من!
Відкрити в Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
378
Підписники
-324 години
-167 днів
-3930 днів
Архів дописів
379
امشب که چشمها
از هیاهوی واژهها سُریدند
به سرخیِ گوشهای لمیده،
فهمیدم زاد و ولدِ خون را.
امشب که دست انداختی
میان من و کلمههای سربریده،
دیدم خطوطی را
چنگانداخته
گوشهی یک چشم.
دیدم با هر موجِ سینه،
زمین را آب برد؛
چنان فکری
که سرم را.
آمدی نشانم دهی
ما چقدر زباننفهمیم؛
که رازِ رنگِ سرخ
را نشناختیم.
آمدی نشانم دهی
ردِ دستهای من
همه دیوار شدهاند،
که چقدر دیوانهوار
میخندم.
آمدی،
تا بفهمم
ما چه زباننفهمهای
مهماننوازی بودیم.
__من
379
چقدر و چند ازین پرندهها بغلات داری
بپروازان همه را من آمدهام
آمادهام
از آسمان کاغذ خالی میبارد
آغشته کردی آغشته مرا به خونِ خود
بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغهای جهان نیستند
و آسمان میباراند روحِ تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچگاه سیر نشوم
میآمدهای انگار با غنچهها
از گوشهایت هرچه با چشمهایم
تو را بخورم سیر نمیشوم
بسیرانم
بگو بپرانَنَدم و دور خود دور تو چرخانَنَدم
و دامنهایت را
به تکان بریزانم من میوههایم را
که پیش مرگ تو باشم که بوی گردن آهو را
بپیچانم به جانم که پیش پیش مرگ تو باشم
بیِ شکسته با الفِ قد تو میرقصد حالا همه
کلمه آن تو میان من بالای ما
چقدر و چند ازین چیزها بغلات داری
چقدر و چند
به خودت او گفتی مرا به او در خیالاش
بِغَلتان که خواباش با خوابام آید
حرامیانِ رؤیاهایم را بیدار کن
که دروازههای زمان باز شده
زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن
که جنوناش بر سطح رنگ میساید جنونِ من
نگرانی است
مرا به روی انگشتات بچرخان بچرخانم
بچرخانممان که هر دو بیماریم
به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست
در نهاد زن و شادیی او اوییدن
به گردنِ خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل
آمدهام حتا هنوز هم غرق طراوتِ نامات
یارم نباش، خودت باشم خودم باش
خود پیش مرگِ تو بودن
خبر کن موسیقی را
که گرههای انگشتانات به ماه گره خوردهاند
که ناخنات هلال ماه شده
چیزی نیست هلالِ ماه در شب
واحد بودی چیزی نیست
مرا به سوی خود بتابان بچین، رسیده و
نرسیده بچین و پنجره را باز کن
جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچینام
برو به هوا، به هوای اینکه من از پشت پا
نگرانات شوم
و آمدی که بیایی بیا و چنگوار منحنیام را
بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدَم به من پهلوهایت را و شانههایت را
بتوفانم و برنگردانام و
هیچام کن که هیچ نداندمان
و شهر را خبر نکن
که این که میگویم جنون نداند
و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم
و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند
خود را به سوی آسمان
مثل همیشهها بدرازان کسی نداندمان
من آمادهام.
__رضا براهنی
(از شما🌱)
379
رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست
کَرَم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست
به لطفِ خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیرِ دام و دانهٔ توست
دلت به وصلِ گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانهٔ توست
عِلاج ضعفِ دلِ ما به لب حوالت کن
که این مُفَرِّحِ یاقوت، در خزانهٔ توست
به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتت
ولی خلاصهٔ جان خاکِ آستانهٔ توست
من آن نِیَم که دهم نقدِ دل به هر شوخی
دَرِ خزانه، به مهر تو و نشانهٔ توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ شیرین کار
که توسنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست
چه جای من، که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست
سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعرِ حافظِ شیرین سخن ترانهٔ توست
379
عشق
گاه چون ماری در دل میخزد
و زهر خود را آرام در آن میريزد
گاه يک روز تمام چون کبوتری
بر هرّۀ پنجرهات کز میکند
و خرده نان میچيند
...
گاه در آرشۀ ویولونی مینشیند
و در نغمۀ غمگین آن هقهق میکند
و گاه زمانی که حتی نمیخواهی باورش کنی
در لبخند يک نفر جا خوش میکند
__آنا آخماتووا
379
+2
Do you have any idea how crazy you are?
مشکل تو چیز تازهای نیست.
تو نمیتونی جلوی چیزی رو که قراره اتفاق بیوفته، بگیری.
چیزی منتظرت نمیمونه،
این همونه پوچیه.
__🎞no country for old man
( پیشنهادِ شما🌱)
379
آوای بیقرارِ ماه است آیا
یا که دلی فرو میریزد در رؤیا؟
خطی که میرود از چشم
تا ماه و بازمیگردد تا واهمه
تاریکیِ که را میآراید؟
حالا کجاست لبهایی که تنها وقتی آرام میگیرد
که بیآرام کرده باشد؟
حالا کجای دنیا آرام است، ها؟
__محمد مختاری
379
Repost from من!
کمکم حس میکرد به غیر از خودش به یک نفر دیگر احتیاج دارد، به کسی که بتواند با اون حرف بزند، برایش دردِ دل کند، از گذشته بگوید، راجع به مردم گفتگو کند. به کسی محتاج است که بتواند رنج را هضم کند. در یک لحظه قلبش لرزید و حس کرد محتاج است بتواند رنج را هضم کند. در یک لحظه قلبش لرزید و حس کرد که در این موقع به مصاحبت یک گدا، یک مسلول، یا یک زندانی رنجور احتاج دارد، از آن زندانیهایی که داستایفسکی در کتابش به آدم میشناساند. حس میکرد به صداقت یک دهقان و یا حالت جوانمردانهی یک کارگر در وقت کار، و یا اندوه صادقانهی یک مادر احتیاج دارد. حس میکرد در این هنگام چیزی در او میجوشد که با هیچ پدیدهی فریبایی نمیتوان شعلهور و سپس آرامش کرد. حس کرد که به مصاحبت یک فاحشهای که گداخته شده باشد. فاحشهای که همهی گذشتهاش را زیر پوست بدنش و در لابهلای پردههای کبره بستهی قلبش قایم کرده باشد. در آن شب از پودر و سرخابهایی که خطوط در هم شکستهی چهرهی فاحشههای پیر را پر میکند بدش نمیآمد. [...]
خیال میکرد مشاهدهی این گونه پدیدهها غمی را که انگار در روحش گره خورده و بسته شده بود به جریان میاندازد و از او میگذارد. حس میکرد نفس موجود آدموارهای را از هوا گرفتن و بلعیدن به او لذت و حیات میبخشد. او در کاوش کمال اندوه بود.
ادبار و آیینه(ته شب)/ محمود دولتآبادی
