uk
Feedback
من!

من!

Відкрити в Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
379
Підписники
-124 години
-157 днів
-4030 днів
Архів дописів
نیکو نیست بی‌روح شدن با اندیشه‌های میرا. امّا نیکوست گفتگویی و گفتن عقیده‌ی دل را، و شنیدنْ بسیار از روزهای عشق و کارها که پیش آمده است. __فریدریش هلدرلین

06 Avaze Khan.mp312.70 MB

photo content

برکه‌ی ساکن غم را، سنگریزه‌یی -که شاید از دست کودکی، به شیطنت رها شده بود- به موج انداخت. چه نسیم دیوانه‌کننده‌ی غم‌انگیزی! تو کجا هستی؟ تو کجا بودی؟ آن‌که به من گفت: «اینک بهار!» که بود؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. ‏__عباس نعلبندیان

یجایی_تو_قلبت_هست⊹₊_2025_10_02_20_09_01_512.mp33.25 MB

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی __حافظ

امشب بلدم به شب نگاه کنم. پس اینجا رو از شعر پر می‌کنم.

و هارلم می‌گوید: اندامم جنگلی است و ایامم کوهستان، چگونه جامه‌ی باد بر تن نکنم؟ __آدونیس

file_4465.94 MB

photo content

از شما.🌱

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود. ماهیان می‌گفتند: «هیچ تقصیر درختان نیست.» ظهرِ دم کرده تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می‌آمد دل او، پشت چین‌های تغافل می‌زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی‌ها، حوضشان بی آب است. باد می‌رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا می‌رفتم. __سهراب

نمی‌شه از تصویر حرف زد و از سهراب نگفت. :)

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهاییِ من بزرگ است. و تنهاییِ من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می‌کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام بیا ذوب کن در کف دست من جرمِ نورانی عشق را مرا گرم کن و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ، اجاق شقایق مرا گرم کرد. در این کوچه‌هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد. مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند در آن گیر و داری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پایِ چه احساس آسایشی بست بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید و آن‌وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم، ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید. __سهراب

و این تصویر. شما بخونید.

دوستت دارم باید در چشمان نگریست، یا در گوش‌ها گفت؟ جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود و مروارید چشمانت دلیل بود؟ در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم دورمان دیوار شیشه‌ای سبز سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را سبز خرم کرده بود از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست بیرون خزان در کار بود نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟ یا در خزان برون؟ من و بهار پیاده شدیم بهار در خیابان محو شد پاییز در کنارم راه می‌آمد. __احمدرضا احمدی

خداروشکر که آدم‌ها خیال می‌کنن، تصویر می‌سازن و گاهی ‌می‌نویسن تا ما بخونیم.

این شعر رو می‌تونم تا آخر عمر بخونم و هر سری به وجد بیام.

و اگر چیزی بماند برجا غیرِ باد، جزیزه‌ای، دریایی تاریکی مطمئن‌ام که ‌همان‌جا خواهی بود لنگری انداخته پایی، قدمی بر شن گذاشته هیزمی انباشته زیر هیزم‌ِ تَر اخگری انداخته و بعد، خودِ دل‌نگرانی شده منتظرِ شعله‌ی مردد مانده نخستین کلام پس از سکوتی دیرین پای دنیایی که دیگر نیست، نخستین آتش زبانه می‌گیرد. __ایو بونفوآ

photo content