعد از بقیه جدا کردند. کتک میخوردم، لگد میخوردم و تمام مدت پرچم را دورم پیچیده بودند.
خیلی خشن من را به گوشهای کشاندند و گفتند «جای مخصوص برای خانم مخصوص». بعد چند کلمه سوئدی یاد گرفته بودند: «فاحشه کوچولو» و «فاحشه گرتا» و مدام تکرارشان میکردند.
پرچمی را کنارم گذاشته بودند که دائم به بدنم بخورد. هر وقت با آن تماس پیدا میکردم فریاد میزدند «به پرچم دست نزن» و به پهلویم لگد میزدند. بعد دستانم را با بست پلاستیکی خیلی محکم بستند. چند نفر از نگهبانها صف کشیدند و در حالی که من بیحرکت نشسته بودم با خنده از من سلفی گرفتند.
مرا به داخل ساختمانی بردند تا بازرسیام کنند. لباسهایم را درآوردند. رفتارشان خشن و تحقیرآمیز بود. از من عکس و فیلم میگرفتند، میخندیدند و هیچ نشانی از انسانیت نداشتند. خیلی چیزها یادم نمیآید. شوکه بودم، درد داشتم اما فقط سعی میکردم آرام بمانم.
هوا خیلی گرم بود، نزدیک به ۴۰ درجه. مدام درخواست میکردیم که به ما آب بدهند اما آنها فقط میخندیدند، بطریهای آبشان را جلوی چشم ما بالا میگرفتند و حتی بعضی از بطریهای پر را جلوی ما در سطل زباله انداختند.
وقتی بعضی از ما از حال میرفتیم به میلهها میکوبیدیم و دکتر میخواستیم. اما نگهبانها میآمدند و با خونسردی میگفتند «الان با گاز خفهتان میکنیم». این حرف را با لحن شوخی و تحقیر تکرار میکردند، انگار درد و ترس ما برایشان سرگرمی بود.
بعد از همهی اینها بالاخره با کارکنان سفارت سوئد صحبت کردیم. به آنها گفتیم چه بر سرمان آمده؛ شکنجه، آزار، تشنگی و گرسنگی. زخمها و کبودیهایمان را نشان دادیم. اما آنها هیچ کاری نکردند. فقط گفتند «ما اینجا هستیم تا حرفهای شما را بشنویم».
ما دوباره گفتیم که فقط آب میخواهیم. حتی دیدند که نگهبانها بطری آب دارند. گفتند «ثبت میکنیم». اما وقتی دو روز بعد برگشتند فقط یک بطری کوچک نیمهخالی همراهشان بود. آن را به دوستم وینسنت دادند که حالش بدتر بود.
وقتی رفتم جلو و گفتم «اگر الان بروید آنها دوباره ما را میزنند» هیچ جوابی ندادند و فقط رفتند.
و من با خودم فکر میکردم اگر اسرائیل بتواند با من، یک فرد سفیدپوستِ شناختهشده با گذرنامهٔ سوئدی، چنین رفتاری کند، پس پشت درهای بسته با فلسطینیها چه میکند؟
@anexegesis
Repost from Exegesis
شرح گرتا تونبرگ از بازداشت اسرائیل: اگر با من که پاسپورت سوئدی دارم اینطور کردند، با فلسطینیها چه میکنند؟
Repost from N/a
.
تفاوت رفتار آدمها برایم عجیب و قابل تامل است. حالا که نتایج کنکور اعلام شده، دوازدهمیهای پارسال میآیند که پروندهشان را بگیرند. پریروز یکی از دخترها که پزشکی قبول شده با پدرش آمده بودند مدرسه، یک جعبه شیرینی آورده بودند و آن ده دقیقه ای که مهمانمان بودند، برایم بسیار لذت بخش و جذاب بود.
از پدر حس و حالش را پرسیدم، سربه زیر و محجوب گفت اونقدر خوشحالم که حد نداره، چشمهاش پر اشک شد و گفت بچهها خیلی زحمت میکشن، دختر منم خیلی زحمت کشید، و بعد هم از سر تواضع و لطف از معلمها گفت و اینکه معلمها تا اخر عمر اثرگذار میمونن....
