"خونه
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
262
Підписники
Немає даних24 години
-137 днів
-930 днів
Архів дописів
262
امروز ساعت چهارصبح با یه صدای مبهم از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم واقعاً صدایی بوده یا فقط ذهنم هنوز به هر لرزش کوچیکی حساس شده. چند دقیقهای زیر پتو موندم و به سقف نگاه کردم تا مطمئن شم همهچیز آرومه، یا حداقل به اندازهای که بشه دوباره روز رو شروع کرد.
تلگرام برای چند لحظه وصل شد. از اون وصل شدنهای کوتاه که قبل از اینکه بفهمی دقیقاً چی دیدی دوباره قطع میشه. چند تا پیام، چند تا خبر نصفه رد شد جلوی چشمم و بعد دوباره سکوت.
بقیه روز تقریباً تو اتاق گذشت. اول فقط میخواستم یه طرح برای نقاشی پیدا کنم، ولی مثل همیشه وقتی مداد دستم میاد زمان یه جور دیگه میگذره. یهآهنگِ بیکلام که از پلیلیست یکنفر سیو کرده بودم رو گذاشتم و به این فکر کردم بعداً هروقت وضع بهتر شد ازش بپرسم میدونه این آهنگ داستانش چیه یا نه. همونطور که صداش تو اتاق میپیچید کمکم نشستم پای کاغذ.
یه جایی وسطش قهوه درست کردم و رفتم سر درس. رفرنسهایی که باید میخوندم همشون انگلیسی بودن و اینترنت هم درست وصل نمیشد. اولش فکر کردم عملاً نمیشه جلو رفت، ولی بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با جملهها، کمکم خودم شروع کردم فهمیدن و ترجمه کردن. آخرش که نگاه کردم دیدم تقریباً همهش رو بدون کمک درآوردم، فقط با همون سختیای که وقتی هیچ راه میانبری نیست مجبور میشی یاد بگیری. بماند که بینش هزارانبار برای ِسها غر زدم که این کلماتتخصصی رو چرا باید بلد باشم؟
زنگم زد، باهاش نزدیک چهلدقیقه حرف زدم و در آخر بهم گفت: آدم با امید زندهست.
نمیدونم چرا، ولی همون لحظه یه حس عجیبی داشتم. انگار وسط این همه شلوغی و خبر و نگرانی، هنوز یه تکههای کوچیکی از زندگی هست که سر جاش مونده.
این چند وقت بیشتر فهمیدم آدمها چقدر پیچیدهان. یه لحظه مهربون، یه لحظه خسته، یه لحظه هم عصبانی. شاید هم طبیعی باشه. وقتی آدم بین خبرها و صداها و نگرانیها زندگی میکنه، یه جاهایی از درونش خالی میشه.
راستش من هیچوقت آدمی نبودم که راحت جواب همه چیز رو بده. خیلی وقتها سکوت کردم، نه از بیتفاوتی؛ بیشتر چون حس میکردم هر جملهای که بگم خودش شروع یه عالمه حرف و حس دیگهست و من الان توان روبهرو شدن با اون همه چیز رو ندارم.
با این حال روز میگذره. آدم یه قهوه میخوره، یه نقاشی میکشه، چند صفحه درس میخونه و سعی میکنه فکر نکنه که فاصله بین امروز و فردا گاهی فقط به اندازه یه خبر کوتاهه. و شاید همین کارهای سادهست که باعث میشه هنوز ادامه بدیم.
چند تا آهنگ، چند خط ترجمه، یه طرح نیمهکاره روی کاغذ. چیزهای کوچیکی که فعلاً شبیه زندگیان.
262
الان تازه میفهمم چیزایی که منو به زندگی وصل میکردن چقدر مهم بودن؛ نبودشون داره آرومآروم از درون خالیم میکنه.
