240
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+2130 день
Архів дописів
240
منِ غمگینِ امیدوار، با خروار خروار فکر، افتادم روی تخت. رو به سقف. چشمهام به سیاهی گره خورده.
روزها میان و میرن. فرصتِ کامل فکر کردن به یکیش رو هم ندارم. کامل؟ اصلا مگه چیزی کامل میشه؟
منم و امیدهای کاغذی. منم و بغضی که برای ترکیدنش باید کوه رو تکون بدم.
من؟ من نقاشیهای روی دیوار خونتم.
من طعمِ بدِ ماهیِ قرصِ بِیکسیصدِ صبح زود قبل از مدرسهام.
من همون ذوقیام که فرداش زهرمار میشه.
بزار همینا بمونم.
نه خوابی، نه بیداری. نه آبی، نه غذایی.
نه امیدی، نه نا امیدی.
240
-به جای نفرین تاریکی، شمعی روشن کن.
کردم. روشن کردم. بارها و بارها.
هربار دستی آمد و خاموشَش کرد.
سرما وجودم را گرفته.
اینجا محبت هم یخ میزند.
آغوشها سردَند.
اما ما ادامه دهندگانیم!
ادامه دهندگانِ تاریکی و نور.
با فانوسهای شکسته و
کبریتهای نیم سوخته.