دیروز پدر و دختر دیگری به مدرسه آمدند، طلبکار و شاکی که چرا مدرسه جشن فارغالتحصیلی نگرفته و چرا اردو نبردند و چرا مدیر زیاد تحویلشان نگرفته و... برای تحویل پرونده، باید شهریه مصوب مدرسه را تسویه کرده باشند، وقتی همکارم گفت که شهریه سال گذشته را باید پرداخت کنید، هر دوشان عصبانی شدند، پدر ( که از متمولین و سرمایهداران شهر است) با تندی حرفهایی زد که سنجاقتهگردهای چسبیده به موکتِ بورد هم شاخ درآوردند! میگفت من از خیّرین برای ساخت مدرسه جدید کمک گرفتم (دقت بفرمایید! خودش ریالی کمک نکرده بودهااا) و بعد شما میخواهید از من شهریه بگیرید؟!!
خلاصه که بعله!!!
بقول آن عزیز ارجمندمان من هم هضم غیض کردم و از صحنه خارج شدم، وگرنه خیلی دلم میخواست یک مشت پای چشم هر کدامشان بخوابانم، زیباااا😎😎😎
-آن پدر اولی کشاورز بود و این یکی میلیاردر
ـ آن دختر اولی رتبه سهرقمی آورده بود و قرار بود توی دانشگاه تهران درس بخواند و این یکی میخواست در دانشگاه آزاد فلان جا مشغول باشد.
۲۴ مهر ۱۴۰۴
🌱@manachel
اینکه ما هم بتوانیم شبیه فرانسویهایی که ذکرشان رفت بشویم، به نظر غیرممکن است.
در بسیاری از جنبهها، طرز تفکر مردم و فرهنگ حاکم، پیمودن این مسیر رو برای اونها آسونتر کرده.
قبل از هرچیز باید قوانینی در حمایت از مادر باردار وجود داشته باشه. در اینجا ما با تجویز زایمان طبیعی برای تمام مادران بدون در نظر گرفتن شرایط و روحیات، از همان اول فشار روانی زیادی برای مادر ایجاد میکنیم هرچند خود پروسهی بارداری هم پر از فشار هست.
و بعد هرچه جلوتر میآییم، این بچه است که در اولویت است. با مقدس کردن شیر مادر، و تامین آن تا دوسالگی و تقبیح شیر خشک، ما آزادی عمل را از مادر گرفتهایم.
این فرهنگ و طرز تفکر پله پله و به مرور زمان ما را به این نقطه رسانده است.
یکی از مهمترین مسائلی که در کتاب به ان اشاره شده، وجود مهدکودکهای خاصی به نام کریشه در فرانسه است که خیال مادر را از همه لحاظ بابت برگشتن به محیط کار راحت کرده است.
نکته جالب اینکه مهدکودکها رایگان است و هزینهی آنها توسط دولت فرانسه تامین میشود.
در ایران، ما بدون بستر لازم، بدون هیچ نوع برنامهی آموزشی در رسانهها، با تورم افسارگسیختهای که گاهی امکان حتی یک جلسه تراپی را برای مادر فراهم نمیکند، با شهریههای فضایی مهدکودکهای خوب و استاندارد، با تضاد طبقاتیای که در جامعه ایجاد کردهایم و نگرانی دائمی خانوادهها برای فراهم کردن امکانات آموزشی و تربیتی برای فرزندانشان، فرزندپروری را خیلی سخت و پیچیده و گاهی غیرممکن کردهایم.
هر کجای زندگی ما ایرانیها را بگیریم، به یک خلا فرهنگی میرسی.
ما از پدر و مادرهایی که یک کتاب نخواندهاند، یک جلسه مشاوره نرفتهاند، زبان انگلیسی بلد نیستند و ورزش نمیکنند توقع داریم بچههایی کتابخوان، عاقل، دوزبانه و ورزشکار تربیت کنند!
به نظر خودم که در این رابطه میشود یک کتاب نوشت و شاید یک روزی که بچهام اجازه بدهد، بنشینم و این کتاب را بنویسم!
قسمت جدید «اکنون» رو دیدم و خیلی لذت بردم
قراره دو تا پادکست «ماجرای مشروطه» و «فردوسی خوانی» که اصلا دنبال نمیکردم و نمیشناختم رو توی نوبت گوش دادن بذارم.
مخصوصا برای شنیدن ماجرای مشروطه خیلی هیجان دارم چون اون دوره از تاریخ، واقعا هیجانانگیزه.
کوکی فوری فوتی
شکلات دارا واسه خودمه چون تلخه و بچه دوست نداره 😄
در راستای مادرسالاری 😌
Repost from حَمیدوُوبَرگِبیدوُو
#سپینود_ناجیان نویسنده، رسانه نگار و رفیق مکاتبه ای من امروز سفر بزرگش را آغاز کرد. من به دودلیل به سپی (این اسم را بیشتر دوست داشت)مدیونم.
اول اینکه در آبان ماه سال ۱۳۹۰ سرباز سازمان دریایی وزارت دفاع بودم. بردن تلفن همراه به پادگان ممنوع بود اما من یه سونی اریکسون w810داشتم که با خودم میبردم. آن موقع در مفلس ترین وضعیت ممکن بودم. حقوق سربازی ام ۷۲ هزار تومان بود و عملا اگر سرویس کارکنان مرا سوار نمیکرد پول کرایه تاکسیام هم نمیشد. پنجشنبه ها با مترو میرفتم تا گیشا و در یک کتابخانه عمومی جلسات داستان خوانی شرکت میکردم. یک روز داستانی در این جلسات خواندم که به هفت روش سامورایی مورد نقد قرار گرفت و خلاصه ناامیدم کردند. اما من همان روز صبح، قبل اینکه بیاییم داستان را برای مجله همشهریداستان فرستاده بودم. دو هفته بعد وقتی در پادگان وقت میگذراندم موبایلم زنگ خورد. صدای آنور خط خیلی شمرده توضیح داد. داستانم برای چاپ در ماهنامه داستان همشهری انتخاب شده و فقط باید یک رزومه مختصر از خودم بدهم و داستان را برای چاپ باز بینی کنم. همان روز انجام دادم و فرستادم (ادامه در کامنت)
اغلب کتابهای فرزندپروری یا پستهایی که با همین عنوان در اینستاگرام میبینید و دورههایی که با قیمتهای نسبتا بالا به فروش میرسد، مجموعهای از راهکارها برای موقعیتهای متفاوت است.
اینکه مثلاً برای ترک شیر، برای تنظیم خواب و مستقل خوابیدن کودک، برای غذا خوردن و از پوشک گرفتن و غیره چه کارهایی باید بکنید.
همه چیز بسته بندی شده و قانونمند شده و مثل یک نقشهی راه در اختیار شما قرار میگیرد درست مثل رباتی که نحوهی کار با آن را به شما یاد داده باشند!
اما بعضی وقتها، موقعیتی پیچیده پیش میآید. خیلی وقتها خستگی و بیحوصلگی والدین مانع این میشود که بتوانند تصمیم درست بگیرند و راهکار مناسب را به کارببندند و همین قضیه، فشار روی آنها را بیشتر میکند.
دقیقا همین موضوعی که گریبان همه را گرفته است. والدینی که عذاب وجدان دارند و بابت کوچکترین رفتارهای غلط یا اشتباهات کوچکی که در تربیت فرزندنشان مرتکب میشوند خودشان را سرزنش میکنند.
دوستم میگفت من هروقت کارهای خانه را انجام میدهم بابت اینکه با پسرم بازی نمیکنم و او را تنها میگذارم عذاب وجدان میگیرم.
قضیه این است که ما بعد از نسل پدر و مادرهایمان، حالا از این طرف بوم افتادهایم.
حالا بعد از خواندن کتابهای مربوط به والدگری و فرزند پروری و تجربهی خودم میتوانم بگویم فرزندپروری را باید قبل از به دنیا آمدن بچه تمرین کرد.
در کتاب «تربیت فرزند به سبک فرانسوی» مادری آمریکایی که در فرانسه زندگی میکند، با مقایسهی رفتارهای خودش با والدین فرانسوی، از راز تربیت فرزند پرده برمیدارد.
فرانسویها کارهایی که به ما میگویند را انجام نمیدهند، دائم عذاب وجدان ندارند و بچهها دست و پایشان را در زندگی نبستهاند. شاید این همه تفاوت به ژنها و آب و هوا و موقعیت جغرافیایی هم بستگی داشته باشد اما در این کتاب، نشان میدهد که چطور آنها، کاملا ناخودآگاه کارهایی را انجام میدهند که ما در هیچکدام از رفتارهای آگاهانهمان بروز نمیدهیم.
بعد از خواندن کتاب بود که فهمیدم فرزندپروری بیشتر از هرچیزی به فرهنگ جامعه مربوط است.
در فرهنگ آنها، بعد از آمدن بچه زندگی پدر و مادر تعطیل نمیشود و هردو، خیلی زود به زندگی قبلی خود برمیگردند.
کتاب پر از مثالهایی است که نشان میدهد فرانسویها چطور میتوانند بچههایی آرام و مودب داشته باشند بدون آنکه والدینشان نیاز داشته باشند انواع و اقسام دورههای تربیت فرزند را بخرند یا امکانات خاصی برایشان تدارک ببینند.
یکی از موضوعاتی که به آن پرداخته شده، همان موضوع عذاب وجدان و خودسرزنشگری والدین امروزی است.
بعد از این کتاب با خودم فکر کردم شاید عمدهی مشکل والدین امروزی نداشتن اعتماد به نفس است.
ما در مواجهه با بچهای گریان و نیازمند، اعتماد به نفسمان را به سرعت از دست میدهیم و دائم میترسیم نتوانیم از او بچهای خوب و سازگار و باهوش بسازیم.
به نظرم باید برای این همه روانشناس زرد و نارنجی که دائم در حال تولید محتوا برای پدر و مادرهای بخت برگشته هستند، فکری کرد.
بعد از حذف همهی آنها، حالا ذهنم آرامتر شده، بهتر میتوانم بفهمم باید چکار کنم. راستش حالا فهمیدهام اصلا کار عجیبی نباید بکنم. رفتار درست مجموعهای از رفتارهاست که در تمام طول زندگی فرزند میتواند مفید باشد.
فهمیدم باید صبور باشم، سعی کنم به خودم مسلط باشم و اقتدار لازم را داشته باشم.
مشکل ما دقیقا این است که برای بزرگ کردن بچههایمان خیلی زور میزنیم و به خودمان فشار میآوریم، کاری که فرانسویهای خونسرد و آرام که به سردی و بیتفاوتی شهره شدهاند اصلا انجام نمیدهند.
آنها میدانند بچهدار شدن هم بخشی از زندگی است بدون آنکه بخواهید برای آن بخش از زندگی، خودتان را فدا کنید یا کارهای عجیب و غریبی انجام بدهید.
من کتابهای زیادی دربارهی تربیت فرزند خوندم و ویدیوهای زیادی دیدم و با چند تراپیست هم صحبت کردم.
در نهایت اگر بخوام یه جمعبندی کنم و بگم با توجه به تجربهی سه سال و نیمهی خودم در بزرگ کردن بچه و اشتباهاتی که داشتم و دارم، بهترین کتابی که میتونید بخونید و از نکات کاربردیش استفاده کنید این کتابه.
حتی توصیه میکنم در زمان بارداری و قبل از اومدن بچه بخونید.
بعضی بحثهای کتاب به قدری آدم رو تحت تاثیر قرار میدن که دلم میخواست با آوردن یه بچهی دیگه، این شیوه از تربیت رو پیاده کنم.
چون قطعا ما در بزرگ کردن فرزند اولمون بدون تجربه و راهکارهای درست، اشتباهات زیادی کردیم که در مورد فرزندهای بعدی هرگز نمیخوایم اون اشتباهات رو تکرار کنیم.
Repost from بهمن دارالشفایی
پریسا انصاری:
«جدی برام سواله از نظر «آدمها» فقط زنها مسئول پرورش بچههان که هیچ مردی در کارگاههای فرزندپروری و یا جلسات مشاوره والدین شرکت نمیکنه،
یا بهندرت شرکت میکنه؟!»
.
امروز تعداد بچهها زیاد بود و مربیشون کمکم اومد.
قرار بود یه ماشین چوبی درست کنند.
یکی یکی چرخهای ماشین رو با میخ زدند.
بچهها معمولا به این قسمت قضیه حساسن و از اونجایی که خودم یه پسر سه سال و نیمه دارم که همش از وضعیت چرخ ماشیناش ناراضیه، تلاش میکنم چرخ ماشینها درست حرکت کنه.
یکی از دخترا گفت چرخ ماشینم راه نمیره، مربی گفت چرا درسته! دختر ادامه داد، مربی هم خیلی محکم گفت چرخ ماشین همه همینطوریه. و به بقیهی بچهها گفت صبر کنید بچهها صبرر!
دختر زد زیر گریه، و به بهانه و گریه ادامه داد.
مربی داد زد و گفت: گریه نکن، راجعش حرف بزن! 😐
من چیزی نگفتم و وقتی کارم تموم شد، رفتم سراغ بچه، گفتم مشکل ماشینت چیه؟ گفت چرخش راه نمیره. گفتم کدومش. به پهنای صورت اشک ریخته بود، یه دفعه آروم شد، اشکش رو پاک کرد و چرخ خراب رو نشونم داد. چرخ رو درست کردم، حالا دیگه قشنگ حرکت میکرد. ازش پرسیدم: درست شد؟
یه چرخ دیگه رو هم نشونم داد و اونم درست کردم. ماشین رو گذاشت روی زمین و خوب دقت کرد که همهی چرخهاش حرکت کنند ( دقیقا کاری که پسر من میکنه !) بعد خندید. خوشحال شد و گفت: راه میره. درست شد!
مربی از اون طرف کلاس با همون لحنش گفت: درست شد؟؟ خب خداروشکررر!
یه چیزی هست که من جدیدا زیاد میبینم و اون حرفای قلمبه سلنبهای که به بچههای سه چهارساله میزنیم و یکی از جملههایی که دیدم به بچهها میگن، اینه که «بهت توضیح دادم»، یا مثلا «گریه نکن، دربارهش حرف بزن»، بعد خود مربی یا مادر داره در عین عصبانیت بچه رو دعوت به صبر و حرف زدن میکنه. این همه منطقی صحبت کردن با بچهای که درکی از موضوع و منطق نداره، از کجا میاد؟! چندوقت پیش کتابی میخوندم که به این موضوع اشاره میکرد که والدین، دارند کودک بزرگسال تربیت میکنند. اونها گاهی بچههاشون رو با انواع خدماتی که بهش میدن، لوس میکنند و از اون طرف با یک سری توقعات دیگه، ازشون میخوان مثل یک آدم بزرگ مستقل و منطقی رفتار کنند!
برام خیلی جالب بود که از مربی بپرسم اون بچه دقیقا باید راجع چی حرف میزد؟! راجع اینکه چرخ ماشینش خراب شد؟! خب مگه این همون چیزی نبود که اول گفت و وقتی بهش توجهی نشد، شروع به گریه کرد.
بارها طرز برخورد مربیها رو توی یکی از بهترین مهدکودکهای شهر دیدم و خب، یه مقدار دربارهی آینده این بچهها نگرانم!
من اصلا موافق اینکه با ماشین شخصی همه جا بریم و ترافیک ها رو از این سنگین تر کنیم نیستم ولی با توجه به اینکه در این کشور،تاجایی که میدونم فقط تهران و مشهد مترو داره و خیلی از مسیرها هنوز خط اتوبوس ندارن و اسنپ، مزخرفترین خدمات رو ارایه میده، به مردم حق بدم هرکدوم یه ماشین داشته باشن.
وقتی وضعیت حمل و نقل درون شهری اینقدر افتضاحه چه کار دیگهای میشه کرد!
رانندگان اسنپ چون میخوان با پول کرایههای ما خونه بخرن، صلاح نمیدونند به خاطر پنجاه شصت تومن کرایه سفر روقبول کنند.
هربار باید یه تایمی علاف بشی، هیچکس قبول نکنه، بعد کرایه ها هفت هشت تومن که بالاتر رفت یه پراید اقساطی سال هشتاد افتخار میده و میاد میرسونتت.
ده دیقه به اینکه برسه هم، تندی مینویسه من رسیدم که خدای نکرده یه دیقه علاف نشه!
یعنی وای بر ما که با این وضعیت، بیرون نمیریزیم!
